آدمک پشت آخرین نقاب

مبهم مبهم مبهم · 8 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه

سالها بعد جنگ سوم جهانی زمانی که رها و پدرش به یکی از قصه های تلخ تاریخ تبدیل شده بودند نوشته های آن ها تنها یادگار از آن ها در این دنیای سراسر بی نظمی بود ، آن ها خودشان رفته بودند اما دیدگاه آن ها هنوز بر روی ورق  های به جا مانده از آن ها دارد زندگی میکند . تو این دوران که دیگر مردم حتی کوچک ترین تمایلی به جنگی دوباره ندارند ، دارم به این فکر میکنم که اگر رها زنده بود و این قصه جاری از قصه های طبیعت رو  زندگی میکرد آیا بازم مینوشت : " این قصه قشنگ نیست "؟

آخرین نقاب به جا مانده بر روی صورت ، در این نمایشنامه تلخ طبیعت متعلق به من است ، "راوی پر ابهام ".

جهان در آرامش قرار گرفت اما رهایی دیگر وجود ندارد، کشتار متوقف شد اما پدر رها به یکی از میلیارد انسان به خاطره سپرده شده پیوست حال دیگر من مانده ام و قصه هایم وقتشه نقابم را در بیارم و نقابی نو به صورت بزنم نقابی که روایتگر قصه ای تازه باشد . به قول رها: " نقطه انتهای داستان نیست " بعد هر داستان داستانی نو شروع میشود ، قصه بعد هر قصه راوی همیشه قصه ای برای گفتن دارد حتی در صورت کمبود واژه در ذهنش ، در پایان این نوشته باید بگم آخر سر هم حق با رها بود ، این قصه قشنگ نبود . تا قصه ای دیگر رها را به رهایی میسپارم و پدرش را به آرامش روحی بدون عذاب وجدان 

به امید قصه ای قشنگ ، دوستدارتان راوی پر ابهام 

بهار بیست و یکمین سال از سال های مانده زندگیم