دست نوشته ای با دست بدخط آرزو
· 8 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه ۲ سال از وقتی که به جنگ سوم جهانی اعزام شدم میگذرد این آخرین نوشته ای است که برایت مینویسم . رها دخترک عزیز من ، دست های پدرت که همیشه جایگاهی بر لب های گرم و ناز تو بود حال به خون صد ها انسان آغشته است انسان هایی که آن ها را نمیشناختم اما با فکر کردن به اینکه آن ها هم همانند من بازیچه تصمیم سیاست مداران بودند عذاب وجدان سختی گرفته ام . خانواده های آن ها الان چشم به امیدی واهی برای زنده ماندن آن ها دوختند که در آخر آن امید و آرزو قرار است به حقیقتی تلخ تبدیل شود حقیقتی که با دست های پدرت ساخته شده ، من آنها را کشته ام .....
میدانم که تو در تمام این سال ها این روی از من را ندیدی منی که یکی از شعار هایم این بود که زندگی چیزی جز نبرد نیست و توی این دنیا باید شکار چی بود حال به خاطر کشتن صد ها نفر به عذاب وجدان شدیدی دچار شده ام دیگر آن دیدگاه در من مرده این نقطه تولد دیدگاهی نو را در من شکل داد که متاسفانه بهایش ریختن خون صد ها نفر بود . من تامل این عذاب وجدان را ندارم رها ، میخواهم در آخرین واژگانم از دیدگاه جدیدم برایت بگویم ، رها دخترم زندگی میدان نبرد نیست رها زندگی قطعه ای تلخ است که توسط پیانوی کیهانی در حال نواخته شدن است از دیدگاهم تمام نت ها قبلا نوشته شده اند و نوازنده در حال اجرای آن هاست یک موسیقی باب میل طبیعت ، رها میخوام بهت بگویم:" طبیعت رو نمیشه رام کرد " میدونم این واژه ها خیلی تلخن اما پی برده های من هستند من در عذاب اعمالم در این دنیا میسوزم و میخواهم به زندگیم پایان دهم اما قبل مرگم یک نصیحتی برایت دارم " ازت میخواهم که در سختی این زندگی دوام بیاری زیرا که بهشت وعده همین جهنمیه که داریم روش زندگی میکنیم " کاش این نوشته هام بهت برسه با اینکه مطمئن نیستم اما امیدوارم .....
دوستدار تو پدرت