سرگذشت یک گذشته از سر

مبهم مبهم مبهم · 6 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه

اگه ورق های قبلی این فصل نو رو خوانده باشی احتمالا از نامم آگاهی اما از گذشته ام خیر. من رها هستم و در بیست و یکمین سال از زندگیم به رهایی دست پیدا کردم رهایی از اسارت درونی خودم پدرم یک سرباز تو جنگ جهانی سوم بود که هیچگاه برنگشت . جنگی که حتی حال آسمان را از لبخند شفق به گریه ابر های کهربایی تبدیل کرد ، جنگی که علت آن فراتر از سلطه  و اثرات آن فراتر از اثر  چند بمب هسته ای ؛ اما من به جای عاملان این جنگ در محضر یارم شرمسارم . 

ای زمین زیبا و عشق دیرینه ی من به خاطر این خراش هایی که به دست همنوعانم بر روی تن زیبایت ایجاد شده از تو پوزش میطلبم تو در این  قرن  زخمهایی حاصل از   اصابت چند بمب از قوی ترین  بمب های ساخته همنوعانم رو در نقاط مختلفی از تن زیبات برداشتی  که در نوع خود تازه نیست تو در قرن ها قبل تر زخمی از اصابت دو بمب از همین جنس  رو بر تن زیبایت داری ، مهر از من دریغ نکن که من هم مانند خیلی از همنوعان دیگرم  که همانند تو زخم هایی حاصل از درگیری های سایر همنوعانمان  برداشته اند قربانی این ماجرا هستیم . شرمسارم  از اینکه  همنوعانم خط و خش هایی بر روی تن زیبات انداختند تو خودت بهتر از من میدانی که آن ها چه کار های دیگری که نکردند  تو خودت از ابتدا تا به اینجای قصه رو شاهد بودی و خیلی بهتر از من میدانی که  " این قصه قشنگ نیست "  اما  از دیدگاهم قصه ها خارج از ماهیت تلخ یا شیرینشان  نیاز به شنیده شدن دارند  آنهم نه برای جلوگیری از قصه های تلخ  بلکه برای گوشزد به نسل آینده برای اینکه بدانند چه چیزی  در انتظار آن هاست . به نظرم این چرخه از ابتدا بوده و تا انتها ادامه داره این جمله بسیار تلخ است  اما خب کاریش نمیشه کرد .  زمین زیبا زمانی که چند سالی از چشم گشودنم به این زندگی نمیگذشت  شخصی به من گفت  :  " دنیا بیداره ..."  اما وقتی که بزرگ شدم دار  دورگردن خود حقیقم رو دیدم و پی بردم که آن شخص دروغ میگفته  اما من در درون خودم به تو جانبخشی کردم تا حتی شده  برای یک بار بتوانم شرمساری خودم رو از اعمال  همنوعانم به تو اعلام کنم .