خون قصه هایم با اشک هایتان زلال نمیشود

مبهم مبهم مبهم · 26 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه

احمق ها میگویند رنج ها از انسان ها یک مرد میسازد اما مرد ضعیف تر از آن است که بشود آن هیولای تمام عیاری که رنج ها از انسان میسازد را با آن توصیف کرد ، بعد از آخرین بوسه ی پدربزرگ این رو فهمیدم که ما اینجا نیستیم که زندگی کنیم  ما به دنیا آمدیم که درد بکشیم و رنج ببریم  تا شاید قوی تر شویم . در این دنیا حتی زیباترین چیز ها هم جنبه ی زشتی درونشان دارند اما سایر انسان ها برعکس من فقط زیبایی ها را میبینند  آن ها خار گل را نادیده میگیرند و سرخی گل را میبینند آن ها درد های افراد تا کمر خم شده در سطل زباله را نادیده میگیرند و برج های سر به فلک کشیده شهرها را میبینند آن ها دربند بودن کرم درون پیله را نادید و پروانه را میبینند و اما من من با خودم سوگند یاد کردم که تا زمانی که قلم به دست دارم و مینویسم یا قلمو به دست دارم و میکشم چیزی جز زشتی های روزگار را توی چشم انسان ها فرو نکنم 

چیز هایی که آنان نمیبینند و یا نمی شنوند ، چیزی فراتر از زیبایی های تو چشمی که به سادگی قایل دیدن است و آن چیز رو من واقعیت پشت پرده اسم نهادم  از د دار تا ظ ظلم از خ خون تا ج جرم اینها همه پشت زیبایی های شهری نهفته است که انسان ها فقط آسمان خراش هاشو میبینند و حال بهترین وقت که اولین نوشته ام رو آغاز کنم و اولین شخصیتم رو خلق کنم اسمش رو  رها مینامم به معنای آزاد ......