نقطه سر خط

نقطه سر خط

توانم تقسیم شد بر روی ضرب آهنگ حاکمیت و غم هایم جمع گشت خوشحالی ازم کم شد

بعد از تجربه  دو جنگ جهانی سوم یکی در درون خودم و دیگری در جهانی که درش زندگی میکنم  حال فقط از کل دارایی هام یک چیز برام باقی مانده بود و آن هم امید بود.

امید به زندگی بهتر بعد از اتمام این جنگ لعنتی  ، امید به فردایی که درونش عشق یک گناه نباشه  و  از همه مهمتر امید به قصه ای زیبا ، قصه ای که دیگر بین عالمیان جنگی درکار نباشد ، قصه ای که شاپرک ها بدون شرمساری  به لطف باد به کرانه های دور تر ببرند ، قصه ای در تضاد با قصه ی هم اکنون جهان .

 

سرگذشت یک گذشته از سر

مبهم مبهم مبهم · 6 اردیبهشت ·

اگه ورق های قبلی این فصل نو رو خوانده باشی احتمالا از نامم آگاهی اما از گذشته ام خیر. من رها هستم و در بیست و یکمین سال از زندگیم به رهایی دست پیدا کردم رهایی از اسارت درونی خودم پدرم یک سرباز تو جنگ جهانی سوم بود که هیچگاه برنگشت . جنگی که حتی حال آسمان را از لبخند شفق به گریه ابر های کهربایی تبدیل کرد ، جنگی که علت آن فراتر از سلطه  و اثرات آن فراتر از اثر  چند بمب هسته ای ؛ اما من به جای عاملان این جنگ در محضر یارم شرمسارم . 

گرم شدن پای حقی که سوخت

مبهم مبهم مبهم · 6 اردیبهشت ·

از دیدگاهم اصلی ترین حق هر انسان آزادیه ، طبیعت انسان میل به آزادی داره . انسان موجودیست آزاد و رها ، راستی فکر نکنم تا الان اسمم رو بهت گفته باشم اسم من رهاست یک انسان متناقض و یه بازمانده از جنگ جهانی سوم درونم  این بزرگ ترین نبرد میان قلب و مغزم تا به این حال بود و  الان میتوانم بلند فریاد بزنم پیروز این جدال من بودم . نه مغز و نه قلب آخر نتوانستند بر سلطنت درون من حاکم شوند  و من توانستم  پس از بیست و یک سال بردگی درونی  سر انجام  بر این دو عضو مهم از بدنم غلبه کنم 

لختی روح و لباس انسانیت

مبهم مبهم مبهم · 5 اردیبهشت ·

جمله ها همانند انسان ها هستند ، بعد ابنکه جمله ای به انتها میرسد جمله دیگری آغاز میشود چه موافق با بار معنایی جمله قبلی یا چه مخالف . این واقعیت برای انسان ها هم صدق می کند بعد مرگ هر انسانی  ، انسانی متولد می شود که امکان دارد هم عقیده یا کاملا خلاف عقیده انسانی که مرده باشد اما چیزی که مهمه اینه که  " نقطه انتهای داستان نیست"  همان طور که روایات و داستان ها تا الان ادامه داشتند  انسان ها هم توانستند تا الان بقا داشته باشند و نسلشان را ادامه دهند اما میان جملات و انسان ها تفاوت های بسیاری وجود دارد که یکی از این تفاوت ها این است که جمله ها نمی توانند بدون بار معنایی پایان یابند ولی انسان ها می توانند ، جالبه مگه نه؟

تو دنیای که عشق محدودم میکرد به جغرافیا به این فکر میکردم که شاید انسان ها خودشان رو آنطور که باید درک نکردن  اخه تو جایی بزرگ شده بودم  که فرهنگ جوری بهم دیکته شده بود که عشقم رو گناه بدونم اما با گذر زمان همه چیز معنی جدید تری برام پیدا کرد و این معانی نو باعث شد تا فصلی نو از دفتر زندگیم برام ورق بخوره  , فصلی که با این سر فصل آغاز میشد : " نقطه انتهای داستان نیست" .