نقطه سر خط

نقطه سر خط

توانم تقسیم شد بر روی ضرب آهنگ حاکمیت و غم هایم جمع گشت خوشحالی ازم کم شد

بعد از آن اتفاق دیگر شفق ها به رقص در نیامدند ، ریه های آندرامدا دیگر گرد و غبار کیهانی را تنفس نمیکرد و عطارد دیگر عاشق زهره نبود . ابر های کهربایی جای خود را به ابر های سیاه دادند و آن ابر ها جای اشک خون گریه میکردند خونی که روی زمین میریخت تا تفاله های شیمیای را به آسمان ببرد و باران اسیدی شکل گیرد و اما علت آن خون ها چه بود ؟  علت آن خون ها آسمان خراش هایی بودند که دل ابر ها شکاف داده بودند تا آن ها به این سیاهی بشوند زیراکه آن ها سیاهی دوست داشتند نه کهربایی. آسمان دیگر بنفش نبود و آن منظره دیگر از بین رفته بود شفق ها جای رقص به سوگ نشسته بودند  ماه دیگر بازتاب سپیدی نبود بلکه  نمایانگر رنگ خون های ریخته شده بود  

آسوده بخواب انسان

مبهم مبهم مبهم · 19 اردیبهشت ·

جوهر قلم تمام شد و من از آن خواب لعنتی بیدار شدم ، خوابی که نه عشق آن تعبیری داشت و  نه غم آن، انتهایی.زمانی که از خواب پریدم بسیار خوشحال از این بودم که در لحظه حال زیست میکنم و دیگر بازیچه قلم نیستم و الان تنها چیزی که بازیچه اش بودم مغزم بود ، که زیر سلطه آن بودن  را ترجیح میدادم تا به زیر سلطه قلم بودن  را . با اینکه آن خواب برایم عمری بود اما انگار در دنیای واقعی  ساعت ها میلی به گردش نداشتند و با دقت انقدر محو رویاهای من بودند که گذر زمان از دستشان در رفته بود و آن را کم تر از چیزی که باید ثبت کردند.

قدم به قدم در حال راهی برای فرار از این روایت تلخ سراسر سیاهی و غم بود ، باد ها دوباره به پا خواسته بودند و زوزه کشان به سمتم در حال روانه شدن بودن به نظر میرسید پیامی نو برابم دارند ؛ من از باد غیر از خبر یتر انتظاری نداشتم . زمانیکه باد ها به من رسیدند امواج صوتی حنجره یک دختری به گوشم مخابره میشد که میگفت : " از دنیات لذت میبری ؟ بلاخره چیزیه که خودت خلق کردی" با تعجب فریاد زدم تو کی هستی باد شدید تر شد و صدای آن دختر بلند تر شد و جواب داد: " یک عاشق بی معشوق توی جهان بی عشقی که تو خلق کردی من بازیچه دست راوی ام که با جملات بهدمن دستور میداد که من چی کار کمم حتی براش مهم نبود که من چی سرم می آید ،فقط مینوشت".

لالایی های بیداری

مبهم مبهم مبهم · 17 اردیبهشت ·

حقیقت هایی که به آن پی برده بودم به قدری برایم سنگین بود که برای هضم آن به دریای از اسید احتیاج داشتم . در این وادی سیاه که حاصل تکامل حرف ها به واژگان بود همچنان در سر گم بودم  همچنان یه جایی در اعماق فکرم داشتم به این فکر میکردم که نقطه،چه وقتی به سراغ نویسنده ی بدخطی چون من می آید این موضوع شاید دیر و زود داشت ، اما سوخت و سوز  هرگز زیرا قلم برای اتمام جمله احتیاج به نقطه داشت و چیزی که ذهن مرا مشغول خودش کرده بود این بود که پایان من در کدام جمله است . همانند قصه های من که تار و پود آن ها را غم و نا امیدی فرا گرفته بود این قصه هم سر شار از همچین حس هایی بود رها اینجکر قصه ها را دوست نداشت  و پایان قصه را حدس زده بود و میگفت  : " این قصه قشنگ نیست "  رها غم را زیبا نمیدید اما من بر خلاف رها غم رو ستایش میکردم  با اینکه خودم ازش رنج میبردم . این حس سخته مگه نه  مثل عشقی میماند که میفهمی کسی که عاشق هستی هیچ تمایلی به تو ندارد و حتی حسی مشابه تو ندارد و این مثل میخی بر قلبت فرو میرود اما با باز هم از نگاه کردن به آن دست نمی کشی چون تنها دلخوشیت همین دو قطره اشک بعد دیدار و همین چشم تو چشم شدناست 

بی رنگ و رخسار در سیاهی

مبهم مبهم مبهم · 16 اردیبهشت ·

پس از گذر ساعاتی ، باد دیگر توان زوزه کشیدن نداشت دیگر خبری از آن صدا ها نبود و من همچنان در جهانی به سیاهی شب به اینطرف و آن طرف میرفتم قلم همچنان درحال نوشتن بود و این خود شانس بزرگی بود که تا الان نقطه انتهای داستان گذاشته نشده بود. 

بعد از مدتی به این طرف و آن طرف رفتن در این جهانی که ازه حروف و واژه ها ساخته شده بود به یک درختی رسیدم درختی عریان از شدت خستگی به درخت تکیه کردم و همچنان داشتم به حرف هایی که باد در گوشم زمزمه کرده بود فکر میکردم و این بود سرنوشت راوی که چیزی جز غم روایت نکرده بود ، همیشه غم هام رو درون خودم میریختم تا در من چیزی جز شادی بر دیگران تصوری نباشد اما خودم که میدانستم چه بر من میگذشت به همین علت غم هامو روی کاغذ می آوردم و الان هم دارم تقاص آن غم های بروز نکرده و به روی کاغذ آورده را پس میدم 

باد های سیاه

مبهم مبهم مبهم · 15 اردیبهشت ·

وقتی زوزه باد ها شروع شد آتش عشق من بیشتر فوران کرد قلم همچنان در حال نوشتن بود من همچنان در حال عذاب کشیدن بودم برای یه نویسنده ای که هیچ کتابی نداشت بزرگ ترین ننگ اینه که بازیچه قلمش باشه قلم باد های سیاه رو صدا کرده بود که به همراهش واژه ها رو در صورتم بکوبه این بادها واژه هایی را حمل میکردن واژه هایی مثل تقاص، خشم ، نا عدالتی و.... این واژه ها وصف قلمم از داستان هام بود از اتفاقاتی که برای نقش هام خلق کرده بودم و این اتفاقات از قلمم یک منتقم ساخته بود .....

تنفس های خفه کننده

مبهم مبهم مبهم · 14 اردیبهشت ·

بعد اولین جملات نوشته شده قلمم حسی عجیب را در خودم احساس کردم، حسی دردناک. قلم مینوشت و من بیشتر به این حس دچار میشدم قلم داشت عشق رو در من مینوشت اما نه هر عشقی ، عشقی از جنس گناه درست همانند رها . در حالیکه من داشتم تقاص نوشته هایم را پس میدادم  ، قلم همینطور در حال خلق کردن جهانی سیاه تر از سیاهی با ماهیتی پوچ که از هر پوچی دیگر فراتر بود . درک این حس من رو آزار میداد انگار قلم داشت هویتم رو تغییر میداد شاید هم داشت خود واقعیم رو نشانم میداد واقعیتی که فریاد میزد هیچ وقت خود درونت رو پنهان نکن ، تو همینی که هستی و این را باید بپذیری.

سکوت بعد از سروصدا

مبهم مبهم مبهم · 13 اردیبهشت ·

دست در دست اتفاق دادم تا مبادا از بلندی های عشق بی افتد. حال که نقابی نو به صورت زدم غمگین تر از همیشه ام ، اما نباید اینگونه میشد ! راوی این روایت منم و من هیچ میلی به غم و اندوه دیگر نداشتم اما انگار افسار قلمم از دستم رها شده بود و دیگر به دستم احتیاج نداشت . قلمم حال خود مینوشت و من در این روایتی که کلاغ هم از انتهای آن بی خبر بود گیر افتاده بودم. چه شاعرانه مگه نه ؟  راوی که اسیر روایت شد ......