لالایی های بیداری

مبهم مبهم مبهم · 17 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه

حقیقت هایی که به آن پی برده بودم به قدری برایم سنگین بود که برای هضم آن به دریای از اسید احتیاج داشتم . در این وادی سیاه که حاصل تکامل حرف ها به واژگان بود همچنان در سر گم بودم  همچنان یه جایی در اعماق فکرم داشتم به این فکر میکردم که نقطه،چه وقتی به سراغ نویسنده ی بدخطی چون من می آید این موضوع شاید دیر و زود داشت ، اما سوخت و سوز  هرگز زیرا قلم برای اتمام جمله احتیاج به نقطه داشت و چیزی که ذهن مرا مشغول خودش کرده بود این بود که پایان من در کدام جمله است . همانند قصه های من که تار و پود آن ها را غم و نا امیدی فرا گرفته بود این قصه هم سر شار از همچین حس هایی بود رها اینجکر قصه ها را دوست نداشت  و پایان قصه را حدس زده بود و میگفت  : " این قصه قشنگ نیست "  رها غم را زیبا نمیدید اما من بر خلاف رها غم رو ستایش میکردم  با اینکه خودم ازش رنج میبردم . این حس سخته مگه نه  مثل عشقی میماند که میفهمی کسی که عاشق هستی هیچ تمایلی به تو ندارد و حتی حسی مشابه تو ندارد و این مثل میخی بر قلبت فرو میرود اما با باز هم از نگاه کردن به آن دست نمی کشی چون تنها دلخوشیت همین دو قطره اشک بعد دیدار و همین چشم تو چشم شدناست 

انگار قلم منطق سردم رو خط زده و جای آن احساسات رو در وجود من نوشته من تا قبل از این انقدر احساسی نبودم انقدر از عشق سخنی به زبان نمی آوردم اما حال به لطف قلم این یاوه گویی های عاشقانه ام حتی قلب نداشته اودین را هم به درد می آورد . در جهانی که تارو پود آن را غم فرا گرفته فکر کنم این همه میل شدید من به این حس عجیب به نظر نرسد میلی که در درونم جوهری شد تا به واسطه آن بر برگه های احساساتم تنها یک چیز نقش بگیرد و آن هم چیزی نبودجز ، غم.

بعد از غروب برکه به زیر خورشید خیالی ذهنم واژه ها به باد سپرده شدند و جمله برکه را از یاد برد اطرافم دوباره تا آنجا که چشم کار میکرد بیابانی متشکل از سیاهی مطلق بود قلم همچنان در حال نوشتن بود و من هم همچنان در حال فراغ تا به حال قلم تلخی دو قصه ی قبلیم را به لبانم هدیه داده بود و من هیچ ایده ای نداشتم که در انتها چه چیزی انتظارم را میکشد به این علت که دیگر قصه ای نگفته بودم که تقاص آن را پس دهم.