بی رنگ و رخسار در سیاهی
· 16 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه پس از گذر ساعاتی ، باد دیگر توان زوزه کشیدن نداشت دیگر خبری از آن صدا ها نبود و من همچنان در جهانی به سیاهی شب به اینطرف و آن طرف میرفتم قلم همچنان درحال نوشتن بود و این خود شانس بزرگی بود که تا الان نقطه انتهای داستان گذاشته نشده بود.
بعد از مدتی به این طرف و آن طرف رفتن در این جهانی که ازه حروف و واژه ها ساخته شده بود به یک درختی رسیدم درختی عریان از شدت خستگی به درخت تکیه کردم و همچنان داشتم به حرف هایی که باد در گوشم زمزمه کرده بود فکر میکردم و این بود سرنوشت راوی که چیزی جز غم روایت نکرده بود ، همیشه غم هام رو درون خودم میریختم تا در من چیزی جز شادی بر دیگران تصوری نباشد اما خودم که میدانستم چه بر من میگذشت به همین علت غم هامو روی کاغذ می آوردم و الان هم دارم تقاص آن غم های بروز نکرده و به روی کاغذ آورده را پس میدم
غرق در میان افکارم بودم که صدای پرنده ها من رو به خودم برگرداند .اطرافم همه نقش گرفته بود نقشی بی رنگ و سیاه از یه برکه این برکه رو خوب یادمه خودم خلقش کرده بودم بعد ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد که هوش را از سرم پراند من به درختی تکیه کرده بودم که بدون دیدن تنها تکیه گاهش آن را از روی بوم محو کرده بودم و این باعث اندوهی فراوان در من شد اندوهی که بر روی غم های گذشته ام آمد و این آمدن باعث شد درد عشقم بیشتر شود انگار در این دنیا هر چه بیشتر غم داشته باشی عاشق تری......