گلوله ای که به اسلحه بر نگشت(یادگار پدر رها)

مبهم مبهم مبهم · 20 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه

بعد از شلیک آخر ، خونش ریخت رو تموم نوشته هایی که برای دخترش نوشته بود، دخترش تنها چیزی بود که در این دنیا داشت.مرغ ها به پرواز در اومدن  ، ابر ها باریدن ، خون ها ریخته شد اما این پایان جنگ نبود نبرد در وجود انسان ها ریشه کرده بود . سرباز ها با رویای در آخر خط وزیر شدن میجنگیدند اما ناآگاه که پادشاه فقط آن ها را به چشم یک مهره میدید تا خودش کیش نشود و این روایت شطرنج سیاستی بود که با وجود تمام کثافت بودنش اما برای  یک ملت حیاتی بود. حال که عوام دیگر پولی برای خریدن و خوردن خون دل نداشتند صبر عیوب ها به سر رسیده بود و زمان تغییر فرا رسیده بود ، سیاست مداران تصمیم گرفتند بلاخره به جنگ سوم جهانی پایان بدهند.

اما دیگر فایده ای نداشت آن همه خون ریخته شده بود آن همه دختر بی پدر شده بودند و آن همه معشوق بی عاشق ولی در عوض زالو ها مکیدن و پر پول تر شدن  ویرانی به بار اوردند و فتح کردند و نقاطی را هم به علت رادیو اکتیو بدون سکونت کردند و این بود سرنوشتی که سیاست مداران به آن حقیقت بخشیدن . انسان  در بند ماند چون هیچگاه پی نبرد که آزاد است ، انسان خون ریخت چون هیچگاه پی نبرد که جز سربازی بی اهمیت در راستای  رسیدن به هدف سیاست مداران چیز دیگری نیست و انسان سکوت کرد و لال شد چون یادش رفت فریاد بزند......