حجاب آسمان
· 26 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه بعد از گذر چند ورقی از زندگی پسربچه بعد از آن موقع که رقص مردگان رو میدید و صدای سازشان رو میشنید ،پسر بچه با تمام درد و اندوه به جا مانده از زخم های زندگی به روی تنش ، رشد کرد تا به این دنیا ثابت کنه که حتی در مرداب هم میشه تنومند بود . گذر زمان با سیاهی و سفیدی خودش بهش فهماند که باید افکارش رو تبدیل به جمله ها کنه و برای اینکه از شر دشمن همیشگیش یعنی روشنایی در امان بمونه تاریکی ذهنش رو رو بومش نقش کنه نقش هایی که هیچ کس شاید درکش نکند اما تاریکی درون سر بچه رو فریاد میزنند
فریاد هایی که شنیده نمیشوند و فقط میتوان آن را دید ولی با چشم دل نه با چشم های عادی . اندوه پسرک گریبان گیر قصه هایش هم شد و این علتی نداشت جز اینکه پسرک وجودش رو درون قصه هاش جا میگذاشت و از وجودی که سراسر غم و اندوهه بیشتر از این انتظار نمیره . داستان ها نوشت و ورق ها مچاله کرد روز ها شب شد و شب ها روز ، گرگ ها رفتند و میش ها آمدند اما هیچ وقت تارو پود قصه های پسرک تغییر نکرد چون زندگی یک درس بسیار بزرگی بهش آموخته بود درسی که اون رو حتی ونگوگ هم بهش باور داشت و به قول ونگوگ " غم برای همیشه باقی خواهد ماند "......