تنفس های خفه کننده

مبهم مبهم مبهم · 14 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه

بعد اولین جملات نوشته شده قلمم حسی عجیب را در خودم احساس کردم، حسی دردناک. قلم مینوشت و من بیشتر به این حس دچار میشدم قلم داشت عشق رو در من مینوشت اما نه هر عشقی ، عشقی از جنس گناه درست همانند رها . در حالیکه من داشتم تقاص نوشته هایم را پس میدادم  ، قلم همینطور در حال خلق کردن جهانی سیاه تر از سیاهی با ماهیتی پوچ که از هر پوچی دیگر فراتر بود . درک این حس من رو آزار میداد انگار قلم داشت هویتم رو تغییر میداد شاید هم داشت خود واقعیم رو نشانم میداد واقعیتی که فریاد میزد هیچ وقت خود درونت رو پنهان نکن ، تو همینی که هستی و این را باید بپذیری.

اما خود درون من چیزی فراتر از غمی عادی بود عالم وجودی من سراسر احساسی بود که برای پذیرفتنش به کلی  دستمال برای پاک سازی اقیانوس اشک هایم  احتیاج داشتم . من چیزی جز غم نبودم و تناقض اینجا بود که من با کوله باری از غم به خود قول داده بودم قصه هایی شادتر خلق کنم  ، خنده داره مگه نه ؟  بعد از گذر چند صفحه از نوشته های قلمم جهان شکلی به خود گرفت دیگر من در اعماق دود هایی سیاه رنگ غرق نبودم و آن دود ها به خود شکل گرفته بودند جهان ماهیت خود را درک کرده بود و من هم  ماهیت خودم را ، من و جهان از نظر ماهیت با هم وجه اشتراک داشتیم . در من آتش عشقی شعله ور شده بود که هیزم آن خودم بودم و ماده ای که به آن آتش شدت میبخشید هم یاد یک فردی بود که نمی شناختمش اما از تمام وجود آن را میخواستم ، عشقی از جنس گناه اما با شدتی فرای هر عشق معمولی . نکته آزاردهنده ماجرا این است که میدانم این ها همه توسط قلمم بر من تحمیل شده و من ناچار به تامل این عشق و دوری فردی بودم که حتی آن را نمی شناختم  و تنها چیزی که میدانستم او همانند من گرگ بود نه میش