سیاه سپید
· 12 اردیبهشت · به لحظه ی حال برگشتم ، رو به روم دیگر آن بوم عاری از نقش وجود نداشت و حال آن بوم دارای قصه هایی برای گفتن بود ، قصه ی غم دوری برکه از بهار ، قصه ی اسارت لاله های لال سرخ رنگ در زمستان ، قصه ی جسم های ناشناخته ی آندرامدایی که در قلب آسمان بودند ولی با چشم نمی توان آن را دید ، قصه ی بارش ابر ها برای خلق رنگین کمان و هزاران قصه ی ناگفته ،پشت این نقاب هم انگار نتوانستم دست از ساختن و بیان قصه بردارم با اینکه قلم برداشتم و رنگ پاشیدم اما در انتها باز هم هزاران قصه از رنگ ها متولد شد . پشت نقابم برای لحظاتی یادم رفته بود که کی هستم ، برای چند ساعتی باورم شده بود نقاشم و هیچ اثری از راوی درونم نبود.