نقطه سر خط

نقطه سر خط

توانم تقسیم شد بر روی ضرب آهنگ حاکمیت و غم هایم جمع گشت خوشحالی ازم کم شد

خون قصه هایم با اشک هایتان زلال نمیشود

احمق ها میگویند رنج ها از انسان ها یک مرد میسازد اما مرد ضعیف تر از آن است که بشود آن هیولای تمام عیاری که رنج ها از انسان میسازد را با آن توصیف کرد ، بعد از آخرین بوسه ی پدربزرگ این رو فهمیدم که ما اینجا نیستیم که زندگی کنیم  ما به دنیا آمدیم که درد بکشیم و رنج ببریم  تا شاید قوی تر شویم . در این دنیا حتی زیباترین چیز ها هم جنبه ی زشتی درونشان دارند اما سایر انسان ها برعکس من فقط زیبایی ها را میبینند  آن ها خار گل را نادیده میگیرند و سرخی گل را میبینند آن ها درد های افراد تا کمر خم شده در سطل زباله را نادیده میگیرند و برج های سر به فلک کشیده شهرها را میبینند آن ها دربند بودن کرم درون پیله را نادید و پروانه را میبینند و اما من من با خودم سوگند یاد کردم که تا زمانی که قلم به دست دارم و مینویسم یا قلمو به دست دارم و میکشم چیزی جز زشتی های روزگار را توی چشم انسان ها فرو نکنم 

حجاب آسمان

حجاب آسمان

مبهم مبهم مبهم · 26 اردیبهشت ·

بعد از گذر چند ورقی از زندگی پسربچه بعد از آن موقع که رقص مردگان رو میدید و صدای سازشان رو میشنید ،پسر بچه با تمام درد و اندوه به جا مانده از زخم های زندگی به روی تنش ، رشد کرد تا به این دنیا ثابت کنه که حتی در مرداب هم میشه تنومند بود . گذر زمان  با سیاهی و سفیدی خودش بهش فهماند که باید افکارش رو تبدیل به جمله ها کنه و برای اینکه از شر دشمن همیشگیش یعنی روشنایی در امان بمونه  تاریکی ذهنش رو رو بومش نقش کنه نقش هایی که هیچ کس شاید درکش نکند اما تاریکی درون سر بچه رو فریاد میزنند

سرآغازی دیگر

سرآغازی دیگر

مبهم مبهم مبهم · 24 اردیبهشت ·

سرد ، مثل لباس زمستان .تنها چیزی که میشد پسرک رو به آن تشبیه کرد همین بود برای او گذر زمان هیچ تغییری در دیدش نسبت به ثانیه ها ایجاد نمیکرد هنوز هم زندگی را سیاه و سفید میدید فرقی نمیکرد  دیروز باشد ، امروز باشد یا حتی فردا. از آخرین بوسه پدربزرگ به روی گونه هاش به موقع واپسین ثانیه های حیاتش دیگر برایش زندگی نبردی بود میان ترس هاش ، ترس از دست دادن نفر بعدی ، ترس از روشنایی ، ترس از دوست پیدا کردن و بقیه ترسهاش ....  . بدون داشتن هیچ دوستی دستشو به روی شونه های تاریکی گذاشت  و گفت : باز هم یه دنیای دیگه و یه نفرین و عذاب دیگه . انگار خودش رو به یاد می آورد در ظاهر یک پسر بچه بود اما در باطن یک پیرمردی با کوله باری از حرف های نگفته با خودش فکر میکرد این نمیتونه واقعیت داشته باشه شاید به خاطر غم زیاد به خاطر از دست دادن پدر بزرگش به این وضعیت دچاره  و این توهمی بیش نیست . اخه یه پسربچه که نباید اینقدر بدونه......