سرآغازی دیگر

مبهم مبهم مبهم · 24 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه

سرد ، مثل لباس زمستان .تنها چیزی که میشد پسرک رو به آن تشبیه کرد همین بود برای او گذر زمان هیچ تغییری در دیدش نسبت به ثانیه ها ایجاد نمیکرد هنوز هم زندگی را سیاه و سفید میدید فرقی نمیکرد  دیروز باشد ، امروز باشد یا حتی فردا. از آخرین بوسه پدربزرگ به روی گونه هاش به موقع واپسین ثانیه های حیاتش دیگر برایش زندگی نبردی بود میان ترس هاش ، ترس از دست دادن نفر بعدی ، ترس از روشنایی ، ترس از دوست پیدا کردن و بقیه ترسهاش ....  . بدون داشتن هیچ دوستی دستشو به روی شونه های تاریکی گذاشت  و گفت : باز هم یه دنیای دیگه و یه نفرین و عذاب دیگه . انگار خودش رو به یاد می آورد در ظاهر یک پسر بچه بود اما در باطن یک پیرمردی با کوله باری از حرف های نگفته با خودش فکر میکرد این نمیتونه واقعیت داشته باشه شاید به خاطر غم زیاد به خاطر از دست دادن پدر بزرگش به این وضعیت دچاره  و این توهمی بیش نیست . اخه یه پسربچه که نباید اینقدر بدونه......

نمیخواست بپذیره که یک اشتباهی بوده که در طبیعت رخ داده همانند یک گلیچ در ماتریکس  اون داشت خودش رو میدید و چیز هایی به یاد می آورد که مربوط به خودش نبود . اما روح خودش رو در اون اتفاقات احساس میکرد ، غمی که تو وجودش بود در مقابل غمی که اون افکاری که به ذهنش راه یافته بودن  شوخی بیش نبود . تنها در تاریکی نشسته بود در انتظار اینکه نور تموم رویاهاش رو ببلعه و اون رو به چندین رنگ منقطع کنه  در حین حال همچنان با گوشاش صدای رقص و اواز ارواحی رو میشنید که با لبخند هایی مصنوعی و شادی و رقص های الکی فقط به بقا میپرداختند نه زندگی  و این تناقض جالب بود چون اونها زنده نبودند میدونی اونها فقط یه سری گوشت و پوست بودند  ادم هایی که فکر میکردند زنده اند  اما نه اونها چیزی جز ارواح نبودن ارواحی که از مرگ میترسیدند با اینکه خودشان سال هاست که از درون مردند .....