دروغ بیداری و خواب تو

مبهم مبهم مبهم · 30 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه

برای یک گل چه فرقی میکند که آن را چه کسی بچیند؟ به راستی که یار درون گلدانم چرا از مذهب نور پیروی میکرد؟ او جای اینکه زیبایی خود را ستایش کند نور را ستایش میکرد و به این ستایش نیاز داشت او در زندگیش تنها به دو چیز احتیاج داشت تغذیه و ستایش  او از آب تغذیه میکرد و سپس نور را ستایش میکرد و این چرخه گذر هر روز یارم بود یاری که در کنار آن روایت مینوشتم  و قلمم را درون دل کاغذ فرو میکردم تا با شکاف دادن ذهنم خون کلمات را بریزم و از کنار هم گذاشتن اجسادشان به روی یک خط جمله هایی بسازم تا بتوانم قلب معشوقم را به دست بیاورم ، قلبی که میتپید اما نمی دانستم برای چه کسی. 

 

همیشه در زیر آوارهای جمله هایم مخفی میشدم به طوری که انگار خودم را خاک کرده باشم و اینکار را برای حفظ ظاهرم میکردم ، ظاهری که مبادا  کنترلش  از دستم در برود و عشق را فریاد بزند ، آن هم عشقی از جنس گناه عشقی نه بین شاخه و برگ عشقی از جنس در هم تنیدگی دو شاخه که یکی به اجبار در آن گیر افتاده است یکی که خود عاشق برگیست . همانطور که گفته بودم من میان واژه ها پنهان میشم ، نام من صدفه اما همچنان مرواریدم رو از دست صیادان دور نگه داشتم و اون رو متعلق به دریا تنها معشوقه ام میدانم من سال ها بعد جنگ سوم جهانی به دنیا آمدم و یه نویسنده ای هستم که هیچ برگی رو به کتاب تبدیل نکرده و تنها برگ هایی که سیاه کرده برگهای روایت زندگی خودش بوده به نقل از رها دختر نویسنده ای که بعد از خودکشیش به واسطه نامه هایی که برای پدرش بر جای گذاشته بود سرشناس شد "این قصه قشنگ نیست " . داستان من سراسر پر است از هنجارشکنی و تلخی و داستانی نیست که بشه برای دختر شاه پریان قبل از خواب زمستانی آخرین خرس سفید شمالی تعریف کرد برای توصیف زندگیم باید واژه های بیشتری رو به قتل برسانم و اینکار رو هم خواهم کرد این کار برای منی که خود راهم بر روی کاغذ کشته ام کاریست بسیار آسان  ، به امید آن روز که دیگر ماه ، تنها شنونده قصه هایم نباشد....