نقطه سر خط

نقطه سر خط

توانم تقسیم شد بر روی ضرب آهنگ حاکمیت و غم هایم جمع گشت خوشحالی ازم کم شد

سکوت خط و فریاد نقش

مبهم مبهم مبهم · 26 اردیبهشت ·

این خیلی هنر جالبیه که ذهن تو از چهار چوب های هندسی واقعی دور کنی و رنگ ها رو بریزی رو بوم  و کنار هم بزاریشون به طوری که شاید مخاطب نفهمه و درک نکنه چی کشیدی اما زیباییش رو نتونه انکار کنه واقعا ممنونم که منو با این سبک هنر آشنا کردی هنر انتزاعی چیزی بود که سال ها جاش تو زندگیم خالی بود واقعا ...🤍

خوشا به آنان که مستانه رقصیدند و می خوردند تا یادشان نیاید که در سرزمینی اهورایی چه اتفاقی افتاد و حال روز چه است و در این دوران که همه ی مان مسموم و بیماریم باید به آن کسی که سالم است شک کنیم . زندگی فرای این دردهایی بود که آهنگر با آهن به ما تحمیل کرد اما نه در اینجا بلکه در کرانه ای دور و در بلادی که آهنگران آن را بلاد کفر مینامند به راستی که اگر خوشی زندگی حق کافران است و حق ما همین است که اهنگران میخورند و به سمت ما تف میکنند . حال سوال است که اگرغم و اندوه  سرشت ماست و خوشی و سرمستی سرشت کافران بلاد کفر چه علتی بر ما میماند که مانند آن ها نشویم تا لاقل برای یک بار هم که شده باشد از این زندگی چیزی جز درد و اندوه بچشیم ؟ و این خود سوالیست که آبستن سوال های بسیاری در این زمینه است ، سوال هایی که از اعتیاد به کشیدن درد سر چشمه میگیرد و این درد و غم دیگر غیر قابل تامل است و امیدوارم نفرین ماه دامن گیر بانیان این درد و اهنگران شود تا بلکه شاید بر گوشه ای از این زخم ها  مرحم شود و این بود تک نوشته ای از درد و رنج خالص یک آهن ستیز.......

سرآغازی دیگر

سرآغازی دیگر

مبهم مبهم مبهم · 24 اردیبهشت ·

سرد ، مثل لباس زمستان .تنها چیزی که میشد پسرک رو به آن تشبیه کرد همین بود برای او گذر زمان هیچ تغییری در دیدش نسبت به ثانیه ها ایجاد نمیکرد هنوز هم زندگی را سیاه و سفید میدید فرقی نمیکرد  دیروز باشد ، امروز باشد یا حتی فردا. از آخرین بوسه پدربزرگ به روی گونه هاش به موقع واپسین ثانیه های حیاتش دیگر برایش زندگی نبردی بود میان ترس هاش ، ترس از دست دادن نفر بعدی ، ترس از روشنایی ، ترس از دوست پیدا کردن و بقیه ترسهاش ....  . بدون داشتن هیچ دوستی دستشو به روی شونه های تاریکی گذاشت  و گفت : باز هم یه دنیای دیگه و یه نفرین و عذاب دیگه . انگار خودش رو به یاد می آورد در ظاهر یک پسر بچه بود اما در باطن یک پیرمردی با کوله باری از حرف های نگفته با خودش فکر میکرد این نمیتونه واقعیت داشته باشه شاید به خاطر غم زیاد به خاطر از دست دادن پدر بزرگش به این وضعیت دچاره  و این توهمی بیش نیست . اخه یه پسربچه که نباید اینقدر بدونه......

ماهی های راضی

ماهی های راضی

مبهم مبهم مبهم · 23 اردیبهشت ·

در دریای خون دلم ماهی ها سال ها زیر استبداد نهنگ ها بودند آن ها سال ها شکار بی چون و چرای نهنگها به موقع گرسنگی و گرم کننده محفل نهنگ ها به موقع بازی با شکار خود بودند اما چیزی که خون این دریا را می جوشاند رضایت این ماهی ها از طعمه بودن و همین یک ذره آب و اکسیژنی بود که نهنگ ها لطف میکردند و میگذاشتند که از آن ها استفاده کنند و همین برایشان کافی بود  انگار نه انگار که آن ها تظمینی برای بقا این نهنگ ها بودند هر چه بیشتر تخم میگذاشتند و تولید مثل میکردند غذای بیشتری برای نهنگ ها موجود میشد  به طوری که نهنگ در فکر میماندند که امشب از چه نوع ماهی مصرف کنند 

زخم ما و بتادین قدرت

زخم ما و بتادین قدرت

مبهم مبهم مبهم · 23 اردیبهشت ·

   

در جهانی که تیزی واژگان امکان دارد که سر نویسنده خود را ببرد واژه های سبز اما خاردارم را به باد نمی دهم که با خود به انتهای قصه ببرد بلکه آن واژه ها را بدون هیچ ترسی در جمله ام جایگذاری میکنم تا بارها و بارها فریاد بزنم هنر عریان تر از چیزیست که بشه حجابش کرد نه جلوی نقش ها را می توان گرفت و نه نوشته ها و نه ساز ها و از همه مهم تر و نه اندیشه ها را و این طبیعت واقعی یک هنر و هنرمند است که دردهاش را فریاد میزند و یا نقش میکند اما همواره هنرمند نماهایی بودند که در چهارچوب سلطه نقش کشیدند یا به ساز سلطه رقصیدند یا با واژگان آن ها جمله ساختند و خود را نویسنده نامیدند خود فروخته هایی که در هنر نه به دنبال علاقه بلکه با خود فروختگی هنری به دنبال ثروت بودند ، به دنبال ثروت بودن از دیدگاهم بسیار هم چیز خوبیست اما این مسئله با خودفروختگی برای ثروت کاملا متفاوت است  وقتی مترسک سلطه در جالیزار هنر کاشته شود آن وقت کلاغ ها هنرمندان واقعی هستند زیرا نترسیدند.

حال  که به واپسین واژه های این متن میرسیم دوست دارم سوالی را بیان کنم که هیچگاه به جواب آن پی نبردم ،به راستی که هنر چیست ؟

من هم سهو زاده شده ام

مبهم مبهم مبهم · 23 اردیبهشت ·

 درود یک چیزی شنیدم از یکی از اتفاق هایی که برای دوستی که تازه باهاش اشنا شدم  سهو افتاده که بی واکنش ماندن  نسبت به این قضیه یعنی بی شرفی  یه هنرمند در مقابل یک سیستم هنر بند است ، خواستم بگم بستن درگاه پرداخت  و  راه  حمایتی برای یک هنرمند اون رو ساکت نمیکنه  هنر از عشق میاد نه از جیره که قطع کنید و هنرمند سکوت کنه . سهو جان تازه فهمیدم که سرطان داری امیدوارم  که حال  روحی و جسمانیت هر چی زود تر بهتر شه  و در خطاب به سانسور سیستماتیکتون ،  قبلا هم گفتم هنر لخت تر از چیزیه که بخواهد حجاب شود این رو من نمیگم تاریخ میگه چه از اشعار اعتراضی گرفته در زمان قدیم چه از جنبش و فر هنگ هیپ هاپ و رپ حال و چه نقاشی یا هر چیز دیگری هنر رو سانسور نمیشه کرد با این کار ها .

من نه طرف زمینم نه آسمان

مبهم مبهم مبهم · 21 اردیبهشت ·

زمینیان  همواره در پی کشف آسمان بودند و آسمانیان همواره در پی برده خوبی ساختن از این زمینیان خرافه پرست و این قصه حال تا همینجا ادامه داشته و انگار این بود سرشت آدمیت که تا ابد بنده چیزی باشه که زمانی که اجدادش سراسر وجودشان رو ترس فرا گرفته بوده خلق کردن تا بهش پناه ببرن ولی کسی از واقعیت خبری نداره به راستی کی میدونه واقعیت چیه ؟ کی میدونه پشت توهم زندگی و اندوه بی کران عشقش چه چیزی نهفته است ؟ تنها چیزی که میتونم بگم اینه که آدما حقایق رو باور نمیکنند به جز اون دروغ هایی که خودشون خوششون میاد و این نکته هم جالبه که هنوز کسی نمیدونه حقایق چیه اما از دید من حقیقت اسارت زمینیان در بند آسمانیان اسارتی خودساخته که همچنان پا برجاست 

بعد از شلیک آخر ، خونش ریخت رو تموم نوشته هایی که برای دخترش نوشته بود، دخترش تنها چیزی بود که در این دنیا داشت.مرغ ها به پرواز در اومدن  ، ابر ها باریدن ، خون ها ریخته شد اما این پایان جنگ نبود نبرد در وجود انسان ها ریشه کرده بود . سرباز ها با رویای در آخر خط وزیر شدن میجنگیدند اما ناآگاه که پادشاه فقط آن ها را به چشم یک مهره میدید تا خودش کیش نشود و این روایت شطرنج سیاستی بود که با وجود تمام کثافت بودنش اما برای  یک ملت حیاتی بود. حال که عوام دیگر پولی برای خریدن و خوردن خون دل نداشتند صبر عیوب ها به سر رسیده بود و زمان تغییر فرا رسیده بود ، سیاست مداران تصمیم گرفتند بلاخره به جنگ سوم جهانی پایان بدهند.