آرزو های به گور رسیده (نامه آخر)
· 6 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه بعد از تجربه دو جنگ جهانی سوم یکی در درون خودم و دیگری در جهانی که درش زندگی میکنم حال فقط از کل دارایی هام یک چیز برام باقی مانده بود و آن هم امید بود.
امید به زندگی بهتر بعد از اتمام این جنگ لعنتی ، امید به فردایی که درونش عشق یک گناه نباشه و از همه مهمتر امید به قصه ای زیبا ، قصه ای که دیگر بین عالمیان جنگی درکار نباشد ، قصه ای که شاپرک ها بدون شرمساری به لطف باد به کرانه های دور تر ببرند ، قصه ای در تضاد با قصه ی هم اکنون جهان .
این ها خواسته های قلبی و امید های من در دوران جنگ سوم جهانی بود اما حال که چیزی حدود ۴ سال از اتمام آن جنگ خونین میگذرد انسان ها همچنان در حال بازسازی خرابی های جنگ با همان افکار جنگ طلبانه خودشان هستند . انگار تمامی امیدها و آرزوهایم یک پوچی بی معنی بودند انگار من در این دنیا یا این دنیا در من هیچ جایی برای هم نداشتیم ، زندگیم به بیهودگی مطلق رسیده بود و هیچ امیدی در من زنده نمانده بود تنها چیزی که در من میدمید حس دلتنگی بی حد و اندازه برای پدرم بود البته اگه حس نفرت بی حد و اندازه از عاملین آن جنگ رو فاکتور بگیریم الان که خوب فکر میکنم من در دو جنگ اخیر خودم یکی رو پیروز شدم و یکی را باختم ؛ خود را بردم اما زندگی را باختم .
از آن جا که هیچ امیدی در من نمانده بود دست به خودکشی با استفاده از گاز زدم و حال که تو این متن ها را میخوانی من دیگر روحی در جسم ندارم یا شاید حتی دیگر جسمی در خاک هم نداشته باشم . قبل از اینکه این نامه را به پایان برسانم با تو که این نامه را میخوانی چند جمله حرف دارم در ابتدا باید بگویم که من نمی دانم ما چقدر با هم اختلاف زمانی داریم یا حتی این نامه به دست کسی اصلا رسیده است یا نه من هیچ دیدگاهی از دوران تو ندارم اما چیزی که می توانم به عنوان حرف آخرم به تو بگویم این است " فرد میمیرد اما اندیشه نه " .