نقطه سر خط

نقطه سر خط

توانم تقسیم شد بر روی ضرب آهنگ حاکمیت و غم هایم جمع گشت خوشحالی ازم کم شد

زخم ما و بتادین قدرت

زخم ما و بتادین قدرت

مبهم مبهم مبهم · 23 اردیبهشت ·

   

در جهانی که تیزی واژگان امکان دارد که سر نویسنده خود را ببرد واژه های سبز اما خاردارم را به باد نمی دهم که با خود به انتهای قصه ببرد بلکه آن واژه ها را بدون هیچ ترسی در جمله ام جایگذاری میکنم تا بارها و بارها فریاد بزنم هنر عریان تر از چیزیست که بشه حجابش کرد نه جلوی نقش ها را می توان گرفت و نه نوشته ها و نه ساز ها و از همه مهم تر و نه اندیشه ها را و این طبیعت واقعی یک هنر و هنرمند است که دردهاش را فریاد میزند و یا نقش میکند اما همواره هنرمند نماهایی بودند که در چهارچوب سلطه نقش کشیدند یا به ساز سلطه رقصیدند یا با واژگان آن ها جمله ساختند و خود را نویسنده نامیدند خود فروخته هایی که در هنر نه به دنبال علاقه بلکه با خود فروختگی هنری به دنبال ثروت بودند ، به دنبال ثروت بودن از دیدگاهم بسیار هم چیز خوبیست اما این مسئله با خودفروختگی برای ثروت کاملا متفاوت است  وقتی مترسک سلطه در جالیزار هنر کاشته شود آن وقت کلاغ ها هنرمندان واقعی هستند زیرا نترسیدند.

حال  که به واپسین واژه های این متن میرسیم دوست دارم سوالی را بیان کنم که هیچگاه به جواب آن پی نبردم ،به راستی که هنر چیست ؟

من نه طرف زمینم نه آسمان

مبهم مبهم مبهم · 21 اردیبهشت ·

زمینیان  همواره در پی کشف آسمان بودند و آسمانیان همواره در پی برده خوبی ساختن از این زمینیان خرافه پرست و این قصه حال تا همینجا ادامه داشته و انگار این بود سرشت آدمیت که تا ابد بنده چیزی باشه که زمانی که اجدادش سراسر وجودشان رو ترس فرا گرفته بوده خلق کردن تا بهش پناه ببرن ولی کسی از واقعیت خبری نداره به راستی کی میدونه واقعیت چیه ؟ کی میدونه پشت توهم زندگی و اندوه بی کران عشقش چه چیزی نهفته است ؟ تنها چیزی که میتونم بگم اینه که آدما حقایق رو باور نمیکنند به جز اون دروغ هایی که خودشون خوششون میاد و این نکته هم جالبه که هنوز کسی نمیدونه حقایق چیه اما از دید من حقیقت اسارت زمینیان در بند آسمانیان اسارتی خودساخته که همچنان پا برجاست 

بعد از شلیک آخر ، خونش ریخت رو تموم نوشته هایی که برای دخترش نوشته بود، دخترش تنها چیزی بود که در این دنیا داشت.مرغ ها به پرواز در اومدن  ، ابر ها باریدن ، خون ها ریخته شد اما این پایان جنگ نبود نبرد در وجود انسان ها ریشه کرده بود . سرباز ها با رویای در آخر خط وزیر شدن میجنگیدند اما ناآگاه که پادشاه فقط آن ها را به چشم یک مهره میدید تا خودش کیش نشود و این روایت شطرنج سیاستی بود که با وجود تمام کثافت بودنش اما برای  یک ملت حیاتی بود. حال که عوام دیگر پولی برای خریدن و خوردن خون دل نداشتند صبر عیوب ها به سر رسیده بود و زمان تغییر فرا رسیده بود ، سیاست مداران تصمیم گرفتند بلاخره به جنگ سوم جهانی پایان بدهند.

بعد از آن اتفاق دیگر شفق ها به رقص در نیامدند ، ریه های آندرامدا دیگر گرد و غبار کیهانی را تنفس نمیکرد و عطارد دیگر عاشق زهره نبود . ابر های کهربایی جای خود را به ابر های سیاه دادند و آن ابر ها جای اشک خون گریه میکردند خونی که روی زمین میریخت تا تفاله های شیمیای را به آسمان ببرد و باران اسیدی شکل گیرد و اما علت آن خون ها چه بود ؟  علت آن خون ها آسمان خراش هایی بودند که دل ابر ها شکاف داده بودند تا آن ها به این سیاهی بشوند زیراکه آن ها سیاهی دوست داشتند نه کهربایی. آسمان دیگر بنفش نبود و آن منظره دیگر از بین رفته بود شفق ها جای رقص به سوگ نشسته بودند  ماه دیگر بازتاب سپیدی نبود بلکه  نمایانگر رنگ خون های ریخته شده بود