اینجا تنها مترسک تو باغ بود

مبهم مبهم مبهم · 28 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه

من میگم خ اما ننه تو خون بخوان،اگه من رو باور نداری از باد بپرس حتی سرماتم نمیتونه این قصه ها رو توصیف کنه ننه . اینجا همه ما مهاجریم اما مقصدمان ثانیه هاست و در  انتهای مسیرمان تابوت سیاه منتظرماست تا گذرنامه ما را مهر و امضا کند ننه . اما باید گذر کنیم ننه باید از این دشت انتظار گذر کنیم  دشتی که به لاله های سرخ مبتلاست ، دشتی که پرنده ها سالهاست از روی تک درخت آن پرواز کرده اند و به آزادی ابدی پناه بردند. این دشت رو با خون گره زدند ننه ، بوی خون کبوتران اینجا چمن ها رو معطر میکنه و سرتاسر این چمنزار بوی اونها رو میده من به اندازه هزارویک شب ازت گله دارم اینجا در دیار غربت که همان وطن خودمان است تک تک قصه هات رو میشنوم اما تو به سپیدی عادت کردی ننه .من رو سراسر ترس فرا گرفته ترس از باز کردن دیوانم و روایت قصه هایی که سیاهی آن دل آسمان شب رو می شکافد ، ننه من شبیه آنها نیستم من نمیخواهم قاتل نور ماه باشم

اما برایت کمی تعریف میکنم .  ننه من در دیاری زندگی میکنم که درونش تنها مترسک درون باغ بود  و میدانست چی به چی است ننه دیاری که با واژه ها در آن بازی میشد به مرد ه را میچسباندن و آن را درون تابوت میگذاشتند اینجا دوای درد دارا ها دار بود اینجا از وطن که " و " آن را به قتل رسانده بودند و بر لبان تشنه اش آب ریخته بودند  سلاحی برای اجرای آنچه که صلاح بود ساخته بودند  ننه در مقابل تلخی روایتمان  قهوه  تنها یک صفتی بود که برای  مادر بانیان این تلخی که شکارچی های این دشت بودند استفاده میشد سرت را به درد نیارم ننه نه سیاهی قصه هایمان به گوش سپیدی سرمایت میرسد و نه فریاد هایمان به گوش تو  این آخرین تلاشم برای مطلع کردن تو از شرح حالمان بود اگر این نامه را خواندی آن را در گوش زمان زمزمه کن تا  بدانند که باید از این دشت انتظار گذر کنند زیرا اینجا جایی برای ماندن کبوتران حامل پیام آزادی ابر ها نیست .......