<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>نقطه سر خط</title>
	<link>https://mobham.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://mobham.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>توانم تقسیم شد بر روی ضرب آهنگ حاکمیت و غم هایم جمع گشت خوشحالی ازم کم شد</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Mon, 25 May 2026 06:59:22 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>مثلثات آلوده</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/49</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/49</guid>
		<pubDate>Mon, 25 May 2026 06:59:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوپا ها بدانید زمینمان آلوده است ، آلوده به فرهنگ ها آلوده به تعصبات آلوده به سیاست در رنگ های مختلف آلوده به تمسخر رنگ های پوست و آلوده به فرق گذاشتن بین جنسیت ها و گرایشات . در این زمین سراسر آلوده به بیماری های مختلف خودم یکی از چند میلیارد ناقل دوپا هستم من چند سالی میشه که از بیماری متدین بودن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/073c25_26Picsart-26-05-25-06-36-25-806.png" alt="" /></p><p>دوپا ها بدانید زمینمان آلوده است ، آلوده به فرهنگ ها آلوده به تعصبات آلوده به سیاست در رنگ های مختلف آلوده به تمسخر رنگ های پوست و آلوده به فرق گذاشتن بین جنسیت ها و گرایشات . در این زمین سراسر آلوده به بیماری های مختلف خودم یکی از چند میلیارد ناقل دوپا هستم من چند سالی میشه که از بیماری متدین بودن و تدین گری رها یافتم اما همچنان بیماری های دیگه ای دارم که به تازگی به بسیاری از آن ها مبتلا شدم . حال که در حال نوشتن ماسکم را از صورت در آوردم و در این هوای آلوده تنفس میکنم  تا آلودگی در بیماری ام تجزیه شود و حال مرا همچنان بهتر و بهتر کند  </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/49/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/073c25_26Picsart-26-05-25-06-36-25-806.png" type="image/png" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/073c25_26Picsart-26-05-25-06-36-25-806.png" length="0" type="image/png" />
		<category>داستان از یاد رفته ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>نمایش خون</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/48</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/48</guid>
		<pubDate>Sun, 24 May 2026 14:00:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بادها می وزیدند و ابر ها را می آوردند ، گلوله ها دست به دست مرمی ها در حال رقص بودند و خون ها در حال ریخته شدن و نقش بستن به روی آسفالتی بودند که از سرب داغ هم سوزان تر بود . نفس ها در سینه ها حبس بود تا اینکه ابر ها باریدند و خون های غلیظ رو زلال کردند دیگر خون ها ساکن نبودند آن ها به لطف اشک های ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/f9f924_26Picsart-26-05-24-13-35-26-983.jpg" alt="" /></p><p>بادها می وزیدند و ابر ها را می آوردند ، گلوله ها دست به دست مرمی ها در حال رقص بودند و خون ها در حال ریخته شدن و نقش بستن به روی آسفالتی بودند که از سرب داغ هم سوزان تر بود . نفس ها در سینه ها حبس بود تا اینکه ابر ها باریدند و خون های غلیظ رو زلال کردند دیگر خون ها ساکن نبودند آن ها به لطف اشک های ابر روانه شده بودند  . در آن ور صحنه صدای موسیقی سیاست در حال پخش بود  و کمی اینور تر چندی از عوام داشتند مغز هایشان را میشستند تا قبل از اینکه ساعت به ۲۰ و ۳۰ دقیقه برسد مغز های آماده ای داشته باشند . گوش ها پرده ها را کشیده بودند و چشم ها هم که همانند همیشه بسته . خون ها در حال رقص و تغییر جهت بودند که افرادی شستن آن ها را با کلامشان  شروع کردند </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/48/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/f9f924_26Picsart-26-05-24-13-35-26-983.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/f9f924_26Picsart-26-05-24-13-35-26-983.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>داستان از یاد رفته ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>ریشه های خونی</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/47</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/47</guid>
		<pubDate>Fri, 22 May 2026 18:06:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این درخت سالهاست که در خون زمین ریشه کرده  و میوه جنگ میدهد درختی که به ظاهر سبز اما به باطن سراسر سرخ است سرخ به رنگ خون  .  درختی که رشدش حاصل کود سرمایه داران و سیاستمردان است  که نباید بهتر از این باشد . پولدار ها پولدار تر و فقیر ها فقیر تر میشوند و سکه ها در کیسه های قهوه ای رنگ بر روی  ارابه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/4cfa22_26Picsart-26-05-22-17-44-36-281.jpg" alt="" /></p><p>این درخت سالهاست که در خون زمین ریشه کرده  و میوه جنگ میدهد درختی که به ظاهر سبز اما به باطن سراسر سرخ است سرخ به رنگ خون  .  درختی که رشدش حاصل کود سرمایه داران و سیاستمردان است  که نباید بهتر از این باشد . پولدار ها پولدار تر و فقیر ها فقیر تر میشوند و سکه ها در کیسه های قهوه ای رنگ بر روی  ارابه های بنفش رنگی که  همدستان داروغه آن را حمل میکنند از تهی دستان به سمت  داراها روانه میشود ، برده ها مالیات زمین  و منابعی را میدهند که نه به شخص متعلق است نه به جمع  آن ها حق طبیعی انسان ها و سایر موجودات است  و حال که از فئودال عبور کردیم و به سرمایه داری رسیدیم آش همان آش است اما کاسه کمی گل گلی تر شده  ما همان بردگان سابقیم فقط به جای شلاغ با مالیات ها و تحریم ها ما را شکنجه میدهند  و خون آبی ها که خود مالیات ها را میگیرند همچنان هنوز با تحقیر ما را نگاه میکنند اما به رویمان نمی آورند  و این درخت رشدش همچنان و همچنان ادامه دارد و بزرگ تر و بزرگ تر میشود</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/47/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/4cfa22_26Picsart-26-05-22-17-44-36-281.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/4cfa22_26Picsart-26-05-22-17-44-36-281.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>داستان از یاد رفته ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>ابر زادگان</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/46</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/46</guid>
		<pubDate>Fri, 22 May 2026 10:49:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صدف همچنان در حال کشتن واژه هایش برای خلق کردن عاشقانه هایی بود که میخواست با آن ها دل معشوقش دریا را ببرد . باد ها شروع به وزیدن کردند و ابر های سیاه  را با خود آوردند  ابرها جلوی ماه را که تنها شنونده قصه های صدف بود را گرفتند آسمان انگار داشت لجبازی میکرد  انگار او هم از این عشقش خوشش نمی آمد اما...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/6c6322_26Picsart-26-05-22-09-51-23-658.jpg" alt="" /></p><p>صدف همچنان در حال کشتن واژه هایش برای خلق کردن عاشقانه هایی بود که میخواست با آن ها دل معشوقش دریا را ببرد . باد ها شروع به وزیدن کردند و ابر های سیاه  را با خود آوردند  ابرها جلوی ماه را که تنها شنونده قصه های صدف بود را گرفتند آسمان انگار داشت لجبازی میکرد  انگار او هم از این عشقش خوشش نمی آمد اما برای صدف اهمیت نداشت او نوشته عاشقانه اش را با " به نام خداوند رنگین کمان " آغاز کرده بود. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/46/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/6c6322_26Picsart-26-05-22-09-51-23-658.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/6c6322_26Picsart-26-05-22-09-51-23-658.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>صدف و دریا</category>
	</item>
	<item>
		<title>دیو های بعد هفت خان</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/45</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/45</guid>
		<pubDate>Thu, 21 May 2026 18:05:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تاریخی را زنده خواندیم که زنده های آن روزی بیش از هزار بار آرزوی مرگ میکردند در این تاریخی که  از مردگان بت ساخته بودند که زندگان را به مرگ برسانند زندگی چیزی جز بقا برای تداوم نسل در سخت ترین حالت ممکن نبود . چندین دهه در اسارت این تاریخیم پیشینیان جوانی خود را از دست دادند و ما نوجوانی خودمان را ع...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/3a2521_26Picsart-26-05-21-17-43-41-730.jpg" alt="" /></p><p>تاریخی را زنده خواندیم که زنده های آن روزی بیش از هزار بار آرزوی مرگ میکردند در این تاریخی که  از مردگان بت ساخته بودند که زندگان را به مرگ برسانند زندگی چیزی جز بقا برای تداوم نسل در سخت ترین حالت ممکن نبود . چندین دهه در اسارت این تاریخیم پیشینیان جوانی خود را از دست دادند و ما نوجوانی خودمان را علاوه بر جوانیمان و این هر چه جلو تر میرود پیشینیان هم بیشتر در حسرت زندگی درست فرو میروند اما چه فرقی میکند ؟ ۶۰ ، ۷۰ ، ۸۰ ، ۹۰ بین هر کدام مان فقط یک دهه فاصله است و این درد مشترک همه مان است  و همه به یک اندازه سختی کشیده ایم </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/45/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/3a2521_26Picsart-26-05-21-17-43-41-730.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/3a2521_26Picsart-26-05-21-17-43-41-730.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>تکامل</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/44</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/44</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 20:21:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
شاید  رپ زیرزمینی  سلیقه خیلی هاتون نباشه  اما یه بار گوش بدید  Mc Tes  از  محدود آدماییه که وقتی کسی میگه رپ فقط فوحشه براش پخش میکنم و میگم ترجمه کن بگو چی میگه یه هنرمند واقعی از اواخر نسل دوم و اوایل نسل سوم رپ که به علت زیرزمینی بودن و جریان اصلی نبودن شاید چندان سرشناس نباشه اما کارش حرف ندا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/387920_26Picsart-26-05-09-06-57-10-171.jpg" alt="" /></p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://dl.bandmusic.ir/files/1404/01/16/Mc%20Tes%20-%20Takaamol.mp3"><audio src="https://dl.bandmusic.ir/files/1404/01/16/Mc%20Tes%20-%20Takaamol.mp3" controls=""></audio></div></figure><p> </p><p>شاید  رپ زیرزمینی  سلیقه خیلی هاتون نباشه  اما یه بار گوش بدید  Mc Tes  از  محدود آدماییه که وقتی کسی میگه رپ فقط فوحشه براش پخش میکنم و میگم ترجمه کن بگو چی میگه یه هنرمند واقعی از اواخر نسل دوم و اوایل نسل سوم رپ که به علت زیرزمینی بودن و جریان اصلی نبودن شاید چندان سرشناس نباشه اما کارش حرف نداره.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/44/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/387920_26Picsart-26-05-09-06-57-10-171.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/387920_26Picsart-26-05-09-06-57-10-171.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>دروغ بیداری و خواب تو</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/43</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/43</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 20:00:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برای یک گل چه فرقی میکند که آن را چه کسی بچیند؟ به راستی که یار درون گلدانم چرا از مذهب نور پیروی میکرد؟ او جای اینکه زیبایی خود را ستایش کند نور را ستایش میکرد و به این ستایش نیاز داشت او در زندگیش تنها به دو چیز احتیاج داشت تغذیه و ستایش  او از آب تغذیه میکرد و سپس نور را ستایش میکرد و این چرخه گذ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/2fdb20_26Picsart-26-05-09-07-37-59-417.jpg" alt="" /></p><p>برای یک گل چه فرقی میکند که آن را چه کسی بچیند؟ به راستی که یار درون گلدانم چرا از مذهب نور پیروی میکرد؟ او جای اینکه زیبایی خود را ستایش کند نور را ستایش میکرد و به این ستایش نیاز داشت او در زندگیش تنها به دو چیز احتیاج داشت تغذیه و ستایش  او از آب تغذیه میکرد و سپس نور را ستایش میکرد و این چرخه گذر هر روز یارم بود یاری که در کنار آن روایت مینوشتم  و قلمم را درون دل کاغذ فرو میکردم تا با شکاف دادن ذهنم خون کلمات را بریزم و از کنار هم گذاشتن اجسادشان به روی یک خط جمله هایی بسازم تا بتوانم قلب معشوقم را به دست بیاورم ، قلبی که میتپید اما نمی دانستم برای چه کسی. </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/43/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/2fdb20_26Picsart-26-05-09-07-37-59-417.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/2fdb20_26Picsart-26-05-09-07-37-59-417.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>صدف و دریا</category>
	</item>
	<item>
		<title>و تن تو وطن من است</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/42</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/42</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 12:33:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ای که جانم به فدای آن چهار رنگت  در روزگاری که پرستیدنت  دوره ای شده و پرستندگان راستین تو را فروشندگانت خطاب میکنند ترجیحم حفظ سکوت معنا داریست که افزاینده صدای کرکس هایی است که دور کالبد  نیمه جانت میچرخند و به تو صدمه میزنند و اشک تمساح برایت میبارند اما تو که خود بهتر میدانی من منتظر چه هستم من...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/72de20_26Picsart-26-05-20-12-01-50-107.jpg" alt="" /></p><p>ای که جانم به فدای آن چهار رنگت  در روزگاری که پرستیدنت  دوره ای شده و پرستندگان راستین تو را فروشندگانت خطاب میکنند ترجیحم حفظ سکوت معنا داریست که افزاینده صدای کرکس هایی است که دور کالبد  نیمه جانت میچرخند و به تو صدمه میزنند و اشک تمساح برایت میبارند اما تو که خود بهتر میدانی من منتظر چه هستم من منتظر فرصتی هستم که لاشه ات را از دست این کرکس ها نجات دهم  تا در آغوشت بگیرم  و باهم بر غم هایمان اشک بریزیم و از این تکه از تاریکی هم گذر کنیم تا شاید به نور برسیم نوری که برازنده زیبایی وجودی تو بوده . زیبایی انعکاسی از توست  نه یک صفت برای توصیف تو  به خاک خون خیزت قسم تنفس برایم حرام باشد اگر  فکر فروختنت را کرده باشم  . </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/42/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/72de20_26Picsart-26-05-20-12-01-50-107.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/72de20_26Picsart-26-05-20-12-01-50-107.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>داستان از یاد رفته ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>میش و پود</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/41</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/41</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 10:38:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نباید زیر ظلم سلطه ساکت موند و باید به داروغه و حاکم قدرت واقعی اتحادمون رو نشان بدیم  باید این من ها را متحد کنیم و ما بسازیم  زر حاکم تنها چند روز بسنده جیرخورانه و بعدش چی ؟ بعد اتمام همان فرد هم خودش معترض است پس خود را به زر نفروشید و مراقب حرف هایی که میزنید باشید زیرا خودفروخته ها فراوانند  آ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/629919_26Picsart-26-05-19-10-09-34-123.jpg" alt="" /></p><p>نباید زیر ظلم سلطه ساکت موند و باید به داروغه و حاکم قدرت واقعی اتحادمون رو نشان بدیم  باید این من ها را متحد کنیم و ما بسازیم  زر حاکم تنها چند روز بسنده جیرخورانه و بعدش چی ؟ بعد اتمام همان فرد هم خودش معترض است پس خود را به زر نفروشید و مراقب حرف هایی که میزنید باشید زیرا خودفروخته ها فراوانند  آنها شاید ما را به زیر گیوتین ببرند اما عقیده مان را هم میتوانند به زیر گیوتین ببرند؟ مالیات ها بالا تر میرود و نان ها گران تر میشود  و این عدل حاکم است آنها ما را خر فرض نمیکنند که برایمان طرح میکشند بلکه  جیره خوران را فرض میکنند که در میدان به ساز  آنها میرقصند</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/41/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/629919_26Picsart-26-05-19-10-09-34-123.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/629919_26Picsart-26-05-19-10-09-34-123.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>گرگ و تار</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/40</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/40</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 10:29:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[درک نمی کنم چرا بعد این همه ترس و خونی که راه انداختم باز هم رعیت رعایت نمیکنه ، اونها باید مالیات هاشون رو  هر ماه از ماه قبل بیشتر به داروغه بپردازند هیچ کس هم حق هیچگونه حرف اضافی رو نداره وگرنه باید بفرستمشون تو بند هر کدامشان هم که خواست تو خفا کاری علیه من بکنه خیلی راحت با پیشنهاد زر  به اطرا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/7ce119_26Picsart-26-05-19-10-12-22-033.jpg" alt="" /></p><p>درک نمی کنم چرا بعد این همه ترس و خونی که راه انداختم باز هم رعیت رعایت نمیکنه ، اونها باید مالیات هاشون رو  هر ماه از ماه قبل بیشتر به داروغه بپردازند هیچ کس هم حق هیچگونه حرف اضافی رو نداره وگرنه باید بفرستمشون تو بند هر کدامشان هم که خواست تو خفا کاری علیه من بکنه خیلی راحت با پیشنهاد زر  به اطرافیانش پیدا میکنم و بعدش از مالیات های خودشان به کسانی که همکاری کنن باهام میبخشم رعیت جماعت زر رو میپرسته مطمعنم برای پول هر کاری میکنن پس کنترلشون خیلی راحت تر از این حرفا میتونه باشه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/40/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/7ce119_26Picsart-26-05-19-10-12-22-033.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/7ce119_26Picsart-26-05-19-10-12-22-033.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>پیامی برای گذشته</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/39</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/39</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 09:54:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از کرانه هایی دور آمده ایم و در اطراف زمین مستقر شدیم .سالها از آخرین خبر مخابره شده میگذرد و حال  ماه از مدار خارج گشته ، ما  ذره به ذره تاریخ سیاهتان رو رصد کردیم و به همه چیز درباره تان پی بردیم و این پیام را به عنوان یه هشدار برایتان مخابره کردیم هشدار برای جلوگیری از انقراض شما و سایر جانداران...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/4e7819_26Picsart-26-05-18-19-20-39-570.jpg" alt="" /></p><p>از کرانه هایی دور آمده ایم و در اطراف زمین مستقر شدیم .سالها از آخرین خبر مخابره شده میگذرد و حال  ماه از مدار خارج گشته ، ما  ذره به ذره تاریخ سیاهتان رو رصد کردیم و به همه چیز درباره تان پی بردیم و این پیام را به عنوان یه هشدار برایتان مخابره کردیم هشدار برای جلوگیری از انقراض شما و سایر جانداران زمینی . این هشدار را جدی بگیرید شما خودتان با بلند پروازی های جنگ طلبانه خودتان نه تنها خودتان را بلکه کل جانداران زمینی را منقرض میکنید حال سر تا سر آن سیاره پر از  موادی است که شما آن را رادیو اکتیو  خطاب میکردید</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/39/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/4e7819_26Picsart-26-05-18-19-20-39-570.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/4e7819_26Picsart-26-05-18-19-20-39-570.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>داستان از یاد رفته ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>آخرین کوچه ی عالم</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/38</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/38</guid>
		<pubDate>Mon, 18 May 2026 15:06:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند مدتی است بعد از اینکه با نقاشی انتزاعی آشنا شدم به نقاشی روی آوردم و از اینکار خیلی لذت میبرم و از این سبک نقاشی خیلی خوشم میاد چون اجازه میده در لحظه رها باشی حین ابجاد اثر و این حس خیلی خوبی داره برام ممنونم از سهو عزیز که من رو با این سبک از هنر آشنا کرد و با الگو گرفتن از سبک جکسون پللاک یکی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/3cd118_26Picsart-26-05-18-14-36-28-934.jpg" alt="" /></p><p>چند مدتی است بعد از اینکه با نقاشی انتزاعی آشنا شدم به نقاشی روی آوردم و از اینکار خیلی لذت میبرم و از این سبک نقاشی خیلی خوشم میاد چون اجازه میده در لحظه رها باشی حین ابجاد اثر و این حس خیلی خوبی داره برام ممنونم از سهو عزیز که من رو با این سبک از هنر آشنا کرد و با الگو گرفتن از سبک جکسون پللاک یکی از صاحب سبک های  نقاشی انتزاعی  چند وقتیه که یه سری چیز هایی رو خلق میکنم که نمیدونم بشه حتی اسمشو هنر گذاشت یا نه  اما هدفم از به تصویر کشیدن این آثار اینه که فارغ از هر گونه شکل واقعی بزارم رنگ ها حرف خودشون رو بزنن و اسم این اثری که بالاست رو گذاشتم " آخرین کوچه عالم " </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/38/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/3cd118_26Picsart-26-05-18-14-36-28-934.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/3cd118_26Picsart-26-05-18-14-36-28-934.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>اینجا تنها مترسک تو باغ بود</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/37</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/37</guid>
		<pubDate>Mon, 18 May 2026 14:12:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من میگم خ اما ننه تو خون بخوان،اگه من رو باور نداری از باد بپرس حتی سرماتم نمیتونه این قصه ها رو توصیف کنه ننه . اینجا همه ما مهاجریم اما مقصدمان ثانیه هاست و در  انتهای مسیرمان تابوت سیاه منتظرماست تا گذرنامه ما را مهر و امضا کند ننه . اما باید گذر کنیم ننه باید از این دشت انتظار گذر کنیم  دشتی که...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/9c2018_26Picsart-26-05-18-13-25-39-011.jpg" alt="" /></p><p>من میگم خ اما ننه تو خون بخوان،اگه من رو باور نداری از باد بپرس حتی سرماتم نمیتونه این قصه ها رو توصیف کنه ننه . اینجا همه ما مهاجریم اما مقصدمان ثانیه هاست و در  انتهای مسیرمان تابوت سیاه منتظرماست تا گذرنامه ما را مهر و امضا کند ننه . اما باید گذر کنیم ننه باید از این دشت انتظار گذر کنیم  دشتی که به لاله های سرخ مبتلاست ، دشتی که پرنده ها سالهاست از روی تک درخت آن پرواز کرده اند و به آزادی ابدی پناه بردند. این دشت رو با خون گره زدند ننه ، بوی خون کبوتران اینجا چمن ها رو معطر میکنه و سرتاسر این چمنزار بوی اونها رو میده من به اندازه هزارویک شب ازت گله دارم اینجا در دیار غربت که همان وطن خودمان است تک تک قصه هات رو میشنوم اما تو به سپیدی عادت کردی ننه .من رو سراسر ترس فرا گرفته ترس از باز کردن دیوانم و روایت قصه هایی که سیاهی آن دل آسمان شب رو می شکافد ، ننه من شبیه آنها نیستم من نمیخواهم قاتل نور ماه باشم</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/37/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/9c2018_26Picsart-26-05-18-13-25-39-011.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/9c2018_26Picsart-26-05-18-13-25-39-011.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>ناگفته های ننه سرما</category>
	</item>
	<item>
		<title>سایه های قد کشیده</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/36</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/36</guid>
		<pubDate>Sat, 16 May 2026 17:25:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خوشا به حال کوران که ظلم نمی بینند زیرا آنان به خواب زدگانی هستند که خود حامی ظالمند و بخش دردناک ماجرا اینست که خود ظلم را نمی بینند اما برای دیگری میخواهند . نفرین ماه دامن گیر حال همه ی تان شود و شرمتان باد اگرجای ستم دیده یک دقیقه و اندی تنفس میکردید متوجه می شدید که جای اکسیژن حق ستم دیده مونوک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/c79116_26Picsart-26-05-16-11-39-38-104.jpg" alt="" /></p><p>خوشا به حال کوران که ظلم نمی بینند زیرا آنان به خواب زدگانی هستند که خود حامی ظالمند و بخش دردناک ماجرا اینست که خود ظلم را نمی بینند اما برای دیگری میخواهند . نفرین ماه دامن گیر حال همه ی تان شود و شرمتان باد اگرجای ستم دیده یک دقیقه و اندی تنفس میکردید متوجه می شدید که جای اکسیژن حق ستم دیده مونوکسید کربن ، حق ستم دیده گوشت یخ زده با طعم آلیاژ های آهنیست و حق ستم دیده زندگی کردن میان زباله هاییه که ستمگران ساختند و خوشا به آنان که خود را به  کوری زدند و اینها را ندیدند  زیرا که این سیاهی دیدنی نیست . با اینکه آگاه هستند جهان ستم دیدگان رنگی نیست و آن ها در حال بقا هستند نه تجربه زندگی باز هم همان کورهایی هستند که بودند و چه زیباست این چرخه که برای گردشش حتی به کفتار هم احتیاج است .......</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/36/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/c79116_26Picsart-26-05-16-11-39-38-104.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/c79116_26Picsart-26-05-16-11-39-38-104.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>داستان از یاد رفته ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>خون قصه هایم با اشک هایتان زلال نمیشود</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/35</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/35</guid>
		<pubDate>Sat, 16 May 2026 06:00:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[احمق ها میگویند رنج ها از انسان ها یک مرد میسازد اما مرد ضعیف تر از آن است که بشود آن هیولای تمام عیاری که رنج ها از انسان میسازد را با آن توصیف کرد ، بعد از آخرین بوسه ی پدربزرگ این رو فهمیدم که ما اینجا نیستیم که زندگی کنیم  ما به دنیا آمدیم که درد بکشیم و رنج ببریم  تا شاید قوی تر شویم . در این د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/31de16_26Picsart-26-05-11-06-23-03-608.png" alt="" /></p><p>احمق ها میگویند رنج ها از انسان ها یک مرد میسازد اما مرد ضعیف تر از آن است که بشود آن هیولای تمام عیاری که رنج ها از انسان میسازد را با آن توصیف کرد ، بعد از آخرین بوسه ی پدربزرگ این رو فهمیدم که ما اینجا نیستیم که زندگی کنیم  ما به دنیا آمدیم که درد بکشیم و رنج ببریم  تا شاید قوی تر شویم . در این دنیا حتی زیباترین چیز ها هم جنبه ی زشتی درونشان دارند اما سایر انسان ها برعکس من فقط زیبایی ها را میبینند  آن ها خار گل را نادیده میگیرند و سرخی گل را میبینند آن ها درد های افراد تا کمر خم شده در سطل زباله را نادیده میگیرند و برج های سر به فلک کشیده شهرها را میبینند آن ها دربند بودن کرم درون پیله را نادید و پروانه را میبینند و اما من من با خودم سوگند یاد کردم که تا زمانی که قلم به دست دارم و مینویسم یا قلمو به دست دارم و میکشم چیزی جز زشتی های روزگار را توی چشم انسان ها فرو نکنم </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/35/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/31de16_26Picsart-26-05-11-06-23-03-608.png" type="image/png" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/31de16_26Picsart-26-05-11-06-23-03-608.png" length="0" type="image/png" />
		<category>پسربچه</category>
	</item>
	<item>
		<title>حجاب آسمان</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/34</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/34</guid>
		<pubDate>Sat, 16 May 2026 04:39:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد از گذر چند ورقی از زندگی پسربچه بعد از آن موقع که رقص مردگان رو میدید و صدای سازشان رو میشنید ،پسر بچه با تمام درد و اندوه به جا مانده از زخم های زندگی به روی تنش ، رشد کرد تا به این دنیا ثابت کنه که حتی در مرداب هم میشه تنومند بود . گذر زمان  با سیاهی و سفیدی خودش بهش فهماند که باید افکارش رو ت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/c66c16_26Picsart-26-05-16-04-24-32-899.jpg" alt="" /></p><p>بعد از گذر چند ورقی از زندگی پسربچه بعد از آن موقع که رقص مردگان رو میدید و صدای سازشان رو میشنید ،پسر بچه با تمام درد و اندوه به جا مانده از زخم های زندگی به روی تنش ، رشد کرد تا به این دنیا ثابت کنه که حتی در مرداب هم میشه تنومند بود . گذر زمان  با سیاهی و سفیدی خودش بهش فهماند که باید افکارش رو تبدیل به جمله ها کنه و برای اینکه از شر دشمن همیشگیش یعنی روشنایی در امان بمونه  تاریکی ذهنش رو رو بومش نقش کنه نقش هایی که هیچ کس شاید درکش نکند اما تاریکی درون سر بچه رو فریاد میزنند</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/34/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/c66c16_26Picsart-26-05-16-04-24-32-899.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/c66c16_26Picsart-26-05-16-04-24-32-899.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>پسربچه</category>
	</item>
	<item>
		<title>سکوت خط و فریاد نقش</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/33</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/33</guid>
		<pubDate>Sat, 16 May 2026 03:58:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این خیلی هنر جالبیه که ذهن تو از چهار چوب های هندسی واقعی دور کنی و رنگ ها رو بریزی رو بوم  و کنار هم بزاریشون به طوری که شاید مخاطب نفهمه و درک نکنه چی کشیدی اما زیباییش رو نتونه انکار کنه واقعا ممنونم که منو با این سبک هنر آشنا کردی هنر انتزاعی چیزی بود که سال ها جاش تو زندگیم خالی بود واقعا ...🤍]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://sahvart.blogix.ir/post/811"><iframe style="border:none;width:calc(100% - 2px);height:220px;margin:1px 0;box-shadow:0 0 0px 1px #7777;" onload="window.addEventListener('message',function(e){D=e.data;U=D.substring(D.indexOf('|url:')+5,D.indexOf('url|'));H=D.substring(D.indexOf('|height:')+8,D.indexOf('height|'));document.querySelectorAll('iframe').forEach(l=&gt;{if(l.src==U){l.style.height=H+'px';}});},!1);" src="https://sahvart.blogix.ir/post/811/embed"></iframe></div></figure><p>این خیلی هنر جالبیه که ذهن تو از چهار چوب های هندسی واقعی دور کنی و رنگ ها رو بریزی رو بوم  و کنار هم بزاریشون به طوری که شاید مخاطب نفهمه و درک نکنه چی کشیدی اما زیباییش رو نتونه انکار کنه واقعا ممنونم که منو با این سبک هنر آشنا کردی هنر انتزاعی چیزی بود که سال ها جاش تو زندگیم خالی بود واقعا ...🤍</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/33/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کوره های ظلم و آهنگر ظالم</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/32</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/32</guid>
		<pubDate>Thu, 14 May 2026 18:03:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خوشا به آنان که مستانه رقصیدند و می خوردند تا یادشان نیاید که در سرزمینی اهورایی چه اتفاقی افتاد و حال روز چه است و در این دوران که همه ی مان مسموم و بیماریم باید به آن کسی که سالم است شک کنیم . زندگی فرای این دردهایی بود که آهنگر با آهن به ما تحمیل کرد اما نه در اینجا بلکه در کرانه ای دور و در بلاد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوشا به آنان که مستانه رقصیدند و می خوردند تا یادشان نیاید که در سرزمینی اهورایی چه اتفاقی افتاد و حال روز چه است و در این دوران که همه ی مان مسموم و بیماریم باید به آن کسی که سالم است شک کنیم . زندگی فرای این دردهایی بود که آهنگر با آهن به ما تحمیل کرد اما نه در اینجا بلکه در کرانه ای دور و در بلادی که آهنگران آن را بلاد کفر مینامند به راستی که اگر خوشی زندگی حق کافران است و حق ما همین است که اهنگران میخورند و به سمت ما تف میکنند . حال سوال است که اگرغم و اندوه  سرشت ماست و خوشی و سرمستی سرشت کافران بلاد کفر چه علتی بر ما میماند که مانند آن ها نشویم تا لاقل برای یک بار هم که شده باشد از این زندگی چیزی جز درد و اندوه بچشیم ؟ و این خود سوالیست که آبستن سوال های بسیاری در این زمینه است ، سوال هایی که از اعتیاد به کشیدن درد سر چشمه میگیرد و این درد و غم دیگر غیر قابل تامل است و امیدوارم نفرین ماه دامن گیر بانیان این درد و اهنگران شود تا بلکه شاید بر گوشه ای از این زخم ها  مرحم شود و این بود تک نوشته ای از درد و رنج خالص یک آهن ستیز.......</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/32/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>داستان از یاد رفته ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>سرآغازی دیگر</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/31</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/31</guid>
		<pubDate>Thu, 14 May 2026 16:46:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سرد ، مثل لباس زمستان .تنها چیزی که میشد پسرک رو به آن تشبیه کرد همین بود برای او گذر زمان هیچ تغییری در دیدش نسبت به ثانیه ها ایجاد نمیکرد هنوز هم زندگی را سیاه و سفید میدید فرقی نمیکرد  دیروز باشد ، امروز باشد یا حتی فردا. از آخرین بوسه پدربزرگ به روی گونه هاش به موقع واپسین ثانیه های حیاتش دیگر ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/69ca14_26Picsart-26-05-09-21-04-40-632.jpg" alt="" /></p><p>سرد ، مثل لباس زمستان .تنها چیزی که میشد پسرک رو به آن تشبیه کرد همین بود برای او گذر زمان هیچ تغییری در دیدش نسبت به ثانیه ها ایجاد نمیکرد هنوز هم زندگی را سیاه و سفید میدید فرقی نمیکرد  دیروز باشد ، امروز باشد یا حتی فردا. از آخرین بوسه پدربزرگ به روی گونه هاش به موقع واپسین ثانیه های حیاتش دیگر برایش زندگی نبردی بود میان ترس هاش ، ترس از دست دادن نفر بعدی ، ترس از روشنایی ، ترس از دوست پیدا کردن و بقیه ترسهاش ....  . بدون داشتن هیچ دوستی دستشو به روی شونه های تاریکی گذاشت  و گفت : باز هم یه دنیای دیگه و یه نفرین و عذاب دیگه . انگار خودش رو به یاد می آورد در ظاهر یک پسر بچه بود اما در باطن یک پیرمردی با کوله باری از حرف های نگفته با خودش فکر میکرد این نمیتونه واقعیت داشته باشه شاید به خاطر غم زیاد به خاطر از دست دادن پدر بزرگش به این وضعیت دچاره  و این توهمی بیش نیست . اخه یه پسربچه که نباید اینقدر بدونه......</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/31/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/69ca14_26Picsart-26-05-09-21-04-40-632.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/69ca14_26Picsart-26-05-09-21-04-40-632.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>پسربچه</category>
	</item>
	<item>
		<title>ماهی های راضی</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/30</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/30</guid>
		<pubDate>Wed, 13 May 2026 14:53:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در دریای خون دلم ماهی ها سال ها زیر استبداد نهنگ ها بودند آن ها سال ها شکار بی چون و چرای نهنگها به موقع گرسنگی و گرم کننده محفل نهنگ ها به موقع بازی با شکار خود بودند اما چیزی که خون این دریا را می جوشاند رضایت این ماهی ها از طعمه بودن و همین یک ذره آب و اکسیژنی بود که نهنگ ها لطف میکردند و میگذاشت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/10ea13_26Picsart-26-05-08-22-08-27-881.jpg" alt="" /></p><p>در دریای خون دلم ماهی ها سال ها زیر استبداد نهنگ ها بودند آن ها سال ها شکار بی چون و چرای نهنگها به موقع گرسنگی و گرم کننده محفل نهنگ ها به موقع بازی با شکار خود بودند اما چیزی که خون این دریا را می جوشاند رضایت این ماهی ها از طعمه بودن و همین یک ذره آب و اکسیژنی بود که نهنگ ها لطف میکردند و میگذاشتند که از آن ها استفاده کنند و همین برایشان کافی بود  انگار نه انگار که آن ها تظمینی برای بقا این نهنگ ها بودند هر چه بیشتر تخم میگذاشتند و تولید مثل میکردند غذای بیشتری برای نهنگ ها موجود میشد  به طوری که نهنگ در فکر میماندند که امشب از چه نوع ماهی مصرف کنند </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/30/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/10ea13_26Picsart-26-05-08-22-08-27-881.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/10ea13_26Picsart-26-05-08-22-08-27-881.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>داستان از یاد رفته ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>زخم ما و بتادین قدرت</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/29</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/29</guid>
		<pubDate>Wed, 13 May 2026 13:38:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[   
در جهانی که تیزی واژگان امکان دارد که سر نویسنده خود را ببرد واژه های سبز اما خاردارم را به باد نمی دهم که با خود به انتهای قصه ببرد بلکه آن واژه ها را بدون هیچ ترسی در جمله ام جایگذاری میکنم تا بارها و بارها فریاد بزنم هنر عریان تر از چیزیست که بشه حجابش کرد نه جلوی نقش ها را می توان گرفت و نه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/d4c413_26Picsart-26-05-13-13-03-17-628.jpg" alt="" /></p><p>   </p><p>در جهانی که تیزی واژگان امکان دارد که سر نویسنده خود را ببرد واژه های سبز اما خاردارم را به باد نمی دهم که با خود به انتهای قصه ببرد بلکه آن واژه ها را بدون هیچ ترسی در جمله ام جایگذاری میکنم تا بارها و بارها فریاد بزنم هنر عریان تر از چیزیست که بشه حجابش کرد نه جلوی نقش ها را می توان گرفت و نه نوشته ها و نه ساز ها و از همه مهم تر و نه اندیشه ها را و این طبیعت واقعی یک هنر و هنرمند است که دردهاش را فریاد میزند و یا نقش میکند اما همواره هنرمند نماهایی بودند که در چهارچوب سلطه نقش کشیدند یا به ساز سلطه رقصیدند یا با واژگان آن ها جمله ساختند و خود را نویسنده نامیدند خود فروخته هایی که در هنر نه به دنبال علاقه بلکه با خود فروختگی هنری به دنبال ثروت بودند ، به دنبال ثروت بودن از دیدگاهم بسیار هم چیز خوبیست اما این مسئله با خودفروختگی برای ثروت کاملا متفاوت است  وقتی مترسک سلطه در جالیزار هنر کاشته شود آن وقت کلاغ ها هنرمندان واقعی هستند زیرا نترسیدند.</p><p>حال  که به واپسین واژه های این متن میرسیم دوست دارم سوالی را بیان کنم که هیچگاه به جواب آن پی نبردم ،به راستی که هنر چیست ؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/29/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/d4c413_26Picsart-26-05-13-13-03-17-628.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/d4c413_26Picsart-26-05-13-13-03-17-628.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>داستان از یاد رفته ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>من هم سهو زاده شده ام</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/28</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/28</guid>
		<pubDate>Wed, 13 May 2026 01:44:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ درود یک چیزی شنیدم از یکی از اتفاق هایی که برای دوستی که تازه باهاش اشنا شدم  سهو افتاده که بی واکنش ماندن  نسبت به این قضیه یعنی بی شرفی  یه هنرمند در مقابل یک سیستم هنر بند است ، خواستم بگم بستن درگاه پرداخت  و  راه  حمایتی برای یک هنرمند اون رو ساکت نمیکنه  هنر از عشق میاد نه از جیره که قطع کنید...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> درود یک چیزی شنیدم از یکی از اتفاق هایی که برای دوستی که تازه باهاش اشنا شدم  سهو افتاده که بی واکنش ماندن  نسبت به این قضیه یعنی بی شرفی  یه هنرمند در مقابل یک سیستم هنر بند است ، خواستم بگم بستن درگاه پرداخت  و  راه  حمایتی برای یک هنرمند اون رو ساکت نمیکنه  هنر از عشق میاد نه از جیره که قطع کنید و هنرمند سکوت کنه . <a href="https://Sahv.top" rel="nofollow">سهو</a> جان تازه فهمیدم که سرطان داری امیدوارم  که حال  روحی و جسمانیت هر چی زود تر بهتر شه  و در خطاب به سانسور سیستماتیکتون ،  قبلا هم گفتم هنر لخت تر از چیزیه که بخواهد حجاب شود این رو من نمیگم تاریخ میگه چه از اشعار اعتراضی گرفته در زمان قدیم چه از جنبش و فر هنگ هیپ هاپ و رپ حال و چه نقاشی یا هر چیز دیگری هنر رو سانسور نمیشه کرد با این کار ها .</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/28/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>من نه طرف زمینم نه آسمان</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/27</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/27</guid>
		<pubDate>Mon, 11 May 2026 17:48:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[زمینیان  همواره در پی کشف آسمان بودند و آسمانیان همواره در پی برده خوبی ساختن از این زمینیان خرافه پرست و این قصه حال تا همینجا ادامه داشته و انگار این بود سرشت آدمیت که تا ابد بنده چیزی باشه که زمانی که اجدادش سراسر وجودشان رو ترس فرا گرفته بوده خلق کردن تا بهش پناه ببرن ولی کسی از واقعیت خبری ندار...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>زمینیان  همواره در پی کشف آسمان بودند و آسمانیان همواره در پی برده خوبی ساختن از این زمینیان خرافه پرست و این قصه حال تا همینجا ادامه داشته و انگار این بود سرشت آدمیت که تا ابد بنده چیزی باشه که زمانی که اجدادش سراسر وجودشان رو ترس فرا گرفته بوده خلق کردن تا بهش پناه ببرن ولی کسی از واقعیت خبری نداره به راستی کی میدونه واقعیت چیه ؟ کی میدونه پشت توهم زندگی و اندوه بی کران عشقش چه چیزی نهفته است ؟ تنها چیزی که میتونم بگم اینه که آدما حقایق رو باور نمیکنند به جز اون دروغ هایی که خودشون خوششون میاد و این نکته هم جالبه که هنوز کسی نمیدونه حقایق چیه اما از دید من حقیقت اسارت زمینیان در بند آسمانیان اسارتی خودساخته که همچنان پا برجاست </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/27/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان از یاد رفته ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>گلوله ای که به اسلحه بر نگشت(یادگار پدر رها)</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/26</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/26</guid>
		<pubDate>Sun, 10 May 2026 22:05:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد از شلیک آخر ، خونش ریخت رو تموم نوشته هایی که برای دخترش نوشته بود، دخترش تنها چیزی بود که در این دنیا داشت.مرغ ها به پرواز در اومدن  ، ابر ها باریدن ، خون ها ریخته شد اما این پایان جنگ نبود نبرد در وجود انسان ها ریشه کرده بود . سرباز ها با رویای در آخر خط وزیر شدن میجنگیدند اما ناآگاه که پادشاه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از شلیک آخر ، خونش ریخت رو تموم نوشته هایی که برای دخترش نوشته بود، دخترش تنها چیزی بود که در این دنیا داشت.مرغ ها به پرواز در اومدن  ، ابر ها باریدن ، خون ها ریخته شد اما این پایان جنگ نبود نبرد در وجود انسان ها ریشه کرده بود . سرباز ها با رویای در آخر خط وزیر شدن میجنگیدند اما ناآگاه که پادشاه فقط آن ها را به چشم یک مهره میدید تا خودش کیش نشود و این روایت شطرنج سیاستی بود که با وجود تمام کثافت بودنش اما برای  یک ملت حیاتی بود. حال که عوام دیگر پولی برای خریدن و خوردن خون دل نداشتند صبر عیوب ها به سر رسیده بود و زمان تغییر فرا رسیده بود ، سیاست مداران تصمیم گرفتند بلاخره به جنگ سوم جهانی پایان بدهند.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/26/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان از یاد رفته ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>آخرین ستاره (یادگار آسمان بنفش)</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/25</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/25</guid>
		<pubDate>Sun, 10 May 2026 02:52:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد از آن اتفاق دیگر شفق ها به رقص در نیامدند ، ریه های آندرامدا دیگر گرد و غبار کیهانی را تنفس نمیکرد و عطارد دیگر عاشق زهره نبود . ابر های کهربایی جای خود را به ابر های سیاه دادند و آن ابر ها جای اشک خون گریه میکردند خونی که روی زمین میریخت تا تفاله های شیمیای را به آسمان ببرد و باران اسیدی شکل گی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از آن اتفاق دیگر شفق ها به رقص در نیامدند ، ریه های آندرامدا دیگر گرد و غبار کیهانی را تنفس نمیکرد و عطارد دیگر عاشق زهره نبود . ابر های کهربایی جای خود را به ابر های سیاه دادند و آن ابر ها جای اشک خون گریه میکردند خونی که روی زمین میریخت تا تفاله های شیمیای را به آسمان ببرد و باران اسیدی شکل گیرد و اما علت آن خون ها چه بود ؟  علت آن خون ها آسمان خراش هایی بودند که دل ابر ها شکاف داده بودند تا آن ها به این سیاهی بشوند زیراکه آن ها سیاهی دوست داشتند نه کهربایی. آسمان دیگر بنفش نبود و آن منظره دیگر از بین رفته بود شفق ها جای رقص به سوگ نشسته بودند  ماه دیگر بازتاب سپیدی نبود بلکه  نمایانگر رنگ خون های ریخته شده بود  </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/25/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>داستان از یاد رفته ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>آسوده بخواب انسان</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/24</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/24</guid>
		<pubDate>Sat, 09 May 2026 15:53:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جوهر قلم تمام شد و من از آن خواب لعنتی بیدار شدم ، خوابی که نه عشق آن تعبیری داشت و  نه غم آن، انتهایی.زمانی که از خواب پریدم بسیار خوشحال از این بودم که در لحظه حال زیست میکنم و دیگر بازیچه قلم نیستم و الان تنها چیزی که بازیچه اش بودم مغزم بود ، که زیر سلطه آن بودن  را ترجیح میدادم تا به زیر سلطه ق...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جوهر قلم تمام شد و من از آن خواب لعنتی بیدار شدم ، خوابی که نه عشق آن تعبیری داشت و  نه غم آن، انتهایی.زمانی که از خواب پریدم بسیار خوشحال از این بودم که در لحظه حال زیست میکنم و دیگر بازیچه قلم نیستم و الان تنها چیزی که بازیچه اش بودم مغزم بود ، که زیر سلطه آن بودن  را ترجیح میدادم تا به زیر سلطه قلم بودن  را . با اینکه آن خواب برایم عمری بود اما انگار در دنیای واقعی  ساعت ها میلی به گردش نداشتند و با دقت انقدر محو رویاهای من بودند که گذر زمان از دستشان در رفته بود و آن را کم تر از چیزی که باید ثبت کردند.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/24/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>داستان اسارت قلم</category>
	</item>
	<item>
		<title>ایستگاه آخر - واپسین روایت</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/23</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/23</guid>
		<pubDate>Fri, 08 May 2026 21:17:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قدم به قدم در حال راهی برای فرار از این روایت تلخ سراسر سیاهی و غم بود ، باد ها دوباره به پا خواسته بودند و زوزه کشان به سمتم در حال روانه شدن بودن به نظر میرسید پیامی نو برابم دارند ؛ من از باد غیر از خبر یتر انتظاری نداشتم . زمانیکه باد ها به من رسیدند امواج صوتی حنجره یک دختری به گوشم مخابره میشد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قدم به قدم در حال راهی برای فرار از این روایت تلخ سراسر سیاهی و غم بود ، باد ها دوباره به پا خواسته بودند و زوزه کشان به سمتم در حال روانه شدن بودن به نظر میرسید پیامی نو برابم دارند ؛ من از باد غیر از خبر یتر انتظاری نداشتم . زمانیکه باد ها به من رسیدند امواج صوتی حنجره یک دختری به گوشم مخابره میشد که میگفت : " از دنیات لذت میبری ؟ بلاخره چیزیه که خودت خلق کردی" با تعجب فریاد زدم تو کی هستی باد شدید تر شد و صدای آن دختر بلند تر شد و جواب داد: " یک عاشق بی معشوق توی جهان بی عشقی که تو خلق کردی من بازیچه دست راوی ام که با جملات بهدمن دستور میداد که من چی کار کمم حتی براش مهم نبود که من چی سرم می آید ،فقط مینوشت".</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/23/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان اسارت قلم</category>
	</item>
	<item>
		<title>لالایی های بیداری</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/22</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/22</guid>
		<pubDate>Thu, 07 May 2026 13:52:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حقیقت هایی که به آن پی برده بودم به قدری برایم سنگین بود که برای هضم آن به دریای از اسید احتیاج داشتم . در این وادی سیاه که حاصل تکامل حرف ها به واژگان بود همچنان در سر گم بودم  همچنان یه جایی در اعماق فکرم داشتم به این فکر میکردم که نقطه،چه وقتی به سراغ نویسنده ی بدخطی چون من می آید این موضوع شاید...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حقیقت هایی که به آن پی برده بودم به قدری برایم سنگین بود که برای هضم آن به دریای از اسید احتیاج داشتم . در این وادی سیاه که حاصل تکامل حرف ها به واژگان بود همچنان در سر گم بودم  همچنان یه جایی در اعماق فکرم داشتم به این فکر میکردم که نقطه،چه وقتی به سراغ نویسنده ی بدخطی چون من می آید این موضوع شاید دیر و زود داشت ، اما سوخت و سوز  هرگز زیرا قلم برای اتمام جمله احتیاج به نقطه داشت و چیزی که ذهن مرا مشغول خودش کرده بود این بود که پایان من در کدام جمله است . همانند قصه های من که تار و پود آن ها را غم و نا امیدی فرا گرفته بود این قصه هم سر شار از همچین حس هایی بود رها اینجکر قصه ها را دوست نداشت  و پایان قصه را حدس زده بود و میگفت  : " این قصه قشنگ نیست "  رها غم را زیبا نمیدید اما من بر خلاف رها غم رو ستایش میکردم  با اینکه خودم ازش رنج میبردم . این حس سخته مگه نه  مثل عشقی میماند که میفهمی کسی که عاشق هستی هیچ تمایلی به تو ندارد و حتی حسی مشابه تو ندارد و این مثل میخی بر قلبت فرو میرود اما با باز هم از نگاه کردن به آن دست نمی کشی چون تنها دلخوشیت همین دو قطره اشک بعد دیدار و همین چشم تو چشم شدناست </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/22/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان اسارت قلم</category>
	</item>
	<item>
		<title>بی رنگ و رخسار در سیاهی</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/21</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/21</guid>
		<pubDate>Wed, 06 May 2026 14:09:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پس از گذر ساعاتی ، باد دیگر توان زوزه کشیدن نداشت دیگر خبری از آن صدا ها نبود و من همچنان در جهانی به سیاهی شب به اینطرف و آن طرف میرفتم قلم همچنان درحال نوشتن بود و این خود شانس بزرگی بود که تا الان نقطه انتهای داستان گذاشته نشده بود. 
بعد از مدتی به این طرف و آن طرف رفتن در این جهانی که ازه حروف و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پس از گذر ساعاتی ، باد دیگر توان زوزه کشیدن نداشت دیگر خبری از آن صدا ها نبود و من همچنان در جهانی به سیاهی شب به اینطرف و آن طرف میرفتم قلم همچنان درحال نوشتن بود و این خود شانس بزرگی بود که تا الان نقطه انتهای داستان گذاشته نشده بود. </p><p>بعد از مدتی به این طرف و آن طرف رفتن در این جهانی که ازه حروف و واژه ها ساخته شده بود به یک درختی رسیدم درختی عریان از شدت خستگی به درخت تکیه کردم و همچنان داشتم به حرف هایی که باد در گوشم زمزمه کرده بود فکر میکردم و این بود سرنوشت راوی که چیزی جز غم روایت نکرده بود ، همیشه غم هام رو درون خودم میریختم تا در من چیزی جز شادی بر دیگران تصوری نباشد اما خودم که میدانستم چه بر من میگذشت به همین علت غم هامو روی کاغذ می آوردم و الان هم دارم تقاص آن غم های بروز نکرده و به روی کاغذ آورده را پس میدم </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/21/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان اسارت قلم</category>
	</item>
	<item>
		<title>باد های سیاه</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/20</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/20</guid>
		<pubDate>Tue, 05 May 2026 14:30:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی زوزه باد ها شروع شد آتش عشق من بیشتر فوران کرد قلم همچنان در حال نوشتن بود من همچنان در حال عذاب کشیدن بودم برای یه نویسنده ای که هیچ کتابی نداشت بزرگ ترین ننگ اینه که بازیچه قلمش باشه قلم باد های سیاه رو صدا کرده بود که به همراهش واژه ها رو در صورتم بکوبه این بادها واژه هایی را حمل میکردن واژه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی زوزه باد ها شروع شد آتش عشق من بیشتر فوران کرد قلم همچنان در حال نوشتن بود من همچنان در حال عذاب کشیدن بودم برای یه نویسنده ای که هیچ کتابی نداشت بزرگ ترین ننگ اینه که بازیچه قلمش باشه قلم باد های سیاه رو صدا کرده بود که به همراهش واژه ها رو در صورتم بکوبه این بادها واژه هایی را حمل میکردن واژه هایی مثل تقاص، خشم ، نا عدالتی و.... این واژه ها وصف قلمم از داستان هام بود از اتفاقاتی که برای نقش هام خلق کرده بودم و این اتفاقات از قلمم یک منتقم ساخته بود .....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/20/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان اسارت قلم</category>
	</item>
	<item>
		<title>تنفس های خفه کننده</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/19</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/19</guid>
		<pubDate>Mon, 04 May 2026 22:28:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد اولین جملات نوشته شده قلمم حسی عجیب را در خودم احساس کردم، حسی دردناک. قلم مینوشت و من بیشتر به این حس دچار میشدم قلم داشت عشق رو در من مینوشت اما نه هر عشقی ، عشقی از جنس گناه درست همانند رها . در حالیکه من داشتم تقاص نوشته هایم را پس میدادم  ، قلم همینطور در حال خلق کردن جهانی سیاه تر از سیاهی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعد اولین جملات نوشته شده قلمم حسی عجیب را در خودم احساس کردم، حسی دردناک. قلم مینوشت و من بیشتر به این حس دچار میشدم قلم داشت عشق رو در من مینوشت اما نه هر عشقی ، عشقی از جنس گناه درست همانند رها . در حالیکه من داشتم تقاص نوشته هایم را پس میدادم  ، قلم همینطور در حال خلق کردن جهانی سیاه تر از سیاهی با ماهیتی پوچ که از هر پوچی دیگر فراتر بود . درک این حس من رو آزار میداد انگار قلم داشت هویتم رو تغییر میداد شاید هم داشت خود واقعیم رو نشانم میداد واقعیتی که فریاد میزد هیچ وقت خود درونت رو پنهان نکن ، تو همینی که هستی و این را باید بپذیری.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/19/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان اسارت قلم</category>
	</item>
	<item>
		<title>سکوت بعد از سروصدا</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/18</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/18</guid>
		<pubDate>Sun, 03 May 2026 11:17:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دست در دست اتفاق دادم تا مبادا از بلندی های عشق بی افتد. حال که نقابی نو به صورت زدم غمگین تر از همیشه ام ، اما نباید اینگونه میشد ! راوی این روایت منم و من هیچ میلی به غم و اندوه دیگر نداشتم اما انگار افسار قلمم از دستم رها شده بود و دیگر به دستم احتیاج نداشت . قلمم حال خود مینوشت و من در این روایت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دست در دست اتفاق دادم تا مبادا از بلندی های عشق بی افتد. حال که نقابی نو به صورت زدم غمگین تر از همیشه ام ، اما نباید اینگونه میشد ! راوی این روایت منم و من هیچ میلی به غم و اندوه دیگر نداشتم اما انگار افسار قلمم از دستم رها شده بود و دیگر به دستم احتیاج نداشت . قلمم حال خود مینوشت و من در این روایتی که کلاغ هم از انتهای آن بی خبر بود گیر افتاده بودم. چه شاعرانه مگه نه ؟  راوی که اسیر روایت شد ......</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/18/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>داستان اسارت قلم</category>
	</item>
	<item>
		<title>سیاه سپید</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/17</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/17</guid>
		<pubDate>Sat, 02 May 2026 08:40:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به لحظه ی حال برگشتم ، رو به روم دیگر آن بوم عاری از نقش وجود نداشت و حال آن بوم دارای قصه هایی برای گفتن بود ، قصه ی غم دوری برکه از بهار ، قصه ی اسارت لاله های لال سرخ رنگ در زمستان ، قصه ی جسم های ناشناخته ی آندرامدایی که در قلب آسمان بودند ولی با چشم نمی توان آن را دید ، قصه ی بارش ابر ها برای خ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به لحظه ی حال برگشتم ، رو به روم دیگر آن بوم عاری از نقش وجود نداشت و حال آن بوم دارای قصه هایی برای گفتن بود ، قصه ی غم دوری برکه از بهار ، قصه ی اسارت لاله های لال سرخ رنگ در زمستان ، قصه ی جسم های ناشناخته ی آندرامدایی که در قلب آسمان بودند ولی با چشم نمی توان آن را دید ، قصه ی بارش ابر ها برای خلق رنگین کمان و هزاران قصه ی ناگفته ،پشت این نقاب هم انگار نتوانستم دست از ساختن و بیان قصه بردارم با اینکه قلم برداشتم و رنگ پاشیدم اما در انتها باز هم هزاران قصه از رنگ ها متولد شد . پشت نقابم برای لحظاتی یادم رفته بود که کی هستم ، برای چند ساعتی باورم شده بود نقاشم و هیچ اثری از راوی درونم نبود. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/17/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان نقاشی برکه</category>
	</item>
	<item>
		<title>درختان سبز</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/16</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/16</guid>
		<pubDate>Thu, 30 Apr 2026 21:27:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نقش ها رفته رفته رسم میشوند و اثر داشت به پایان خود نزدیک میشد تنها یک المان دیگر میخواستم . این نقاشی سرزندگی بیشتری احتیاج داشت وقت آن بود تا با قلمو چیز جدیدی خلق کنم . قلمو را درون رنگ بردم و چند باری آن را در رنگ تکان دادم ، قلمو را در آوردم و رنگ ها را بر روی بوم پخش کردم تا درختان سبز اطراف ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نقش ها رفته رفته رسم میشوند و اثر داشت به پایان خود نزدیک میشد تنها یک المان دیگر میخواستم . این نقاشی سرزندگی بیشتری احتیاج داشت وقت آن بود تا با قلمو چیز جدیدی خلق کنم . قلمو را درون رنگ بردم و چند باری آن را در رنگ تکان دادم ، قلمو را در آوردم و رنگ ها را بر روی بوم پخش کردم تا درختان سبز اطراف برکه ی آبی خلق  شوند . درختان نماد استواری طبیعت هستند ، درختی که سال ها رشد میکند و ریشه خود را در زمین فرو میکند تا از پایه خود را مستحکم کند و تا سالیان سال استوار بماند با گذر هر سال همانطور که اندازه ی درخت بزرگ و بزرگ تر میشود ریشه های هر درخت شروع به کنکاش در زمین میکند و برای یافتن چیز هایی نو به عمق زمین سفر میکند .</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/16/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان نقاشی برکه</category>
	</item>
	<item>
		<title>لاله های سرخ</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/15</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/15</guid>
		<pubDate>Thu, 30 Apr 2026 13:32:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد از نقش بستن آسمان بنفش رو بومم، حالا نوبت جزئیات بیشتر بود ‌،این بوم احتیاج داشت که از طبیعت بیشتر بداند .در حال فکر کردن بودم که چه چیز دیگری می توانست بر روی این صفحه که دیگر آنچنان سفید نبود نقش گیرد که ناگهان به این فکر افتادم که برکه به یه گوش شنوا برای درد و دل های حاکی از فراغ یارش نیاز د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از نقش بستن آسمان بنفش رو بومم، حالا نوبت جزئیات بیشتر بود ‌،این بوم احتیاج داشت که از طبیعت بیشتر بداند .در حال فکر کردن بودم که چه چیز دیگری می توانست بر روی این صفحه که دیگر آنچنان سفید نبود نقش گیرد که ناگهان به این فکر افتادم که برکه به یه گوش شنوا برای درد و دل های حاکی از فراغ یارش نیاز دارد گوشی که بشنود و بشنود و بشنود اما چیزی نگوید .در این زمان بود که پی بردم چیزی بهتر از لاله های لال نمی تواند به درد و دل های برکه گوش دهد  لاله های سرخ رنگی که پر از احساس بودند اما احساس خود را به زبان دیگر بیان میکردند با پر پر شدن .</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/15/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان نقاشی برکه</category>
	</item>
	<item>
		<title>آسمان بنفش</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 19:30:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برکه آبی بر روی بومم نقش بست حال نوبت  چیز دیگری بود که بر روی بومم ترسیم شود ، چه چیزی میتوانست بهتر از آسمان باشد ؟ البته نه هر آسمانی ، آسمانی به رنگ بنفش. آسمان نماد شهوت طبیعت است ، محل ارضای ابر ها  جایی که پرندگان به آن پناه میبرند و ستاره ها در آن زیست میکنند ، سیاره ها در آن میگردند و شفق ه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/351013_26Picsart-26-05-09-07-09-36-798.jpg" alt="" /></p><p>برکه آبی بر روی بومم نقش بست حال نوبت  چیز دیگری بود که بر روی بومم ترسیم شود ، چه چیزی میتوانست بهتر از آسمان باشد ؟ البته نه هر آسمانی ، آسمانی به رنگ بنفش. آسمان نماد شهوت طبیعت است ، محل ارضای ابر ها  جایی که پرندگان به آن پناه میبرند و ستاره ها در آن زیست میکنند ، سیاره ها در آن میگردند و شفق ها به رقص در می آیند آسمان جلوه این جهان سراسر بی نظمیست . در وطنی که فرهنگ عشق را گناه میداند ماه در آسمان تنها نامه رسان میان عاشقان است </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/351013_26Picsart-26-05-09-07-09-36-798.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/351013_26Picsart-26-05-09-07-09-36-798.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>داستان نقاشی برکه</category>
	</item>
	<item>
		<title>برکه آبی</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/13</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/13</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 15:46:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد از آخرین برگای پاییز، اشک های زمستان از روی گونه های آسمان بنفش بر روی برکه جاری شد . برکه نماد صبر بود ، صبر برای گریه یارش که سمبل شهوت طبیعت بود یعنی  " باران بهاری ". اما تا اینجای قصه تنها یک چیز نصیب برکه شده بود آن هم اشک های زمستان بود که گونه هایش گاهی جامد می بارید گاهی مایع . زمستان آ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از آخرین برگای پاییز، اشک های زمستان از روی گونه های آسمان بنفش بر روی برکه جاری شد . برکه نماد صبر بود ، صبر برای گریه یارش که سمبل شهوت طبیعت بود یعنی  " باران بهاری ". اما تا اینجای قصه تنها یک چیز نصیب برکه شده بود آن هم اشک های زمستان بود که گونه هایش گاهی جامد می بارید گاهی مایع . زمستان آن روی سرد طبیعته که برکه چندادن دل خوشی از او ندارد</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/13/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان نقاشی برکه</category>
	</item>
	<item>
		<title>بوم بی رنگ</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/12</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/12</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 02:34:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گوش را به درد و دل زیر نور ماه کرم های شب تاب برکه سپردم ، بالای سرم شب پرستاره ونگوگ خودنمایی میکرد من بر روی چمن های سبز رنگ اطراف برکه به دنبال حقیقت میگشتم  ، حقیقتی که به گفته ونگوگ همیشه باقی خواهد ماند ، یعنی غم . از دیدگاهم هر انسانی یک رنگی دارد که آن رنگ نماد شخصیت آن است و من برای هر رنگ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گوش را به درد و دل زیر نور ماه کرم های شب تاب برکه سپردم ، بالای سرم شب پرستاره ونگوگ خودنمایی میکرد من بر روی چمن های سبز رنگ اطراف برکه به دنبال حقیقت میگشتم  ، حقیقتی که به گفته ونگوگ همیشه باقی خواهد ماند ، یعنی غم . از دیدگاهم هر انسانی یک رنگی دارد که آن رنگ نماد شخصیت آن است و من برای هر رنگ معنی خاص خودم را ایجاد کرده بودم آبی به معنای صبور بود ، سرخ به معنای احساس بود ، بنفش به معنای شهوت ، سبز به معنای خوشفکری ،سپید به معنای صداقت و سیاه به معنای کینه ، دروغ ، حسادت و سایری ویژگی های  بدی که در این دنیا وجود دارد البته بد از لحاظ دست بندی که  این دو پا های فانی آن را ساختند من همه چیز را خنثی میبینم و وجود همه این رنگ ها را الزامی میدانم</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/12/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان نقاشی برکه</category>
	</item>
	<item>
		<title>آدمک پشت آخرین نقاب</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/11</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/11</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Apr 2026 23:36:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سالها بعد جنگ سوم جهانی زمانی که رها و پدرش به یکی از قصه های تلخ تاریخ تبدیل شده بودند نوشته های آن ها تنها یادگار از آن ها در این دنیای سراسر بی نظمی بود ، آن ها خودشان رفته بودند اما دیدگاه آن ها هنوز بر روی ورق  های به جا مانده از آن ها دارد زندگی میکند . تو این دوران که دیگر مردم حتی کوچک ترین...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سالها بعد جنگ سوم جهانی زمانی که رها و پدرش به یکی از قصه های تلخ تاریخ تبدیل شده بودند نوشته های آن ها تنها یادگار از آن ها در این دنیای سراسر بی نظمی بود ، آن ها خودشان رفته بودند اما دیدگاه آن ها هنوز بر روی ورق  های به جا مانده از آن ها دارد زندگی میکند . تو این دوران که دیگر مردم حتی کوچک ترین تمایلی به جنگی دوباره ندارند ، دارم به این فکر میکنم که اگر رها زنده بود و این قصه جاری از قصه های طبیعت رو  زندگی میکرد آیا بازم مینوشت : " این قصه قشنگ نیست "؟</p><p>آخرین نقاب به جا مانده بر روی صورت ، در این نمایشنامه تلخ طبیعت متعلق به من است ، "راوی پر ابهام ".</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/11/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان نقاشی برکه</category>
	</item>
	<item>
		<title>باغت آباد کل لاله هام لال شدن</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/10</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/10</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Apr 2026 20:41:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سر درگم  در میان افکارم ، تمام نوشته هام دارن به انتها میرسن  تموم واژه هام دارن خودکشی میکنند ، نقش هام از زندگی هایشان میگذرند تا به یکدیگر درس دهند .
انگار دنیای ساخته ذهنم ، همانند دنیایی که در آن زندگی میکنم  فارغ از هر گونه امید برای زیستی بهتره، این برای  یک راوی که قصه ای برای روایت نداره به...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سر درگم  در میان افکارم ، تمام نوشته هام دارن به انتها میرسن  تموم واژه هام دارن خودکشی میکنند ، نقش هام از زندگی هایشان میگذرند تا به یکدیگر درس دهند .</p><p>انگار دنیای ساخته ذهنم ، همانند دنیایی که در آن زندگی میکنم  فارغ از هر گونه امید برای زیستی بهتره، این برای  یک راوی که قصه ای برای روایت نداره به معنای  هفت تیری خالیست که آخرین گلوله آن باعث کشته شدن اهریمن درون کشیشی که مدعی ایمان قوی خود بود نشده است اما راوی محکوم به ادامه است،  نور به تاریکی نیازمند است .</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/10/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان نقاشی برکه</category>
	</item>
	<item>
		<title>دست نوشته ای با دست بدخط آرزو</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/9</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/9</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Apr 2026 01:00:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۲ سال از وقتی که به جنگ سوم جهانی اعزام  شدم میگذرد این آخرین نوشته ای است که برایت مینویسم . رها دخترک عزیز من ، دست های پدرت که همیشه جایگاهی بر لب های گرم و ناز تو بود حال به خون صد ها انسان آغشته است انسان هایی که آن ها را نمیشناختم اما با فکر کردن به اینکه آن ها هم همانند من بازیچه تصمیم سیاست...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>۲ سال از وقتی که به جنگ سوم جهانی اعزام  شدم میگذرد این آخرین نوشته ای است که برایت مینویسم . رها دخترک عزیز من ، دست های پدرت که همیشه جایگاهی بر لب های گرم و ناز تو بود حال به خون صد ها انسان آغشته است انسان هایی که آن ها را نمیشناختم اما با فکر کردن به اینکه آن ها هم همانند من بازیچه تصمیم سیاست مداران بودند عذاب وجدان سختی گرفته ام . خانواده های آن ها الان  چشم به امیدی واهی برای زنده ماندن آن ها دوختند  که در آخر آن امید و آرزو قرار است به حقیقتی تلخ تبدیل شود حقیقتی که با دست های پدرت ساخته شده ، من آنها را کشته ام .....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/9/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان  پدر رها</category>
	</item>
	<item>
		<title>بیدارم که از خواب نپرم</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/8</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/8</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 20:28:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[زیر سلطه نور ماه  آسمان به نهایت زیبایی که میتوانست رسیده  اما این زیبایی به اون بالاها مربوط میشه  این پایین  انقدر  غرق در جنگه که فاقد از هرگونه زیبایی شده و عجب تناقضی عجیبی . جهان همواره در تناقض میزیسته  حکومت های جنگخواهی که پرچم صلح را تکان میدادند، جالبه مگه نه ؟ در زیر گرد و غبار جنگ سوم ج...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>زیر سلطه نور ماه  آسمان به نهایت زیبایی که میتوانست رسیده  اما این زیبایی به اون بالاها مربوط میشه  این پایین  انقدر  غرق در جنگه که فاقد از هرگونه زیبایی شده و عجب تناقضی عجیبی . جهان همواره در تناقض میزیسته  حکومت های جنگخواهی که پرچم صلح را تکان میدادند، جالبه مگه نه ؟ در زیر گرد و غبار جنگ سوم جهانی  زیبایی  ها به زیر خاک رفته . البته تناقض شامل حال خود طبیعت هست فرض کنید که زمینی که از خون انسان  سیراب شده   همچنان همان  مادر همیشه بهار است که سرسبز مانده  و این خود تناقضی تلخ است  </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/8/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان  پدر رها</category>
	</item>
	<item>
		<title>ظلم به دنیا اومده بدون زاییدن</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/7</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/7</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2026 18:26:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جنگ سوم جهانی  جهان را از مشرق تا مغرب ، از شمال تا جنوب  همه کشور ها را درگیر خود کرد یک نبرد بسیار تمام عیار .  این جنگ به علت زیاده خواهی دولت کشور های پیشرو آغاز شد جنگی که تصمیم دولت مردان بود اما بر سر عوام خراب شد ، استفاده از سلاح های کشتار جمعی ، باران های اسیدی پیاپی  ، جغرافیای آلوده شده...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جنگ سوم جهانی  جهان را از مشرق تا مغرب ، از شمال تا جنوب  همه کشور ها را درگیر خود کرد یک نبرد بسیار تمام عیار .  این جنگ به علت زیاده خواهی دولت کشور های پیشرو آغاز شد جنگی که تصمیم دولت مردان بود اما بر سر عوام خراب شد ، استفاده از سلاح های کشتار جمعی ، باران های اسیدی پیاپی  ، جغرافیای آلوده شده به رادیو اکتیو و...... همه این ها از آثار این جنگی بود که دولت مردان  در یک شام بسیار مجلل پشت میز بسیار گرانبهای کاخ های بزرگشان تصمیم آغازش را گرفتند .</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/7/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان  پدر رها</category>
	</item>
	<item>
		<title>سرد به رنگ خون ، سرخ مثل برف</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/6</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/6</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2026 12:16:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کالبد ها رو زمین می افتادند در آنجا که مرمی ها جامه میدریدند. این زندگانی چیزی جز نبرد نیست ، نبرد برای بقا ، نبرد برای تحمیل عقیده ، نبرد برای کنترل بشریت و از همه مهم تر نبرد برای فتح ......]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کالبد ها رو زمین می افتادند در آنجا که مرمی ها جامه میدریدند. این زندگانی چیزی جز نبرد نیست ، نبرد برای بقا ، نبرد برای تحمیل عقیده ، نبرد برای کنترل بشریت و از همه مهم تر نبرد برای فتح ......</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/6/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان  پدر رها</category>
	</item>
	<item>
		<title>آرزو های به گور رسیده (نامه آخر)</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/5</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/5</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2026 10:28:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد از تجربه  دو جنگ جهانی سوم یکی در درون خودم و دیگری در جهانی که درش زندگی میکنم  حال فقط از کل دارایی هام یک چیز برام باقی مانده بود و آن هم امید بود.
امید به زندگی بهتر بعد از اتمام این جنگ لعنتی  ، امید به فردایی که درونش عشق یک گناه نباشه  و  از همه مهمتر امید به قصه ای زیبا ، قصه ای که دیگر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از تجربه  دو جنگ جهانی سوم یکی در درون خودم و دیگری در جهانی که درش زندگی میکنم  حال فقط از کل دارایی هام یک چیز برام باقی مانده بود و آن هم امید بود.</p><p>امید به زندگی بهتر بعد از اتمام این جنگ لعنتی  ، امید به فردایی که درونش عشق یک گناه نباشه  و  از همه مهمتر امید به قصه ای زیبا ، قصه ای که دیگر بین عالمیان جنگی درکار نباشد ، قصه ای که شاپرک ها بدون شرمساری  به لطف باد به کرانه های دور تر ببرند ، قصه ای در تضاد با قصه ی هم اکنون جهان .</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/5/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان رها</category>
	</item>
	<item>
		<title>سرگذشت یک گذشته از سر</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/4</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/4</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2026 05:34:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اگه ورق های قبلی این فصل نو رو خوانده باشی احتمالا از نامم آگاهی اما از گذشته ام خیر. من رها هستم و در بیست و یکمین سال از زندگیم به رهایی دست پیدا کردم رهایی از اسارت درونی خودم پدرم یک سرباز تو جنگ جهانی سوم بود که هیچگاه برنگشت . جنگی که حتی حال آسمان را از لبخند شفق به گریه ابر های کهربایی تبدیل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگه ورق های قبلی این فصل نو رو خوانده باشی احتمالا از نامم آگاهی اما از گذشته ام خیر. من رها هستم و در بیست و یکمین سال از زندگیم به رهایی دست پیدا کردم رهایی از اسارت درونی خودم پدرم یک سرباز تو جنگ جهانی سوم بود که هیچگاه برنگشت . جنگی که حتی حال آسمان را از لبخند شفق به گریه ابر های کهربایی تبدیل کرد ، جنگی که علت آن فراتر از سلطه  و اثرات آن فراتر از اثر  چند بمب هسته ای ؛ اما من به جای عاملان این جنگ در محضر یارم شرمسارم . </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/4/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گرم شدن پای حقی که سوخت</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2026 03:00:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از دیدگاهم اصلی ترین حق هر انسان آزادیه ، طبیعت انسان میل به آزادی داره . انسان موجودیست آزاد و رها ، راستی فکر نکنم تا الان اسمم رو بهت گفته باشم اسم من رهاست یک انسان متناقض و یه بازمانده از جنگ جهانی سوم درونم  این بزرگ ترین نبرد میان قلب و مغزم تا به این حال بود و  الان میتوانم بلند فریاد بزنم پ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از دیدگاهم اصلی ترین حق هر انسان آزادیه ، طبیعت انسان میل به آزادی داره . انسان موجودیست آزاد و رها ، راستی فکر نکنم تا الان اسمم رو بهت گفته باشم اسم من رهاست یک انسان متناقض و یه بازمانده از جنگ جهانی سوم درونم  این بزرگ ترین نبرد میان قلب و مغزم تا به این حال بود و  الان میتوانم بلند فریاد بزنم پیروز این جدال من بودم . نه مغز و نه قلب آخر نتوانستند بر سلطنت درون من حاکم شوند  و من توانستم  پس از بیست و یک سال بردگی درونی  سر انجام  بر این دو عضو مهم از بدنم غلبه کنم </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>داستان رها</category>
	</item>
	<item>
		<title>لختی روح و لباس انسانیت</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2026 16:58:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جمله ها همانند انسان ها هستند ، بعد ابنکه جمله ای به انتها میرسد جمله دیگری آغاز میشود چه موافق با بار معنایی جمله قبلی یا چه مخالف . این واقعیت برای انسان ها هم صدق می کند بعد مرگ هر انسانی  ، انسانی متولد می شود که امکان دارد هم عقیده یا کاملا خلاف عقیده انسانی که مرده باشد اما چیزی که مهمه اینه ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جمله ها همانند انسان ها هستند ، بعد ابنکه جمله ای به انتها میرسد جمله دیگری آغاز میشود چه موافق با بار معنایی جمله قبلی یا چه مخالف . این واقعیت برای انسان ها هم صدق می کند بعد مرگ هر انسانی  ، انسانی متولد می شود که امکان دارد هم عقیده یا کاملا خلاف عقیده انسانی که مرده باشد اما چیزی که مهمه اینه که  " نقطه انتهای داستان نیست"  همان طور که روایات و داستان ها تا الان ادامه داشتند  انسان ها هم توانستند تا الان بقا داشته باشند و نسلشان را ادامه دهند اما میان جملات و انسان ها تفاوت های بسیاری وجود دارد که یکی از این تفاوت ها این است که جمله ها نمی توانند بدون بار معنایی پایان یابند ولی انسان ها می توانند ، جالبه مگه نه؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>داستان رها</category>
	</item>
	<item>
		<title>نقطه انتهای داستان نیست</title>
		<link>https://mobham.blogix.ir/post/1</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mobham.blogix.ir/post/1</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2026 03:52:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تو دنیای که عشق محدودم میکرد به جغرافیا به این فکر میکردم که شاید انسان ها خودشان رو آنطور که باید درک نکردن  اخه تو جایی بزرگ شده بودم  که فرهنگ جوری بهم دیکته شده بود که عشقم رو گناه بدونم اما با گذر زمان همه چیز معنی جدید تری برام پیدا کرد و این معانی نو باعث شد تا فصلی نو از دفتر زندگیم برام ورق...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تو دنیای که عشق محدودم میکرد به جغرافیا به این فکر میکردم که شاید انسان ها خودشان رو آنطور که باید درک نکردن  اخه تو جایی بزرگ شده بودم  که فرهنگ جوری بهم دیکته شده بود که عشقم رو گناه بدونم اما با گذر زمان همه چیز معنی جدید تری برام پیدا کرد و این معانی نو باعث شد تا فصلی نو از دفتر زندگیم برام ورق بخوره  , فصلی که با این سر فصل آغاز میشد : " نقطه انتهای داستان نیست" .</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mobham.blogix.ir/post/1/comment</comments>
		<dc:creator>مبهم</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>داستان رها</category>
	</item>
</channel>
</rss>