نقطه سر خط

نقطه سر خط

توانم تقسیم شد بر روی ضرب آهنگ حاکمیت و غم هایم جمع گشت خوشحالی ازم کم شد

سیاه سپید

مبهم مبهم مبهم · 12 اردیبهشت ·

به لحظه ی حال برگشتم ، رو به روم دیگر آن بوم عاری از نقش وجود نداشت و حال آن بوم دارای قصه هایی برای گفتن بود ، قصه ی غم دوری برکه از بهار ، قصه ی اسارت لاله های لال سرخ رنگ در زمستان ، قصه ی جسم های ناشناخته ی آندرامدایی که در قلب آسمان بودند ولی با چشم نمی توان آن را دید ، قصه ی بارش ابر ها برای خلق رنگین کمان و هزاران قصه ی ناگفته ،پشت این نقاب هم انگار نتوانستم دست از ساختن و بیان قصه بردارم با اینکه قلم برداشتم و رنگ پاشیدم اما در انتها باز هم هزاران قصه از رنگ ها متولد شد . پشت نقابم برای لحظاتی یادم رفته بود که کی هستم ، برای چند ساعتی باورم شده بود نقاشم و هیچ اثری از راوی درونم نبود. 

درختان سبز

مبهم مبهم مبهم · 10 اردیبهشت ·

نقش ها رفته رفته رسم میشوند و اثر داشت به پایان خود نزدیک میشد تنها یک المان دیگر میخواستم . این نقاشی سرزندگی بیشتری احتیاج داشت وقت آن بود تا با قلمو چیز جدیدی خلق کنم . قلمو را درون رنگ بردم و چند باری آن را در رنگ تکان دادم ، قلمو را در آوردم و رنگ ها را بر روی بوم پخش کردم تا درختان سبز اطراف برکه ی آبی خلق  شوند . درختان نماد استواری طبیعت هستند ، درختی که سال ها رشد میکند و ریشه خود را در زمین فرو میکند تا از پایه خود را مستحکم کند و تا سالیان سال استوار بماند با گذر هر سال همانطور که اندازه ی درخت بزرگ و بزرگ تر میشود ریشه های هر درخت شروع به کنکاش در زمین میکند و برای یافتن چیز هایی نو به عمق زمین سفر میکند .

 

 

لاله های سرخ

مبهم مبهم مبهم · 10 اردیبهشت ·

بعد از نقش بستن آسمان بنفش رو بومم، حالا نوبت جزئیات بیشتر بود ‌،این بوم احتیاج داشت که از طبیعت بیشتر بداند .در حال فکر کردن بودم که چه چیز دیگری می توانست بر روی این صفحه که دیگر آنچنان سفید نبود نقش گیرد که ناگهان به این فکر افتادم که برکه به یه گوش شنوا برای درد و دل های حاکی از فراغ یارش نیاز دارد گوشی که بشنود و بشنود و بشنود اما چیزی نگوید .در این زمان بود که پی بردم چیزی بهتر از لاله های لال نمی تواند به درد و دل های برکه گوش دهد  لاله های سرخ رنگی که پر از احساس بودند اما احساس خود را به زبان دیگر بیان میکردند با پر پر شدن .

آسمان بنفش

آسمان بنفش

مبهم مبهم مبهم · 9 اردیبهشت ·

برکه آبی بر روی بومم نقش بست حال نوبت  چیز دیگری بود که بر روی بومم ترسیم شود ، چه چیزی میتوانست بهتر از آسمان باشد ؟ البته نه هر آسمانی ، آسمانی به رنگ بنفش. آسمان نماد شهوت طبیعت است ، محل ارضای ابر ها  جایی که پرندگان به آن پناه میبرند و ستاره ها در آن زیست میکنند ، سیاره ها در آن میگردند و شفق ها به رقص در می آیند آسمان جلوه این جهان سراسر بی نظمیست . در وطنی که فرهنگ عشق را گناه میداند ماه در آسمان تنها نامه رسان میان عاشقان است 

برکه آبی

مبهم مبهم مبهم · 9 اردیبهشت ·

بعد از آخرین برگای پاییز، اشک های زمستان از روی گونه های آسمان بنفش بر روی برکه جاری شد . برکه نماد صبر بود ، صبر برای گریه یارش که سمبل شهوت طبیعت بود یعنی  " باران بهاری ". اما تا اینجای قصه تنها یک چیز نصیب برکه شده بود آن هم اشک های زمستان بود که گونه هایش گاهی جامد می بارید گاهی مایع . زمستان آن روی سرد طبیعته که برکه چندادن دل خوشی از او ندارد

بوم بی رنگ

مبهم مبهم مبهم · 9 اردیبهشت ·

گوش را به درد و دل زیر نور ماه کرم های شب تاب برکه سپردم ، بالای سرم شب پرستاره ونگوگ خودنمایی میکرد من بر روی چمن های سبز رنگ اطراف برکه به دنبال حقیقت میگشتم  ، حقیقتی که به گفته ونگوگ همیشه باقی خواهد ماند ، یعنی غم . از دیدگاهم هر انسانی یک رنگی دارد که آن رنگ نماد شخصیت آن است و من برای هر رنگ معنی خاص خودم را ایجاد کرده بودم آبی به معنای صبور بود ، سرخ به معنای احساس بود ، بنفش به معنای شهوت ، سبز به معنای خوشفکری ،سپید به معنای صداقت و سیاه به معنای کینه ، دروغ ، حسادت و سایری ویژگی های  بدی که در این دنیا وجود دارد البته بد از لحاظ دست بندی که  این دو پا های فانی آن را ساختند من همه چیز را خنثی میبینم و وجود همه این رنگ ها را الزامی میدانم

آدمک پشت آخرین نقاب

مبهم مبهم مبهم · 8 اردیبهشت ·

سالها بعد جنگ سوم جهانی زمانی که رها و پدرش به یکی از قصه های تلخ تاریخ تبدیل شده بودند نوشته های آن ها تنها یادگار از آن ها در این دنیای سراسر بی نظمی بود ، آن ها خودشان رفته بودند اما دیدگاه آن ها هنوز بر روی ورق  های به جا مانده از آن ها دارد زندگی میکند . تو این دوران که دیگر مردم حتی کوچک ترین تمایلی به جنگی دوباره ندارند ، دارم به این فکر میکنم که اگر رها زنده بود و این قصه جاری از قصه های طبیعت رو  زندگی میکرد آیا بازم مینوشت : " این قصه قشنگ نیست "؟

آخرین نقاب به جا مانده بر روی صورت ، در این نمایشنامه تلخ طبیعت متعلق به من است ، "راوی پر ابهام ".

سر درگم  در میان افکارم ، تمام نوشته هام دارن به انتها میرسن  تموم واژه هام دارن خودکشی میکنند ، نقش هام از زندگی هایشان میگذرند تا به یکدیگر درس دهند .

انگار دنیای ساخته ذهنم ، همانند دنیایی که در آن زندگی میکنم  فارغ از هر گونه امید برای زیستی بهتره، این برای  یک راوی که قصه ای برای روایت نداره به معنای  هفت تیری خالیست که آخرین گلوله آن باعث کشته شدن اهریمن درون کشیشی که مدعی ایمان قوی خود بود نشده است اما راوی محکوم به ادامه است،  نور به تاریکی نیازمند است .