نقطه سر خط

نقطه سر خط

توانم تقسیم شد بر روی ضرب آهنگ حاکمیت و غم هایم جمع گشت خوشحالی ازم کم شد

اینجا تنها مترسک تو باغ بود

من میگم خ اما ننه تو خون بخوان،اگه من رو باور نداری از باد بپرس حتی سرماتم نمیتونه این قصه ها رو توصیف کنه ننه . اینجا همه ما مهاجریم اما مقصدمان ثانیه هاست و در  انتهای مسیرمان تابوت سیاه منتظرماست تا گذرنامه ما را مهر و امضا کند ننه . اما باید گذر کنیم ننه باید از این دشت انتظار گذر کنیم  دشتی که به لاله های سرخ مبتلاست ، دشتی که پرنده ها سالهاست از روی تک درخت آن پرواز کرده اند و به آزادی ابدی پناه بردند. این دشت رو با خون گره زدند ننه ، بوی خون کبوتران اینجا چمن ها رو معطر میکنه و سرتاسر این چمنزار بوی اونها رو میده من به اندازه هزارویک شب ازت گله دارم اینجا در دیار غربت که همان وطن خودمان است تک تک قصه هات رو میشنوم اما تو به سپیدی عادت کردی ننه .من رو سراسر ترس فرا گرفته ترس از باز کردن دیوانم و روایت قصه هایی که سیاهی آن دل آسمان شب رو می شکافد ، ننه من شبیه آنها نیستم من نمیخواهم قاتل نور ماه باشم

سایه های قد کشیده

سایه های قد کشیده

مبهم مبهم مبهم · 26 اردیبهشت ·

خوشا به حال کوران که ظلم نمی بینند زیرا آنان به خواب زدگانی هستند که خود حامی ظالمند و بخش دردناک ماجرا اینست که خود ظلم را نمی بینند اما برای دیگری میخواهند . نفرین ماه دامن گیر حال همه ی تان شود و شرمتان باد اگرجای ستم دیده یک دقیقه و اندی تنفس میکردید متوجه می شدید که جای اکسیژن حق ستم دیده مونوکسید کربن ، حق ستم دیده گوشت یخ زده با طعم آلیاژ های آهنیست و حق ستم دیده زندگی کردن میان زباله هاییه که ستمگران ساختند و خوشا به آنان که خود را به  کوری زدند و اینها را ندیدند  زیرا که این سیاهی دیدنی نیست . با اینکه آگاه هستند جهان ستم دیدگان رنگی نیست و آن ها در حال بقا هستند نه تجربه زندگی باز هم همان کورهایی هستند که بودند و چه زیباست این چرخه که برای گردشش حتی به کفتار هم احتیاج است .......

خون قصه هایم با اشک هایتان زلال نمیشود

احمق ها میگویند رنج ها از انسان ها یک مرد میسازد اما مرد ضعیف تر از آن است که بشود آن هیولای تمام عیاری که رنج ها از انسان میسازد را با آن توصیف کرد ، بعد از آخرین بوسه ی پدربزرگ این رو فهمیدم که ما اینجا نیستیم که زندگی کنیم  ما به دنیا آمدیم که درد بکشیم و رنج ببریم  تا شاید قوی تر شویم . در این دنیا حتی زیباترین چیز ها هم جنبه ی زشتی درونشان دارند اما سایر انسان ها برعکس من فقط زیبایی ها را میبینند  آن ها خار گل را نادیده میگیرند و سرخی گل را میبینند آن ها درد های افراد تا کمر خم شده در سطل زباله را نادیده میگیرند و برج های سر به فلک کشیده شهرها را میبینند آن ها دربند بودن کرم درون پیله را نادید و پروانه را میبینند و اما من من با خودم سوگند یاد کردم که تا زمانی که قلم به دست دارم و مینویسم یا قلمو به دست دارم و میکشم چیزی جز زشتی های روزگار را توی چشم انسان ها فرو نکنم 

حجاب آسمان

حجاب آسمان

مبهم مبهم مبهم · 26 اردیبهشت ·

بعد از گذر چند ورقی از زندگی پسربچه بعد از آن موقع که رقص مردگان رو میدید و صدای سازشان رو میشنید ،پسر بچه با تمام درد و اندوه به جا مانده از زخم های زندگی به روی تنش ، رشد کرد تا به این دنیا ثابت کنه که حتی در مرداب هم میشه تنومند بود . گذر زمان  با سیاهی و سفیدی خودش بهش فهماند که باید افکارش رو تبدیل به جمله ها کنه و برای اینکه از شر دشمن همیشگیش یعنی روشنایی در امان بمونه  تاریکی ذهنش رو رو بومش نقش کنه نقش هایی که هیچ کس شاید درکش نکند اما تاریکی درون سر بچه رو فریاد میزنند

سکوت خط و فریاد نقش

مبهم مبهم مبهم · 26 اردیبهشت ·

این خیلی هنر جالبیه که ذهن تو از چهار چوب های هندسی واقعی دور کنی و رنگ ها رو بریزی رو بوم  و کنار هم بزاریشون به طوری که شاید مخاطب نفهمه و درک نکنه چی کشیدی اما زیباییش رو نتونه انکار کنه واقعا ممنونم که منو با این سبک هنر آشنا کردی هنر انتزاعی چیزی بود که سال ها جاش تو زندگیم خالی بود واقعا ...🤍

خوشا به آنان که مستانه رقصیدند و می خوردند تا یادشان نیاید که در سرزمینی اهورایی چه اتفاقی افتاد و حال روز چه است و در این دوران که همه ی مان مسموم و بیماریم باید به آن کسی که سالم است شک کنیم . زندگی فرای این دردهایی بود که آهنگر با آهن به ما تحمیل کرد اما نه در اینجا بلکه در کرانه ای دور و در بلادی که آهنگران آن را بلاد کفر مینامند به راستی که اگر خوشی زندگی حق کافران است و حق ما همین است که اهنگران میخورند و به سمت ما تف میکنند . حال سوال است که اگرغم و اندوه  سرشت ماست و خوشی و سرمستی سرشت کافران بلاد کفر چه علتی بر ما میماند که مانند آن ها نشویم تا لاقل برای یک بار هم که شده باشد از این زندگی چیزی جز درد و اندوه بچشیم ؟ و این خود سوالیست که آبستن سوال های بسیاری در این زمینه است ، سوال هایی که از اعتیاد به کشیدن درد سر چشمه میگیرد و این درد و غم دیگر غیر قابل تامل است و امیدوارم نفرین ماه دامن گیر بانیان این درد و اهنگران شود تا بلکه شاید بر گوشه ای از این زخم ها  مرحم شود و این بود تک نوشته ای از درد و رنج خالص یک آهن ستیز.......

سرآغازی دیگر

سرآغازی دیگر

مبهم مبهم مبهم · 24 اردیبهشت ·

سرد ، مثل لباس زمستان .تنها چیزی که میشد پسرک رو به آن تشبیه کرد همین بود برای او گذر زمان هیچ تغییری در دیدش نسبت به ثانیه ها ایجاد نمیکرد هنوز هم زندگی را سیاه و سفید میدید فرقی نمیکرد  دیروز باشد ، امروز باشد یا حتی فردا. از آخرین بوسه پدربزرگ به روی گونه هاش به موقع واپسین ثانیه های حیاتش دیگر برایش زندگی نبردی بود میان ترس هاش ، ترس از دست دادن نفر بعدی ، ترس از روشنایی ، ترس از دوست پیدا کردن و بقیه ترسهاش ....  . بدون داشتن هیچ دوستی دستشو به روی شونه های تاریکی گذاشت  و گفت : باز هم یه دنیای دیگه و یه نفرین و عذاب دیگه . انگار خودش رو به یاد می آورد در ظاهر یک پسر بچه بود اما در باطن یک پیرمردی با کوله باری از حرف های نگفته با خودش فکر میکرد این نمیتونه واقعیت داشته باشه شاید به خاطر غم زیاد به خاطر از دست دادن پدر بزرگش به این وضعیت دچاره  و این توهمی بیش نیست . اخه یه پسربچه که نباید اینقدر بدونه......

ماهی های راضی

ماهی های راضی

مبهم مبهم مبهم · 23 اردیبهشت ·

در دریای خون دلم ماهی ها سال ها زیر استبداد نهنگ ها بودند آن ها سال ها شکار بی چون و چرای نهنگها به موقع گرسنگی و گرم کننده محفل نهنگ ها به موقع بازی با شکار خود بودند اما چیزی که خون این دریا را می جوشاند رضایت این ماهی ها از طعمه بودن و همین یک ذره آب و اکسیژنی بود که نهنگ ها لطف میکردند و میگذاشتند که از آن ها استفاده کنند و همین برایشان کافی بود  انگار نه انگار که آن ها تظمینی برای بقا این نهنگ ها بودند هر چه بیشتر تخم میگذاشتند و تولید مثل میکردند غذای بیشتری برای نهنگ ها موجود میشد  به طوری که نهنگ در فکر میماندند که امشب از چه نوع ماهی مصرف کنند