ایستگاه آخر - واپسین روایت
· 18 اردیبهشت · خواندن 3 دقیقه قدم به قدم در حال راهی برای فرار از این روایت تلخ سراسر سیاهی و غم بود ، باد ها دوباره به پا خواسته بودند و زوزه کشان به سمتم در حال روانه شدن بودن به نظر میرسید پیامی نو برابم دارند ؛ من از باد غیر از خبر یتر انتظاری نداشتم . زمانیکه باد ها به من رسیدند امواج صوتی حنجره یک دختری به گوشم مخابره میشد که میگفت : " از دنیات لذت میبری ؟ بلاخره چیزیه که خودت خلق کردی" با تعجب فریاد زدم تو کی هستی باد شدید تر شد و صدای آن دختر بلند تر شد و جواب داد: " یک عاشق بی معشوق توی جهان بی عشقی که تو خلق کردی من بازیچه دست راوی ام که با جملات بهدمن دستور میداد که من چی کار کمم حتی براش مهم نبود که من چی سرم می آید ،فقط مینوشت".
در جوابش فریاد زدم : " یادم نمیاد تورو خلق کرده باشم " و او در جواب گفت : " من هم انتظاری ندارم که یادت بیاد که چه جور من رو بازیچه روایت سراسر تلخت کردی ". با شنیدن این جمله مو به تنم سیخ شد یه حسی به من میگفت که این صدای رها بود ولی اگه این صدای رها بود اون صدایی که قبلا شنیده بودم که بود ؟ ازش پرسیدم : " اسمت چیه ؟ " جوابم رو داد : به موقع نقش بستن به روی بومت نامی به من ندادی اما تنها چیزی که از روایتت نصیبم کردی فقط برگ های خشک پاییزی و سرمای زمستان بود نه گرمی لب های سرخ یارم . نه این غلط بود و این درست نمی توانست باشه اما این قلم لعنتی من رو با مظلوم ترین کاراکتر قصه ام یعنی برکه ی آبی رو به رو کرده بود . برکه فریاد زد : " چیه سکوت پیشه کردی ؟فکر کنم من رو شناختی ، من همچنانم به دنبال معشوقه ام یعنی بهار میگردم ، حتی هنوز هم پیام هامو به باد میدم " درک این موضوع برام سخت بود از چی داشت حرف میزد من که اون نقاشی رو از بین برده بودم ، برکه که دیگر وجود نداشت ، به راستی چه کسی داشت با من سخن میگفت؟ بلند فریاد زدم : " من یادمه که اون نقاشی رو از بین بردم و تو الان نباید وجود داشته باشی " باد زوزه کشان جوابش رو برام آورد اون گفت : " این خیلی مسخره است که نقش را با رنگ بخواهی نابود کنی اونم چیزی که ازش به وجود آمدیم، تو ما رو نابود نکردی بلکه ما رو به لایه جدیدی بردی لایه ای که در عین تناقض ، تعادل رو نشان میداد". درک این چیز ها فراتر از حد و غم درونیم بود من همچنان داشتم از فراغ رنج میبردم و توانایی فهمیدن این مسائل را نداشتم چیزی که برکه به من گفت درک بالایی را خواستار بود که من در حال حاضر نداشتم . همینطور در حال فکر کردن بودم که متوجه شدم سرم در حال انفجار از درد است دست هایم را روی سرم گذاشتم و به روی زمین افتادم ، سرم بسیار درد میکرد اطرافم تار شده بود دیگر صدای باد را نمیشنیدم اما آن را میدیدم ولی آن سیاهی دیدن نداشت داشتم آخرین لحظات را با تمام وجود حس میکردم تمام اعضای بدنم به جنب و جوش بیش از حد افتاده بودن سرشار از عرق شده بودم دمای بدنم خیلی رفته بود بالا از درون داشتم منفجر میشدم و با همین حس آرام آرام از حال رفتم .