آسوده بخواب انسان
· 19 اردیبهشت · جوهر قلم تمام شد و من از آن خواب لعنتی بیدار شدم ، خوابی که نه عشق آن تعبیری داشت و نه غم آن، انتهایی.زمانی که از خواب پریدم بسیار خوشحال از این بودم که در لحظه حال زیست میکنم و دیگر بازیچه قلم نیستم و الان تنها چیزی که بازیچه اش بودم مغزم بود ، که زیر سلطه آن بودن را ترجیح میدادم تا به زیر سلطه قلم بودن را . با اینکه آن خواب برایم عمری بود اما انگار در دنیای واقعی ساعت ها میلی به گردش نداشتند و با دقت انقدر محو رویاهای من بودند که گذر زمان از دستشان در رفته بود و آن را کم تر از چیزی که باید ثبت کردند.