نقطه سر خط

نقطه سر خط

توانم تقسیم شد بر روی ضرب آهنگ حاکمیت و غم هایم جمع گشت خوشحالی ازم کم شد

زخم ما و بتادین قدرت

زخم ما و بتادین قدرت

مبهم مبهم مبهم · 23 اردیبهشت ·

   

در جهانی که تیزی واژگان امکان دارد که سر نویسنده خود را ببرد واژه های سبز اما خاردارم را به باد نمی دهم که با خود به انتهای قصه ببرد بلکه آن واژه ها را بدون هیچ ترسی در جمله ام جایگذاری میکنم تا بارها و بارها فریاد بزنم هنر عریان تر از چیزیست که بشه حجابش کرد نه جلوی نقش ها را می توان گرفت و نه نوشته ها و نه ساز ها و از همه مهم تر و نه اندیشه ها را و این طبیعت واقعی یک هنر و هنرمند است که دردهاش را فریاد میزند و یا نقش میکند اما همواره هنرمند نماهایی بودند که در چهارچوب سلطه نقش کشیدند یا به ساز سلطه رقصیدند یا با واژگان آن ها جمله ساختند و خود را نویسنده نامیدند خود فروخته هایی که در هنر نه به دنبال علاقه بلکه با خود فروختگی هنری به دنبال ثروت بودند ، به دنبال ثروت بودن از دیدگاهم بسیار هم چیز خوبیست اما این مسئله با خودفروختگی برای ثروت کاملا متفاوت است  وقتی مترسک سلطه در جالیزار هنر کاشته شود آن وقت کلاغ ها هنرمندان واقعی هستند زیرا نترسیدند.

حال  که به واپسین واژه های این متن میرسیم دوست دارم سوالی را بیان کنم که هیچگاه به جواب آن پی نبردم ،به راستی که هنر چیست ؟

من هم سهو زاده شده ام

مبهم مبهم مبهم · 23 اردیبهشت ·

 درود یک چیزی شنیدم از یکی از اتفاق هایی که برای دوستی که تازه باهاش اشنا شدم  سهو افتاده که بی واکنش ماندن  نسبت به این قضیه یعنی بی شرفی  یه هنرمند در مقابل یک سیستم هنر بند است ، خواستم بگم بستن درگاه پرداخت  و  راه  حمایتی برای یک هنرمند اون رو ساکت نمیکنه  هنر از عشق میاد نه از جیره که قطع کنید و هنرمند سکوت کنه . سهو جان تازه فهمیدم که سرطان داری امیدوارم  که حال  روحی و جسمانیت هر چی زود تر بهتر شه  و در خطاب به سانسور سیستماتیکتون ،  قبلا هم گفتم هنر لخت تر از چیزیه که بخواهد حجاب شود این رو من نمیگم تاریخ میگه چه از اشعار اعتراضی گرفته در زمان قدیم چه از جنبش و فر هنگ هیپ هاپ و رپ حال و چه نقاشی یا هر چیز دیگری هنر رو سانسور نمیشه کرد با این کار ها .

من نه طرف زمینم نه آسمان

مبهم مبهم مبهم · 21 اردیبهشت ·

زمینیان  همواره در پی کشف آسمان بودند و آسمانیان همواره در پی برده خوبی ساختن از این زمینیان خرافه پرست و این قصه حال تا همینجا ادامه داشته و انگار این بود سرشت آدمیت که تا ابد بنده چیزی باشه که زمانی که اجدادش سراسر وجودشان رو ترس فرا گرفته بوده خلق کردن تا بهش پناه ببرن ولی کسی از واقعیت خبری نداره به راستی کی میدونه واقعیت چیه ؟ کی میدونه پشت توهم زندگی و اندوه بی کران عشقش چه چیزی نهفته است ؟ تنها چیزی که میتونم بگم اینه که آدما حقایق رو باور نمیکنند به جز اون دروغ هایی که خودشون خوششون میاد و این نکته هم جالبه که هنوز کسی نمیدونه حقایق چیه اما از دید من حقیقت اسارت زمینیان در بند آسمانیان اسارتی خودساخته که همچنان پا برجاست 

بعد از شلیک آخر ، خونش ریخت رو تموم نوشته هایی که برای دخترش نوشته بود، دخترش تنها چیزی بود که در این دنیا داشت.مرغ ها به پرواز در اومدن  ، ابر ها باریدن ، خون ها ریخته شد اما این پایان جنگ نبود نبرد در وجود انسان ها ریشه کرده بود . سرباز ها با رویای در آخر خط وزیر شدن میجنگیدند اما ناآگاه که پادشاه فقط آن ها را به چشم یک مهره میدید تا خودش کیش نشود و این روایت شطرنج سیاستی بود که با وجود تمام کثافت بودنش اما برای  یک ملت حیاتی بود. حال که عوام دیگر پولی برای خریدن و خوردن خون دل نداشتند صبر عیوب ها به سر رسیده بود و زمان تغییر فرا رسیده بود ، سیاست مداران تصمیم گرفتند بلاخره به جنگ سوم جهانی پایان بدهند.

بعد از آن اتفاق دیگر شفق ها به رقص در نیامدند ، ریه های آندرامدا دیگر گرد و غبار کیهانی را تنفس نمیکرد و عطارد دیگر عاشق زهره نبود . ابر های کهربایی جای خود را به ابر های سیاه دادند و آن ابر ها جای اشک خون گریه میکردند خونی که روی زمین میریخت تا تفاله های شیمیای را به آسمان ببرد و باران اسیدی شکل گیرد و اما علت آن خون ها چه بود ؟  علت آن خون ها آسمان خراش هایی بودند که دل ابر ها شکاف داده بودند تا آن ها به این سیاهی بشوند زیراکه آن ها سیاهی دوست داشتند نه کهربایی. آسمان دیگر بنفش نبود و آن منظره دیگر از بین رفته بود شفق ها جای رقص به سوگ نشسته بودند  ماه دیگر بازتاب سپیدی نبود بلکه  نمایانگر رنگ خون های ریخته شده بود  

آسوده بخواب انسان

مبهم مبهم مبهم · 19 اردیبهشت ·

جوهر قلم تمام شد و من از آن خواب لعنتی بیدار شدم ، خوابی که نه عشق آن تعبیری داشت و  نه غم آن، انتهایی.زمانی که از خواب پریدم بسیار خوشحال از این بودم که در لحظه حال زیست میکنم و دیگر بازیچه قلم نیستم و الان تنها چیزی که بازیچه اش بودم مغزم بود ، که زیر سلطه آن بودن  را ترجیح میدادم تا به زیر سلطه قلم بودن  را . با اینکه آن خواب برایم عمری بود اما انگار در دنیای واقعی  ساعت ها میلی به گردش نداشتند و با دقت انقدر محو رویاهای من بودند که گذر زمان از دستشان در رفته بود و آن را کم تر از چیزی که باید ثبت کردند.

قدم به قدم در حال راهی برای فرار از این روایت تلخ سراسر سیاهی و غم بود ، باد ها دوباره به پا خواسته بودند و زوزه کشان به سمتم در حال روانه شدن بودن به نظر میرسید پیامی نو برابم دارند ؛ من از باد غیر از خبر یتر انتظاری نداشتم . زمانیکه باد ها به من رسیدند امواج صوتی حنجره یک دختری به گوشم مخابره میشد که میگفت : " از دنیات لذت میبری ؟ بلاخره چیزیه که خودت خلق کردی" با تعجب فریاد زدم تو کی هستی باد شدید تر شد و صدای آن دختر بلند تر شد و جواب داد: " یک عاشق بی معشوق توی جهان بی عشقی که تو خلق کردی من بازیچه دست راوی ام که با جملات بهدمن دستور میداد که من چی کار کمم حتی براش مهم نبود که من چی سرم می آید ،فقط مینوشت".

لالایی های بیداری

مبهم مبهم مبهم · 17 اردیبهشت ·

حقیقت هایی که به آن پی برده بودم به قدری برایم سنگین بود که برای هضم آن به دریای از اسید احتیاج داشتم . در این وادی سیاه که حاصل تکامل حرف ها به واژگان بود همچنان در سر گم بودم  همچنان یه جایی در اعماق فکرم داشتم به این فکر میکردم که نقطه،چه وقتی به سراغ نویسنده ی بدخطی چون من می آید این موضوع شاید دیر و زود داشت ، اما سوخت و سوز  هرگز زیرا قلم برای اتمام جمله احتیاج به نقطه داشت و چیزی که ذهن مرا مشغول خودش کرده بود این بود که پایان من در کدام جمله است . همانند قصه های من که تار و پود آن ها را غم و نا امیدی فرا گرفته بود این قصه هم سر شار از همچین حس هایی بود رها اینجکر قصه ها را دوست نداشت  و پایان قصه را حدس زده بود و میگفت  : " این قصه قشنگ نیست "  رها غم را زیبا نمیدید اما من بر خلاف رها غم رو ستایش میکردم  با اینکه خودم ازش رنج میبردم . این حس سخته مگه نه  مثل عشقی میماند که میفهمی کسی که عاشق هستی هیچ تمایلی به تو ندارد و حتی حسی مشابه تو ندارد و این مثل میخی بر قلبت فرو میرود اما با باز هم از نگاه کردن به آن دست نمی کشی چون تنها دلخوشیت همین دو قطره اشک بعد دیدار و همین چشم تو چشم شدناست