سکوت بعد از سروصدا
· 13 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه دست در دست اتفاق دادم تا مبادا از بلندی های عشق بی افتد. حال که نقابی نو به صورت زدم غمگین تر از همیشه ام ، اما نباید اینگونه میشد ! راوی این روایت منم و من هیچ میلی به غم و اندوه دیگر نداشتم اما انگار افسار قلمم از دستم رها شده بود و دیگر به دستم احتیاج نداشت . قلمم حال خود مینوشت و من در این روایتی که کلاغ هم از انتهای آن بی خبر بود گیر افتاده بودم. چه شاعرانه مگه نه ؟ راوی که اسیر روایت شد ......
قلمم داشت سیاهی مطلق خلق میکرد و من داشتم تقاص بلاهایی که بر سر واژگانم آورده بودم را میدادم و این خود عذابی بود بسیار سخت . حال که بازیچه قلمم شده بودم و از خود هیچ اختیاری نداشتم ، مجبور بودم تا نقش اول داستانی که قلمم مینویسد باشم ، داستانی که من رو در مسیری قرار میداد که پشتم پر از حوادث بود و جلوی رویم نیستی مطلق ، حال که خود بازیچه قلمم هستم حس و حال رها را که بازیچه قلمم من بود و من با بی رحمی تمام به او ظلم کردم را درک میکنم ، دنیا چیزی جز بازیچه قلم تقدیر شدن نیست ، ما بازیچه قلم های دیگرانیم .