دیو های بعد هفت خان
· 31 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه تاریخی را زنده خواندیم که زنده های آن روزی بیش از هزار بار آرزوی مرگ میکردند در این تاریخی که از مردگان بت ساخته بودند که زندگان را به مرگ برسانند زندگی چیزی جز بقا برای تداوم نسل در سخت ترین حالت ممکن نبود . چندین دهه در اسارت این تاریخیم پیشینیان جوانی خود را از دست دادند و ما نوجوانی خودمان را علاوه بر جوانیمان و این هر چه جلو تر میرود پیشینیان هم بیشتر در حسرت زندگی درست فرو میروند اما چه فرقی میکند ؟ ۶۰ ، ۷۰ ، ۸۰ ، ۹۰ بین هر کدام مان فقط یک دهه فاصله است و این درد مشترک همه مان است و همه به یک اندازه سختی کشیده ایم
روز ها را در انتظار شب سپری میکنیم و شب ها را مانند جسدی تا به هنگام روز بعد میمیریم و هر روز که چشم باز میکنیم این تاریخ برایمان رویداد ویژه ای در نظر گرفته است و هر روز یک غافلگیری نو که باعث غروب نان از سفره ها و طلوع فقر میشود فقری که درد مشترک بی چاره مان است و این فقر را عدالتمردان این تاریخ نه حس میکنند نه حتی حس کرده اند ، اصلا ما را چه به این حرفا ما رعیت های کفش پاره و نان خشک و چایی سرد خور را چه به سخن گفتن از عدالتمردان نمونه این دوران . عدالت با استفاده از آلتش موسیقی مینواخت تا یه عده به خواب فرو رفته بیدار نما برقصند و ماهم که وضع مان این است به راستی که تنها چیزی که در اینجا بوی عدالت میداد مرگ بود او بدون در نظر گرفتن سطح طبقاتی سراغ همه می رفت و با کسی هم شوخی نداشت حتی شاید همین فردا یا حتی چند ساعت دیگر هم سراغ خود من هم بیاید که میداند ؟!.....