اینجا تنها مترسک تو باغ بود
· 28 اردیبهشت · من میگم خ اما ننه تو خون بخوان،اگه من رو باور نداری از باد بپرس حتی سرماتم نمیتونه این قصه ها رو توصیف کنه ننه . اینجا همه ما مهاجریم اما مقصدمان ثانیه هاست و در انتهای مسیرمان تابوت سیاه منتظرماست تا گذرنامه ما را مهر و امضا کند ننه . اما باید گذر کنیم ننه باید از این دشت انتظار گذر کنیم دشتی که به لاله های سرخ مبتلاست ، دشتی که پرنده ها سالهاست از روی تک درخت آن پرواز کرده اند و به آزادی ابدی پناه بردند. این دشت رو با خون گره زدند ننه ، بوی خون کبوتران اینجا چمن ها رو معطر میکنه و سرتاسر این چمنزار بوی اونها رو میده من به اندازه هزارویک شب ازت گله دارم اینجا در دیار غربت که همان وطن خودمان است تک تک قصه هات رو میشنوم اما تو به سپیدی عادت کردی ننه .من رو سراسر ترس فرا گرفته ترس از باز کردن دیوانم و روایت قصه هایی که سیاهی آن دل آسمان شب رو می شکافد ، ننه من شبیه آنها نیستم من نمیخواهم قاتل نور ماه باشم