باد های سیاه

مبهم مبهم مبهم · 15 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه

وقتی زوزه باد ها شروع شد آتش عشق من بیشتر فوران کرد قلم همچنان در حال نوشتن بود من همچنان در حال عذاب کشیدن بودم برای یه نویسنده ای که هیچ کتابی نداشت بزرگ ترین ننگ اینه که بازیچه قلمش باشه قلم باد های سیاه رو صدا کرده بود که به همراهش واژه ها رو در صورتم بکوبه این بادها واژه هایی را حمل میکردن واژه هایی مثل تقاص، خشم ، نا عدالتی و.... این واژه ها وصف قلمم از داستان هام بود از اتفاقاتی که برای نقش هام خلق کرده بودم و این اتفاقات از قلمم یک منتقم ساخته بود .....

در میان وزش شدید باد های سیاه مخالف جهت باد قدم میزدم  ، شدت باد وجودم رو اذیت میکرد همچنان غرق در فکر بودم که ناگهان صدایی توجه مرا به خود جلب کرد ؟ " تو دیگه هیچ کنترلی نداری ، از اول هم همه چیز تقصیر تو بود ، تمام اینها حقته ، انتقام از خالقم تنها خواستمه ......." این ها جملاتی بود که باد به گوشم می آورد صدای کسی که این جملات را میگفت برایم آشنا نبود اما از مفهوم جملات میتوانستم حدس بزنم که مخاطب این جملات من هستم بادها وحشی تر و زوزه کش تر میشدن و رقدم زدن سخت تر میشد  سیاهی بیشتر و بیشتر میشد ، قلم داشت شاهکارش را مینوشتم  و  حتی تصورش هم برایم سخت بود که یک روز راوی ، خود تبدیل به یک روایت شود.