بوم بی رنگ

مبهم مبهم مبهم · 9 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه

گوش را به درد و دل زیر نور ماه کرم های شب تاب برکه سپردم ، بالای سرم شب پرستاره ونگوگ خودنمایی میکرد من بر روی چمن های سبز رنگ اطراف برکه به دنبال حقیقت میگشتم  ، حقیقتی که به گفته ونگوگ همیشه باقی خواهد ماند ، یعنی غم . از دیدگاهم هر انسانی یک رنگی دارد که آن رنگ نماد شخصیت آن است و من برای هر رنگ معنی خاص خودم را ایجاد کرده بودم آبی به معنای صبور بود ، سرخ به معنای احساس بود ، بنفش به معنای شهوت ، سبز به معنای خوشفکری ،سپید به معنای صداقت و سیاه به معنای کینه ، دروغ ، حسادت و سایری ویژگی های  بدی که در این دنیا وجود دارد البته بد از لحاظ دست بندی که  این دو پا های فانی آن را ساختند من همه چیز را خنثی میبینم و وجود همه این رنگ ها را الزامی میدانم

بومی که در کنار برکه قرار داده بودم خالی از رنگ بود همانند نوزادی تازه متولد شده که خالی از هرگونه فکری خاص یا دیدگاه فکری است  .  رنگ ها رو جلوی چشمم قرار دادم آن ها در کنار هم زیبا به نظر میرسیدند مخصوصا بنفش که زیر نورماه داشت برای چشمانم دلبری میکرد ، رنگ شخصیتم سپید بود ، من شخصیتی صادق داشتم که با صداقت تمام ، زشت ها و زیبایی های جهان را بر روی بوم می آوردم از دیدگاهم : "هنر چیزی عریان و برهنه است که نباید آن را حجاب کرد زیرا وقتی حجاب شود زیبایی اش دیگر از بین میرود "  هنر من هم چیزی غیر از این نبود تن به سانسور نمیدادم و آزادانه هر چیز را با رنگ ها فریاد میکشیدم جوری که  همه درکش کنند و کسانی که به دنبال سانسور و چهار چوب هنر من بودند  اغلب خورشیدشان پوسیده بود و نمی توانست زمین هنری آن ها را روشن و گرم نگه دارد .