نقطه سر خط

نقطه سر خط

توانم تقسیم شد بر روی ضرب آهنگ حاکمیت و غم هایم جمع گشت خوشحالی ازم کم شد

برکه آبی

مبهم مبهم مبهم · 9 اردیبهشت ·

بعد از آخرین برگای پاییز، اشک های زمستان از روی گونه های آسمان بنفش بر روی برکه جاری شد . برکه نماد صبر بود ، صبر برای گریه یارش که سمبل شهوت طبیعت بود یعنی  " باران بهاری ". اما تا اینجای قصه تنها یک چیز نصیب برکه شده بود آن هم اشک های زمستان بود که گونه هایش گاهی جامد می بارید گاهی مایع . زمستان آن روی سرد طبیعته که برکه چندادن دل خوشی از او ندارد

بوم بی رنگ

مبهم مبهم مبهم · 9 اردیبهشت ·

گوش را به درد و دل زیر نور ماه کرم های شب تاب برکه سپردم ، بالای سرم شب پرستاره ونگوگ خودنمایی میکرد من بر روی چمن های سبز رنگ اطراف برکه به دنبال حقیقت میگشتم  ، حقیقتی که به گفته ونگوگ همیشه باقی خواهد ماند ، یعنی غم . از دیدگاهم هر انسانی یک رنگی دارد که آن رنگ نماد شخصیت آن است و من برای هر رنگ معنی خاص خودم را ایجاد کرده بودم آبی به معنای صبور بود ، سرخ به معنای احساس بود ، بنفش به معنای شهوت ، سبز به معنای خوشفکری ،سپید به معنای صداقت و سیاه به معنای کینه ، دروغ ، حسادت و سایری ویژگی های  بدی که در این دنیا وجود دارد البته بد از لحاظ دست بندی که  این دو پا های فانی آن را ساختند من همه چیز را خنثی میبینم و وجود همه این رنگ ها را الزامی میدانم

آدمک پشت آخرین نقاب

مبهم مبهم مبهم · 8 اردیبهشت ·

سالها بعد جنگ سوم جهانی زمانی که رها و پدرش به یکی از قصه های تلخ تاریخ تبدیل شده بودند نوشته های آن ها تنها یادگار از آن ها در این دنیای سراسر بی نظمی بود ، آن ها خودشان رفته بودند اما دیدگاه آن ها هنوز بر روی ورق  های به جا مانده از آن ها دارد زندگی میکند . تو این دوران که دیگر مردم حتی کوچک ترین تمایلی به جنگی دوباره ندارند ، دارم به این فکر میکنم که اگر رها زنده بود و این قصه جاری از قصه های طبیعت رو  زندگی میکرد آیا بازم مینوشت : " این قصه قشنگ نیست "؟

آخرین نقاب به جا مانده بر روی صورت ، در این نمایشنامه تلخ طبیعت متعلق به من است ، "راوی پر ابهام ".

سر درگم  در میان افکارم ، تمام نوشته هام دارن به انتها میرسن  تموم واژه هام دارن خودکشی میکنند ، نقش هام از زندگی هایشان میگذرند تا به یکدیگر درس دهند .

انگار دنیای ساخته ذهنم ، همانند دنیایی که در آن زندگی میکنم  فارغ از هر گونه امید برای زیستی بهتره، این برای  یک راوی که قصه ای برای روایت نداره به معنای  هفت تیری خالیست که آخرین گلوله آن باعث کشته شدن اهریمن درون کشیشی که مدعی ایمان قوی خود بود نشده است اما راوی محکوم به ادامه است،  نور به تاریکی نیازمند است .

 

۲ سال از وقتی که به جنگ سوم جهانی اعزام  شدم میگذرد این آخرین نوشته ای است که برایت مینویسم . رها دخترک عزیز من ، دست های پدرت که همیشه جایگاهی بر لب های گرم و ناز تو بود حال به خون صد ها انسان آغشته است انسان هایی که آن ها را نمیشناختم اما با فکر کردن به اینکه آن ها هم همانند من بازیچه تصمیم سیاست مداران بودند عذاب وجدان سختی گرفته ام . خانواده های آن ها الان  چشم به امیدی واهی برای زنده ماندن آن ها دوختند  که در آخر آن امید و آرزو قرار است به حقیقتی تلخ تبدیل شود حقیقتی که با دست های پدرت ساخته شده ، من آنها را کشته ام .....

بیدارم که از خواب نپرم

مبهم مبهم مبهم · 7 اردیبهشت ·

زیر سلطه نور ماه  آسمان به نهایت زیبایی که میتوانست رسیده  اما این زیبایی به اون بالاها مربوط میشه  این پایین  انقدر  غرق در جنگه که فاقد از هرگونه زیبایی شده و عجب تناقضی عجیبی . جهان همواره در تناقض میزیسته  حکومت های جنگخواهی که پرچم صلح را تکان میدادند، جالبه مگه نه ؟ در زیر گرد و غبار جنگ سوم جهانی  زیبایی  ها به زیر خاک رفته . البته تناقض شامل حال خود طبیعت هست فرض کنید که زمینی که از خون انسان  سیراب شده   همچنان همان  مادر همیشه بهار است که سرسبز مانده  و این خود تناقضی تلخ است  

جنگ سوم جهانی  جهان را از مشرق تا مغرب ، از شمال تا جنوب  همه کشور ها را درگیر خود کرد یک نبرد بسیار تمام عیار .  این جنگ به علت زیاده خواهی دولت کشور های پیشرو آغاز شد جنگی که تصمیم دولت مردان بود اما بر سر عوام خراب شد ، استفاده از سلاح های کشتار جمعی ، باران های اسیدی پیاپی  ، جغرافیای آلوده شده به رادیو اکتیو و...... همه این ها از آثار این جنگی بود که دولت مردان  در یک شام بسیار مجلل پشت میز بسیار گرانبهای کاخ های بزرگشان تصمیم آغازش را گرفتند .

 

کالبد ها رو زمین می افتادند در آنجا که مرمی ها جامه میدریدند. این زندگانی چیزی جز نبرد نیست ، نبرد برای بقا ، نبرد برای تحمیل عقیده ، نبرد برای کنترل بشریت و از همه مهم تر نبرد برای فتح ......