لختی روح و لباس انسانیت

مبهم مبهم مبهم · 5 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه

جمله ها همانند انسان ها هستند ، بعد ابنکه جمله ای به انتها میرسد جمله دیگری آغاز میشود چه موافق با بار معنایی جمله قبلی یا چه مخالف . این واقعیت برای انسان ها هم صدق می کند بعد مرگ هر انسانی  ، انسانی متولد می شود که امکان دارد هم عقیده یا کاملا خلاف عقیده انسانی که مرده باشد اما چیزی که مهمه اینه که  " نقطه انتهای داستان نیست"  همان طور که روایات و داستان ها تا الان ادامه داشتند  انسان ها هم توانستند تا الان بقا داشته باشند و نسلشان را ادامه دهند اما میان جملات و انسان ها تفاوت های بسیاری وجود دارد که یکی از این تفاوت ها این است که جمله ها نمی توانند بدون بار معنایی پایان یابند ولی انسان ها می توانند ، جالبه مگه نه؟

روحم لخت بود تا یک تن خاکی رو تنش کردند و گفتن این رو خدا خواسته  نکته ای که این موضوع رو دردناک ترش میکند این بود که این عمل بدون هیچگونه خواسته ای از طرف من انجام شده بود و من ناخواسته وارد نقطه ای از دنیا شده بودم که جنس عشقم رو از جنس گناه میدانست از این زمین گله ای نیست از طبیعت هم همینطور از تنها چیزی که در این دنیا گله دارم فرهنگ است . انفجار های درون من حتی از انفجار های بمب های پالس نوری که در جنگ جهانی سوم استفاده شده بود هم نورانی تر بودند این نور ها به من گوشزد میکردند که در همه چیز میتوان زیبایی یافت  ؛ در سیاهی نقش بسته روی ماشین سفید بعد یک بارون اسیدی در رنگین کمان متولد شده از گریه های ابر ها  و حتی در اثر قارچی شکل بعد از انفجار بمب هسته ای  در همه چیز  حتی در عشقی شکل گرفته  از جنس گناه  بعد از جنگ جهانی سوم ........