سیاه سپید
· 12 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه به لحظه ی حال برگشتم ، رو به روم دیگر آن بوم عاری از نقش وجود نداشت و حال آن بوم دارای قصه هایی برای گفتن بود ، قصه ی غم دوری برکه از بهار ، قصه ی اسارت لاله های لال سرخ رنگ در زمستان ، قصه ی جسم های ناشناخته ی آندرامدایی که در قلب آسمان بودند ولی با چشم نمی توان آن را دید ، قصه ی بارش ابر ها برای خلق رنگین کمان و هزاران قصه ی ناگفته ،پشت این نقاب هم انگار نتوانستم دست از ساختن و بیان قصه بردارم با اینکه قلم برداشتم و رنگ پاشیدم اما در انتها باز هم هزاران قصه از رنگ ها متولد شد . پشت نقابم برای لحظاتی یادم رفته بود که کی هستم ، برای چند ساعتی باورم شده بود نقاشم و هیچ اثری از راوی درونم نبود.
حال که برگشتم به خود واقعیم بدجوری غمگینم ،در من یه حسی بیزار از خود بودن از اون راوی که قصه هاش پایان خوشی ندارن ، یه حسی شبیه عذاب وجدان . عذاب وجدان از اعمال گذشته ام بلاهایی که سر شخصیت هام آوردم اما خب اینم منم دیگه ، کاریش نمیشه کرد هنوزم همان راوی کوتاه فکری ام که قلم بلندش غم رو برای شخصیت هاش خلق میکنه . باید به فکر این باشم که تعادل رو درون واژه ها و روایت هام حفظ کنم پس به سر سلامتی یه شروعی بهتر وقتشه آخرین پایان غم انگیزم رو روایت کنم وقتشه از رنگ های سیاه و سپید استفاده کنم و نصف این بوم را سیاه کنم و نصف دیگر را سپید تا به نویسنده درون خودم گوشزد کنم که تغییر شروع شده .با سیاه و سپید کردن بوم برکه بدون دیدن یارش از بین رفت لاله های سرخ محو شدن و زیبایی را با خود بردند ،دیگر اثری از درختان سبز نبود آسمان به همراه ابر هایش دیگر وجود خارجی نداشت همه ی قصه ها در یک لحظه پایان یافته بود فقط من مانده بودم با یک بوم که نصف آن سیاه است و نصف دیگرش سپید با در آوردن این نقاب از روی صورتم این قصه هم همینجا به اتمام میرسد و من نقابی نو به صورت میزنم به امید اینکه قصه ای روایت کنم که پایانی خوب داشته باشد اما به قول رها که میگفت : " این قصه قشنگ نیست " ، این قصه هم قشنگ نبود ، این انتهای این جمله است ولی نقطه ، انتهای داستان نیست.