نقطه سر خط

نقطه سر خط

توانم تقسیم شد بر روی ضرب آهنگ حاکمیت و غم هایم جمع گشت خوشحالی ازم کم شد

ابر زادگان

ابر زادگان

مبهم مبهم مبهم · 1 خرداد ·

صدف همچنان در حال کشتن واژه هایش برای خلق کردن عاشقانه هایی بود که میخواست با آن ها دل معشوقش دریا را ببرد . باد ها شروع به وزیدن کردند و ابر های سیاه  را با خود آوردند  ابرها جلوی ماه را که تنها شنونده قصه های صدف بود را گرفتند آسمان انگار داشت لجبازی میکرد  انگار او هم از این عشقش خوشش نمی آمد اما برای صدف اهمیت نداشت او نوشته عاشقانه اش را با " به نام خداوند رنگین کمان " آغاز کرده بود. 

دروغ بیداری و خواب تو

دروغ بیداری و خواب تو

مبهم مبهم مبهم · 30 اردیبهشت ·

برای یک گل چه فرقی میکند که آن را چه کسی بچیند؟ به راستی که یار درون گلدانم چرا از مذهب نور پیروی میکرد؟ او جای اینکه زیبایی خود را ستایش کند نور را ستایش میکرد و به این ستایش نیاز داشت او در زندگیش تنها به دو چیز احتیاج داشت تغذیه و ستایش  او از آب تغذیه میکرد و سپس نور را ستایش میکرد و این چرخه گذر هر روز یارم بود یاری که در کنار آن روایت مینوشتم  و قلمم را درون دل کاغذ فرو میکردم تا با شکاف دادن ذهنم خون کلمات را بریزم و از کنار هم گذاشتن اجسادشان به روی یک خط جمله هایی بسازم تا بتوانم قلب معشوقم را به دست بیاورم ، قلبی که میتپید اما نمی دانستم برای چه کسی.