نقطه انتهای داستان نیست
· 5 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه تو دنیای که عشق محدودم میکرد به جغرافیا به این فکر میکردم که شاید انسان ها خودشان رو آنطور که باید درک نکردن اخه تو جایی بزرگ شده بودم که فرهنگ جوری بهم دیکته شده بود که عشقم رو گناه بدونم اما با گذر زمان همه چیز معنی جدید تری برام پیدا کرد و این معانی نو باعث شد تا فصلی نو از دفتر زندگیم برام ورق بخوره , فصلی که با این سر فصل آغاز میشد : " نقطه انتهای داستان نیست" .
بعد از آغاز این فصل نو، همچنان ذهنم مبتلا به دود های افکارم بود؛ دود هایی که پیام های گوناگون اجزای سرخ بدنم رو به ذهنم مخابره میکردن . پیامی که بیشتر از سایر پیام ها مورد توجه ام واقع شده بود پیامی بود از سرخ ترین عضو بدنم یعنی قلب ، قلب به من فرمان داده بود که از مغز پیروی نکنم .به نظر میرسه انگار یادم رفته که این نکته رو بهت بگم در من جدالی دیرینه میان مغز و قلبم برای به تخت نشستن بر حکومت درونم همواره وجود داشته و من همواره از جانب این دو عضو تهدید میشدم .
آن های در سراسر زندگیم به من فرمان میدادند و من پیروی میکردم جالبه مگه نه ؟ انسانی که فکر میکنه آزاد ولی همواره پی اجرای فرمان مغز و قلبشه که من اسم این رو بردگی درونی گذاشتم . بردگی واژه ای است به ظاهر زشت اما ظاهر واژه ها مهم نیست مهم محتوا و بار آنهاست . از دیدگاه من بردگی درونی نه تنها زشت نیست بلکه کلی در به من آموخت ، از اطاعت کردن فرمان های مغزم آموختم که هیچ وقت از روی احساس و یا عشق تصمیم عجولانه نگیرم و همه چیز را با فکر و منطق بسنجم ؛ از روی دیگر به هنگام اطاعت کردن از قلبم آموختم که در عشق جای هیچ منطق و فکری نیست و این دو دیدگاه ، پایه و اساس تناقض درون من رو شکل داد تناقضی که در شخصیت من کاملا آشکار است و از دیدگاه خودم چیز هایی که به انسان همانند طبیعت زیبایی میبخشند همین تناقضات است همانند نور زیبای ماه در دل تاریکی شب و این بود نقطه ای بر انتهای این جمله اما به خاطر بسپار " نقطه انتهای داستان نیست ".