نقطه سر خط

نقطه سر خط

توانم تقسیم شد بر روی ضرب آهنگ حاکمیت و غم هایم جمع گشت خوشحالی ازم کم شد

بی رنگ و رخسار در سیاهی

مبهم مبهم مبهم · 16 اردیبهشت ·

پس از گذر ساعاتی ، باد دیگر توان زوزه کشیدن نداشت دیگر خبری از آن صدا ها نبود و من همچنان در جهانی به سیاهی شب به اینطرف و آن طرف میرفتم قلم همچنان درحال نوشتن بود و این خود شانس بزرگی بود که تا الان نقطه انتهای داستان گذاشته نشده بود. 

بعد از مدتی به این طرف و آن طرف رفتن در این جهانی که ازه حروف و واژه ها ساخته شده بود به یک درختی رسیدم درختی عریان از شدت خستگی به درخت تکیه کردم و همچنان داشتم به حرف هایی که باد در گوشم زمزمه کرده بود فکر میکردم و این بود سرنوشت راوی که چیزی جز غم روایت نکرده بود ، همیشه غم هام رو درون خودم میریختم تا در من چیزی جز شادی بر دیگران تصوری نباشد اما خودم که میدانستم چه بر من میگذشت به همین علت غم هامو روی کاغذ می آوردم و الان هم دارم تقاص آن غم های بروز نکرده و به روی کاغذ آورده را پس میدم 

باد های سیاه

مبهم مبهم مبهم · 15 اردیبهشت ·

وقتی زوزه باد ها شروع شد آتش عشق من بیشتر فوران کرد قلم همچنان در حال نوشتن بود من همچنان در حال عذاب کشیدن بودم برای یه نویسنده ای که هیچ کتابی نداشت بزرگ ترین ننگ اینه که بازیچه قلمش باشه قلم باد های سیاه رو صدا کرده بود که به همراهش واژه ها رو در صورتم بکوبه این بادها واژه هایی را حمل میکردن واژه هایی مثل تقاص، خشم ، نا عدالتی و.... این واژه ها وصف قلمم از داستان هام بود از اتفاقاتی که برای نقش هام خلق کرده بودم و این اتفاقات از قلمم یک منتقم ساخته بود .....

تنفس های خفه کننده

مبهم مبهم مبهم · 14 اردیبهشت ·

بعد اولین جملات نوشته شده قلمم حسی عجیب را در خودم احساس کردم، حسی دردناک. قلم مینوشت و من بیشتر به این حس دچار میشدم قلم داشت عشق رو در من مینوشت اما نه هر عشقی ، عشقی از جنس گناه درست همانند رها . در حالیکه من داشتم تقاص نوشته هایم را پس میدادم  ، قلم همینطور در حال خلق کردن جهانی سیاه تر از سیاهی با ماهیتی پوچ که از هر پوچی دیگر فراتر بود . درک این حس من رو آزار میداد انگار قلم داشت هویتم رو تغییر میداد شاید هم داشت خود واقعیم رو نشانم میداد واقعیتی که فریاد میزد هیچ وقت خود درونت رو پنهان نکن ، تو همینی که هستی و این را باید بپذیری.

سکوت بعد از سروصدا

مبهم مبهم مبهم · 13 اردیبهشت ·

دست در دست اتفاق دادم تا مبادا از بلندی های عشق بی افتد. حال که نقابی نو به صورت زدم غمگین تر از همیشه ام ، اما نباید اینگونه میشد ! راوی این روایت منم و من هیچ میلی به غم و اندوه دیگر نداشتم اما انگار افسار قلمم از دستم رها شده بود و دیگر به دستم احتیاج نداشت . قلمم حال خود مینوشت و من در این روایتی که کلاغ هم از انتهای آن بی خبر بود گیر افتاده بودم. چه شاعرانه مگه نه ؟  راوی که اسیر روایت شد ......

 

سیاه سپید

مبهم مبهم مبهم · 12 اردیبهشت ·

به لحظه ی حال برگشتم ، رو به روم دیگر آن بوم عاری از نقش وجود نداشت و حال آن بوم دارای قصه هایی برای گفتن بود ، قصه ی غم دوری برکه از بهار ، قصه ی اسارت لاله های لال سرخ رنگ در زمستان ، قصه ی جسم های ناشناخته ی آندرامدایی که در قلب آسمان بودند ولی با چشم نمی توان آن را دید ، قصه ی بارش ابر ها برای خلق رنگین کمان و هزاران قصه ی ناگفته ،پشت این نقاب هم انگار نتوانستم دست از ساختن و بیان قصه بردارم با اینکه قلم برداشتم و رنگ پاشیدم اما در انتها باز هم هزاران قصه از رنگ ها متولد شد . پشت نقابم برای لحظاتی یادم رفته بود که کی هستم ، برای چند ساعتی باورم شده بود نقاشم و هیچ اثری از راوی درونم نبود. 

درختان سبز

مبهم مبهم مبهم · 10 اردیبهشت ·

نقش ها رفته رفته رسم میشوند و اثر داشت به پایان خود نزدیک میشد تنها یک المان دیگر میخواستم . این نقاشی سرزندگی بیشتری احتیاج داشت وقت آن بود تا با قلمو چیز جدیدی خلق کنم . قلمو را درون رنگ بردم و چند باری آن را در رنگ تکان دادم ، قلمو را در آوردم و رنگ ها را بر روی بوم پخش کردم تا درختان سبز اطراف برکه ی آبی خلق  شوند . درختان نماد استواری طبیعت هستند ، درختی که سال ها رشد میکند و ریشه خود را در زمین فرو میکند تا از پایه خود را مستحکم کند و تا سالیان سال استوار بماند با گذر هر سال همانطور که اندازه ی درخت بزرگ و بزرگ تر میشود ریشه های هر درخت شروع به کنکاش در زمین میکند و برای یافتن چیز هایی نو به عمق زمین سفر میکند .

 

 

لاله های سرخ

مبهم مبهم مبهم · 10 اردیبهشت ·

بعد از نقش بستن آسمان بنفش رو بومم، حالا نوبت جزئیات بیشتر بود ‌،این بوم احتیاج داشت که از طبیعت بیشتر بداند .در حال فکر کردن بودم که چه چیز دیگری می توانست بر روی این صفحه که دیگر آنچنان سفید نبود نقش گیرد که ناگهان به این فکر افتادم که برکه به یه گوش شنوا برای درد و دل های حاکی از فراغ یارش نیاز دارد گوشی که بشنود و بشنود و بشنود اما چیزی نگوید .در این زمان بود که پی بردم چیزی بهتر از لاله های لال نمی تواند به درد و دل های برکه گوش دهد  لاله های سرخ رنگی که پر از احساس بودند اما احساس خود را به زبان دیگر بیان میکردند با پر پر شدن .

آسمان بنفش

آسمان بنفش

مبهم مبهم مبهم · 9 اردیبهشت ·

برکه آبی بر روی بومم نقش بست حال نوبت  چیز دیگری بود که بر روی بومم ترسیم شود ، چه چیزی میتوانست بهتر از آسمان باشد ؟ البته نه هر آسمانی ، آسمانی به رنگ بنفش. آسمان نماد شهوت طبیعت است ، محل ارضای ابر ها  جایی که پرندگان به آن پناه میبرند و ستاره ها در آن زیست میکنند ، سیاره ها در آن میگردند و شفق ها به رقص در می آیند آسمان جلوه این جهان سراسر بی نظمیست . در وطنی که فرهنگ عشق را گناه میداند ماه در آسمان تنها نامه رسان میان عاشقان است