برکه آبی
· 9 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه بعد از آخرین برگای پاییز، اشک های زمستان از روی گونه های آسمان بنفش بر روی برکه جاری شد . برکه نماد صبر بود ، صبر برای گریه یارش که سمبل شهوت طبیعت بود یعنی " باران بهاری ". اما تا اینجای قصه تنها یک چیز نصیب برکه شده بود آن هم اشک های زمستان بود که گونه هایش گاهی جامد می بارید گاهی مایع . زمستان آن روی سرد طبیعته که برکه چندادن دل خوشی از او ندارد
برکه در بعضی از زمستان ها به خوابی اجباری میرود و فرم خود را از دست میدهد چونکه از مایع به جامد تبدیل میشود اما برکه همیشه توسط یارش از چنگال زمستان نجات پیدا میکند ، بهار همواره به کمک عشقش می آید زیرا که مرگ برکه مرگی بر زیبایی خودشه داستان عشق این دو به همین علت آغاز شد بهار زیبایی خودش رو در برکه میدید و برکه روحیه ی نجات بخش بهار رو دیده بود . بهار تنها فصلی بود که برکه حس میکرد ازش سوء استفاده نمیشود . تابستان همواره جوهره ی برکه را میکشید وبا آن ابر تقدیم طبیعت میکرد تا با آن چاپلوسی طبیعت را بکند ، پاییز برگهای خشک شده اش را که میخواست دور ریخته شود را بر روی برکه می انداخت و زمستان هم که برکه را منجمد میکرد . بهار بر خلاف این سه زیبایی به برکه میبخشید بهار همیشه بخشنده بود او روی خوش همیشه به برکه نشان میداد و به همین علت بود که برکه همواره فصل ها را تامل میکرد تا یارش فرا رسد و اندوه ناک از اینکه از سال تنها سه ماه سهمش از یارش بود