ابر زادگان
· 1 خرداد · خواندن 1 دقیقه صدف همچنان در حال کشتن واژه هایش برای خلق کردن عاشقانه هایی بود که میخواست با آن ها دل معشوقش دریا را ببرد . باد ها شروع به وزیدن کردند و ابر های سیاه را با خود آوردند ابرها جلوی ماه را که تنها شنونده قصه های صدف بود را گرفتند آسمان انگار داشت لجبازی میکرد انگار او هم از این عشقش خوشش نمی آمد اما برای صدف اهمیت نداشت او نوشته عاشقانه اش را با " به نام خداوند رنگین کمان " آغاز کرده بود.
او داشت برای معشوقش شرح حال میکرد از استبداد نهنگ ها میگفت و از ماهیانی میگفت که نسل بعد نسل شکار این نهنگ ها میشدند او میگفت : دریا نهنگا عشقمان را گناه میدانند و اگر پی ببرند مرواردیم را از من میدزدند ، کاش این استبداد پایان یابد و تو دوباره آزاد و رها شوی تا ما بتوانیم در کنار هم باشیم . صدف داشت رویاهایی که از ته قلب مرواریدی اش میخواست را به روی کاغذ می آورد برای او اصلا افکار استبدادگران دریا مهم نبود و همیشه میگفت : " ناز خواهر نهنگ های دریا آن ها نمی توانند برای دریا مرز تعیین کنند ، من و دریا دست به دست هم میدیم تا کیانمان خاری شود توی چشم پیران فلک " برای او فرقی نمی کرد که سپهر یا نهنگ ها چه میخواهند برای او فقط دریا مهم بود او مرواریدش را در درون خودش مخفی کرده بود تا روزی به دریا هدیه دهد ، هدیه ای ارزشمند که موجودات دو پای بیرون دریا از آن زیورآلات درست میکردند اما به غیر از این مروارید تمام دارایی صدف بود...