نمایش خون

مبهم مبهم مبهم · 3 خرداد · خواندن 2 دقیقه

بادها می وزیدند و ابر ها را می آوردند ، گلوله ها دست به دست مرمی ها در حال رقص بودند و خون ها در حال ریخته شدن و نقش بستن به روی آسفالتی بودند که از سرب داغ هم سوزان تر بود . نفس ها در سینه ها حبس بود تا اینکه ابر ها باریدند و خون های غلیظ رو زلال کردند دیگر خون ها ساکن نبودند آن ها به لطف اشک های ابر روانه شده بودند  . در آن ور صحنه صدای موسیقی سیاست در حال پخش بود  و کمی اینور تر چندی از عوام داشتند مغز هایشان را میشستند تا قبل از اینکه ساعت به ۲۰ و ۳۰ دقیقه برسد مغز های آماده ای داشته باشند . گوش ها پرده ها را کشیده بودند و چشم ها هم که همانند همیشه بسته . خون ها در حال رقص و تغییر جهت بودند که افرادی شستن آن ها را با کلامشان  شروع کردند 

صحنه داشت به خوبی گرم میشد ، برای کسانی که خنده سالها از میانشان رفته بود که به گاز جهت در آوردن اشکشان نیازی نبود ، مترسک ها در حال تماشا بودند و کلاغ های سیاه در حال تذکر دادن . کمی از این ثانیه رها شدم و خواستم خودم را از ساعت زندگی جدا کنم اما فهمیدم من همچنان اسیر ثانیه هام  . اطراف یه عده بودند که دست میزدند برای این اجرا یه عده به آن میخندیدند یه عده خواب را به خود زده بودند و خود را به خریت  ، یه عده همانند من در خود صحنه گیج بودند و مغز هایشان سوت میکشید از درک حال حاضر اما از گوش هایشان بخار خارج نمیشد بلکه گوش هایشان ورودی بود ورودی فریاد ها ، یکی فریاد میزد نون ندارم یک همه چیز دار از بیرون اجرا بلند جوابش را میداد و میگفت : خب اینکه چیزی نیست من و خانواده ام سالهاست که با آب سپری میکنیم . یکی دیگر فریاد زد : گرانی سرسام آور است  یکی دیگر از بیرون جواب داد : گرانی کدام گرانی الحمدالله همه قیمت ها مثل پارسال است . آخری فریاد زد : که اگر ........... و تق راستش هیچ کس بعد آن شلیک نفهمید که آخری چه میخواست بگوید و اینجا بود که تابوت ها زایمان کردند و درد همچنان باقی ماند