آسوده بخواب انسان

مبهم مبهم مبهم · 19 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه

جوهر قلم تمام شد و من از آن خواب لعنتی بیدار شدم ، خوابی که نه عشق آن تعبیری داشت و  نه غم آن، انتهایی.زمانی که از خواب پریدم بسیار خوشحال از این بودم که در لحظه حال زیست میکنم و دیگر بازیچه قلم نیستم و الان تنها چیزی که بازیچه اش بودم مغزم بود ، که زیر سلطه آن بودن  را ترجیح میدادم تا به زیر سلطه قلم بودن  را . با اینکه آن خواب برایم عمری بود اما انگار در دنیای واقعی  ساعت ها میلی به گردش نداشتند و با دقت انقدر محو رویاهای من بودند که گذر زمان از دستشان در رفته بود و آن را کم تر از چیزی که باید ثبت کردند.

از آخرین باری که نقابی نو به صورت زدم یک روز میگذرد اما توی همان یک روز هم برایم کلی اتفاق افتاده . در همان یک روز درد فراغی رو چشیدم که به من فهماند عشق همینطور که میتواند از شیرین ترین شیرینی ها هم شیرین تر باشد ، همانطور هم میتواند از حقایق هم تلخ تر باشد پس بهتر بود آن را به دل راه نمیدادم تا اسیر آن نشوم ، در همان یک روز عذاب وجدانی را چشیدم که به من فهماند تا به اینجا خالق بسیار خوبی نبودم . خالقی که مخلوقش از خلق شدن راضی نباشد نبودش بهتر از وجودش است و من تصمیم گرفته بودم نباشم تصمیم گرفته بودم که در این خواب طولانی که آن را زندگی مینامند به خوابی طولانی تر یعنی مرگ پناه ببرم  تا از شر همه ی عذاب های وجدانم خلاص شوم . این پایان راه راوی بود که نقاب به صورت میزد تا هیچ وقت خودش نباشد چون درد خود بودن مانع روایتش میشد . در اتاق را قفل کردم  و گاز ها را باز کردم  اما من تازه از خواب بیدار شده بودم و دیگر خوابم نمیبرد اما با خود را به خواب زدن هم میتوان مرد  و این پایانیست برای نوشته هایم پایانیست برای داستان رها و پدرش داستان برکه ی آبی و بهار و داستان هایی که تکمیل نشدند و خط خوردند  و این نقطه انتهای جمله ی موجودیت من است اما به قول رها نقطه انتهای داستان نیست  همانطور که بعد هر جمله ، جمله جدیدی آغاز میشود بعد مرگ من هم راوی جدیدی روایت را بر عهده میگیرد و این چرخه تا پایان بشر ادامه دارد زیرا که انسان از ابتدا تا انتها روایتگر خواهد بود .