آخرین ستاره (یادگار آسمان بنفش)
· 20 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه بعد از آن اتفاق دیگر شفق ها به رقص در نیامدند ، ریه های آندرامدا دیگر گرد و غبار کیهانی را تنفس نمیکرد و عطارد دیگر عاشق زهره نبود . ابر های کهربایی جای خود را به ابر های سیاه دادند و آن ابر ها جای اشک خون گریه میکردند خونی که روی زمین میریخت تا تفاله های شیمیای را به آسمان ببرد و باران اسیدی شکل گیرد و اما علت آن خون ها چه بود ؟ علت آن خون ها آسمان خراش هایی بودند که دل ابر ها شکاف داده بودند تا آن ها به این سیاهی بشوند زیراکه آن ها سیاهی دوست داشتند نه کهربایی. آسمان دیگر بنفش نبود و آن منظره دیگر از بین رفته بود شفق ها جای رقص به سوگ نشسته بودند ماه دیگر بازتاب سپیدی نبود بلکه نمایانگر رنگ خون های ریخته شده بود
سیارات دیگر دور هم نمیگشتند و عاشق هم نبودند آنها به هم برخورد میکردند تا هر که قوی تر بود دیگری را از پای در آورد ستاره ها آواره ی آوار های سیارات شده بودند یکی پس از دیگری ناچار به کوچ بودند از منظومه ای به منظومه دیگر کیهان رنگ و بوی سابق را بعد آن اتفاق از دست داده بود صورت های فلکی نقاب زده بودند تا درخشش ابر نواخترانی که دیگر نور نداشتند آن ها را اذیت نکند بعد آن سیاه سپیدی کل کیهان دگرگون شد و حال زمانی که دیگر نفرین مهتاب تارو پود هستی را از بین برده من یک ستاره نسبتا درخشنده ای تنها در گوشه ای از این کیهان بی انتها هستم که اطرافم ستاره ها دوست تاریکی شده اند و نور را به فراموشی سپردند اما من در هر کجا حتی در قلب تاریکی هم پیرو مذهب نور هستم و برایم مهم نیست سیاهچاله ها چه تهدیدی میکنند من پناهنده تاریکی نمیشوم زیرا که یک فراری احتیاجی به پناهگاه ندارد من همچنان چشمک زنان بر این باور هستم که نور من را رها نخواهد کرد ، حتی در قلب این تاریکی و پایان کیهان و این .......... 🌑