بی رنگ و رخسار در سیاهی
· 16 اردیبهشت · پس از گذر ساعاتی ، باد دیگر توان زوزه کشیدن نداشت دیگر خبری از آن صدا ها نبود و من همچنان در جهانی به سیاهی شب به اینطرف و آن طرف میرفتم قلم همچنان درحال نوشتن بود و این خود شانس بزرگی بود که تا الان نقطه انتهای داستان گذاشته نشده بود.
بعد از مدتی به این طرف و آن طرف رفتن در این جهانی که ازه حروف و واژه ها ساخته شده بود به یک درختی رسیدم درختی عریان از شدت خستگی به درخت تکیه کردم و همچنان داشتم به حرف هایی که باد در گوشم زمزمه کرده بود فکر میکردم و این بود سرنوشت راوی که چیزی جز غم روایت نکرده بود ، همیشه غم هام رو درون خودم میریختم تا در من چیزی جز شادی بر دیگران تصوری نباشد اما خودم که میدانستم چه بر من میگذشت به همین علت غم هامو روی کاغذ می آوردم و الان هم دارم تقاص آن غم های بروز نکرده و به روی کاغذ آورده را پس میدم